0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣۵
دست شما درد نکنه، نخیر عقل از سر من نپریده. آره که خوشحالم، چرا نباشم؟! یک عمر با هم
دوست بودیم، نون و نمک هم رو خوردیم. دشمن خونی که نبودیم، اون ها باید از ما و تو طلبکار
باشن و ناراحت، که نیستن. با انسانیت و محبت زنگ زدن دعوتمون کردن، بهم بر بخوره؟! اگه تو
همه چیزت با آدم ها فرق کرده، من از آدم به دور نشدم. وقتی اون ها با بزرگواري به روي خودشون
نمی آرن، توقع داري من خودمو بگیرم؟! این ها قبل از این که با ما وصلت کنن هم، دوست و
همسایمون بودن. امیر واسه محمد جونش در می رفت، الان ثریا می گه دو روزه امیر از خوشحالی
روي پایش بند نیست. خود من هم همین طور. از صبح که شنیدم تا حالا انگار علی و امیر خودم
برگشته، ذوق کردم، اصلا می دونی ...
مادر براي اولین بار بود که سر مسئله اي با من این طور بگومگو می کرد و من براي اولین بار نمی
توانستم فکرش را بخوانم و حالش را درك کنم. چرا خوشحال بود؟ یعنی امیدوار بود که دوباره ... ؟!
نمی دانستم، نمی فهمیدم. از طرفی هم این را قبول داشتم که رابطه ما با خانواده محترم خانم، مثل رابطه
فامیلی بوده. محمد با امیر بزرگ شده بود، وقتی هم رفته بود، با خاطره بدي نرفته بود، همه گناه ها
گردن من بود و رفتن او براي مادرم به منزله از دست دادن یک داماد و پسر خوب بود. یاد حرف
نرگس افتادم. – وقتی زندگی وارونه باشه، اتفاق هایش هم وارونه می شه . – حالا حکایت زندگی
من بود که هیچ چیزش به آدم شبیه نبود.
همان طور که به طرف اتاقم می رفتم، گفتم: خیله خب، باشه، شما بفرمایین. خوش بگذره.
یعنی چه؟ دختره چند دفعه سفارش کرده، مگه می شه نیاي؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣۶
مامان ...
مامان، بی مامان. وقتی اون ها به روي خودشون نمی آرن، یعنی چی؟! تو هم نباید به روي خودت
بیاري. خوبه خودت گفتی نه، اگه اون گفته بود نه، چه کار می کردي؟!
وا رفتم، مادر بدون این که بداند انگشت درست روي نقطه اي گذاشت که قلبم را به درد می آورد.
دردسر همین بود که او گفته بود نه، که من حالا تکلیف خودم را نمی دانستم.
مادرم ادامه داد: دیگه به قول امیر، دختر هفده، هجده ساله نیستی که. مثلا، اگه خدا بخواد، تحصیلکرده
اي! بعد از اون هم، اگه نیاي فکر می کنن چشمت بار برنمی داره!
کاش می شد بگویم که واقعاً هم چشمم بار برنمی دارد که با محمد باشم و کنارش نباشم. نزدیکی و
غریبگی برایم تلخ و سخت بود و از همه بدتر چیزي بود که آن ها نمی دانستند و خبر نداشتند، این
که او به من گفته بود به درد هم نمی خوریم و این که او مرا نخواسته بود. براي همین وقتی با او
روبرو می شدم احساس بدي می کردم، احساس حقارت. نمی دانستم باید چه رفتاري داشته باشم. تازه
می فهمیدم، این طوري پیدا کردنش، چقدر سخت است. با این افکار تلخ و پریشان، محکم و عصبانی
گفتم:
به هر حال من نمی آم.
در اتاق را به هم زدم و به خودم دلداري دادم :
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٧
نه نمی رم. رفتن من مخصوصا حالا که اون روز جلوي همه اون جوري رفتار کرده بودم، چه معنی
دارد؟!
فقط خدا می داند چه حال خرابی داشتم، حالی که قابل بیان و بازگویی نیست. بعد از سال ها خدا خدا
کردن، حالا پیدایش کرده بودم و می دیدم فایده اي ندارد، باز هم سرگردانم و بدبخت. سعی می
کردم چهره اش را که آن روز چند لحظه دیده بودم مجسم کنم، اما تنها چشم هایش توي خاطرم می
نشست و نگاهی که نمی توانستم معنایش کنم. حالا می فهمیدم که قادر نیستم با او روبرو شوم و
حالت طبیعی داشته باشم. از وحشت آنچه ممکن است توي نگاهش ببینم به خودم می لرزیدم، از
تمسخر تحقیر یا حتی بی اعتنایی که ممکن بود توي نگاه و رفتارش باشد. در حالی که می دانستم
اگر خودم را هم بکشم، نگاه چشم هایم مرا لو می دهد. مگر همیشه نمی گفت از نگاهم همه چیز را
می فهمد؟! چقدر مسخره است که حالا، بعد از هشت سال، با نگاه از او توجه گدایی کنم و او با
تمسخر نگاهم کند. واي نه، بمیرم بهتر است.
چشمم به خط نرگس افتاد که زیر شیشه میزم بود. نوشته بود:
اگر از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد
زیرش امضا کرده بود: نیش زهر آگین.
چون این جزو حرف هایی بود که گهگاه به متلک به من می گفت و من می گفتم، تو فقط بلدي
نیش بزنی. و حالا فکر می کردم واقعا چه شعر قشنگی است. خدایا، چقدر دلم براي نرگس تنگ شده
بود، اگر الان این جا بود می توانست مرا از تنهایی ...
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٨
صداي مادر، رشته افکارم را پاره کرد:
از جا بلند شدم و با خستگی و بی حالی پرسیدم:
کیه؟!
مادر گوشی را کنار تلفن گذاشته بود و رفته بود. به تردید گوشی را برداشتم.
الو؟!
سلام مهناز خانم، منم فرزانه ...
اي مامان بدجنس، مرا کجا گیر انداخت. اصلا نمی فهمیدم چه دارم می گویم. فرزانه با خوش زبانی
دوباره حالم را پرسید و خودش براي جمعه دعوتم کرد و هیچ کدام از بهانه هایی را که من با بدبختی
سعی می کردم ردیف کنم، قبول نکرد و گفت:
ما جمعه رو انتخاب کردیم که شما هم وقت داشته باشین.
بالاخره مجبور شدم قول بدهم. یعنی تا وقتی قول ندادم رضایت نداد. آخ که دوست داشتم تلفن را
بکوبم زمین و خرد کنم. خدایا، چرا حتی خوشبختی هاي مرا با خون جگر قاطی کردي؟! آرزو دارم
ببینمش، ولی با این حال و روز؟! یکدفعه فکر کردم، اصلا شاید جمعه او نباشد!! یعنی ممکن است
نباشد؟! اگر نباشد، چه؟! مسخره بود. خودم هم نمی دانستم چه مرگم است. مبادا واقعا دیوانه شوم.
با همان افکار درهم و برهم درست تا ظهر جمعه مثل مار به خودم پیچیدم و با فکرهاي جورواجور
کلنجار رفتم. هزار بار، برخورد او را مجسم کردم و هزار بار رفتار خودم را سبک و سنگین کردم و
_____________________________________________________________________________________
صفحھ ۴٣٩
هزار جور تصمیم گرفتم و فکر کردم و آخر هم به هیچ نتیجه اي نرسیدم. فقط دلهره و اضطراب بود
و بلاتکلیفی.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٠
فصل چهل و پنجم
بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیا دلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی
نزدیک می شدیم، رعشه اي غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً
حرف هاي امیر و ثریا و مادر را نمی شنید و چشم هایم سحر را که همیشه با دیدنش بی تاب می
شدم، نمی دید. هر لحظه دلم می خواست در ماشین را باز کنم و فرار کنم. از یک طرف دلم می
خواست بروم و ببینمش، از طرف دیگر می دیدم قدرت ندارم جلوي جمع با او روبرو شوم. می
خواستم هر جوري هست ظاهرم را حفظ کنم و می ترسیدم نتوانم. هشت سال بود سعی کرده بودم
کسی نفهمد از درون چقدر شکسته و خرد شده ام. نگذاشته بودم کسی غرور مچاله شده و پرپر زدن
دل بدبختم را ببیند و حالا می فهمیدم که بیش ترین موفقیتم براي این بوده که با محمد روبرو نشده
بودم.
وقتی امیر زنگ در را فشار داد، رعشه تنم چند برابر شد و بدنم یخ زد، خدایا کمکم کن.
در باز شد. فرزانه و مرتضی با رویی گشاده پشت در بودند. یک لحظه نفسم بالا آمد، خدا را شکر
پس او نیامده. ولی همین که خواستم نفس راحتی بکشم، صدایش توي هیاهو سلام و علیک دیگران
توي گوشم پیچید. از بین مرتضی و امیر که بر سر سبد گل بزرگی که دست امیر بود شوخی می
کردند، گذشت و گفت:
سلام مادر جون.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴١
دوباره نفهمیدم چه مرگم شد. مادر اما شوقش را نشان داد و، در کمال تعجب، دست گردن محمد
انداخت و به گرمی همدیگر را بوسیدند. مادر درست مثل این که یکی از پسرهایش را بعد از سال ها
دیده باشد، ذوق می کرد و محمد هم ذوق زده بود.
مادر در حالی که می خندید گفت: چرا نگاه می کنین، پسرمه. بعد از اون، به من محرمه، بوي امیر
خودمو می ده.
محمد خندان دوباره خم شد و صورت مادر را بوسید و همان موقع بود که از فراز شانه مادر، یک آن
نگاهش به من افتاد. نگاهی سرد و سخت که تا عمق وجودم را سوزاند. زود نگاهم را دزدیدم و به
خودم نهیب زدم. بدبخت خودتو جمع کن، محکم باش، نگاهش رو ندیدي؟!
سرم را بالا گرفتم و سعی کردم دیگر نگاهم به او نیفتد. با فرزانه دست دادم و روبوسی کردم و به
تلافی بار قبل هر چه می توانستم مهربان و صمیمی برخورد کردم، حالا دیگر خیالم راحت بود که
همسر محمد نیست!
سعی می کردم رفتارم طبیعی باشد و خدا می داند که چقدر سخت بود طبیعی رفتار کردن و نادیده
گرفتن او که همه وجودم به سمتش پرواز می کرد. اما به خودم تشر زدم. بی چاره نگاهش رو
ندیدي؟! در مقابل آنچه من از محمد و نگاه هایش به خاطر داشتم، آن نگاه مثل اعلان جنگ بود. با
بدبختی تلاش کردم حواسم را جمع کنم و همان موقع بود که تازه متوجه مرتضی شدم و بی اختیار
گرم و صمیمی و غرق حیرت سلام کردم. با تعجب به مرتضی خیره مانده بودم و از دیدن قیافه اش
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:06 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٢
که زمین تا آسمان با گذشته فرق کرده بود و با موهایی که کمی ریخته بود به نظر جا افتاده تر از
محمد می آمد، جا خورده گفتم:
چقدر عوض شدین!
مرتضی خندان جواب داد: اما شما اصلا فرقی نکردین.
ناخودآگاه از این حرف چقدر خوشحال شدم. همراه مرتضی و فرزانه به جایی کنار مادر راهنمایی
شدم. در حالی که محمد هم روي مبل کناري مادر، بین امیر و مادر نشسته بود. ثریا هم کنار من
نشست و فرزانه و مرتضی روبروي ما. امیر و مرتضی با سر و صدا شوخی می کردند و ثریا و فرزانه
احوالپرسی و تعارف. محمد هم با مادر گرم صحبت بود و این میان فقط من بودم که سرم را به سحر
گرم کرده بودم تا بتوانم جلوي خودم را بگیرم و بی اعتنا باشم.
انگار چیزي مثل آهن ربایی قوي مرا به سمت محمد می کشید و از این که حس می کردم او آرام و
بی تفاوت غرق صحبت با مادر است و اصلا من را نمی بیند و وجودم را حس نمی کند، عذاب می
کشیدم. نمی دانم شاید توقع من زیاد بود و به اشتباه در انتظار همان نگاه ها و رفتارهاي گذشته بودم و
شاید به خاطر عطش و کشش شدیدي که خودم نسبت به او داشتم، رفتار عادي او به نظرم بی اعتنایی
می آمد. احمقانه بود ولی حقیقت داشت، او را عاشق و بی قرار می خواستم. حالا می فهمیدم که اشتباه
می کردم که شب و روز دعا می کردم خدایا فقط ببینمش، چون حالا می دیدم دیدنش بدون داشتنش
برایم چقدر کشنده است.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:06 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٣
غوغایی که توي وجود من بود با رفتار عادي و آرام او چقدر مغایر بود و چقدر عذابم می داد.
احساس می کردم با بی اعتنایی و بی توجهی می خواهد مرا کوچک کند و بیش تر از این که آن
روز جلوي مرتضی این ها حالم به هم خورده و گریه کرده بودم، در رنج بودم و فکر می کردم مشتم
پیش همه باز شده.
نمی دانم، شاید هم بی اعتنا نبود، رفتارش معمولی بود و من انتظار بیجایی داشتم. به هر حال هر چه
بود، لحظه به لحظه اعصابم کوفته تر می شد. همین موقع بود که چشمم به چشم هاي فرزانه افتاد و به
نظرم آمد با کنجکاوي نگاهم می کند که شاید هم باز اشتباه از من بود که مثل گربه دزده فکر می
کردم توجه همه به ما و رفتارهاي ماست.
براي این که سرم به چیزي گرم باشد از فرزانه خواستم که اگر عکسی از زري دارد برایم بیاورد.
وقتی عکس ها را آورد، ماتم برده بود. اصلاً باور نمی کردم. زري در حالی که هیکلی تقریبا دو
برابر گذشته ها پیدا کرده بود، قیافه اي زنانه داشت و با دو پسري که در بغل گرفته بود با آن زري
که در ذهن من بود، زمین تا آسمان فرق داشت. دو تا پسرهایش، سالار و سهند، مثل سیبی بودند که
از وسط با شوهرش نصف کرده باشند. خود مسعود هم تقریباً بیش تر موهایش ریخته بود و دیگر
کاملاً شبیه دکترها شده بود. چند تا عکس هم با محمد داشت که معلوم بود توي این چند سال محمد
دو سه بار رفته انگلیس.
از عکس هاي زري جالب تر، عکس هاي فاطمه خانم بود که با یک پسر و دو دختر دوقلو، کنار
قیافه هاي بسیار شاد محترم خانم و حاج آقا انداخته بودند.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴۴
پرسیدم: بچه هاي فاطمه خانم، الان چند ساله هستن؟
فرزانه گفت: دوقلوها، هورا و هیوا، شش ساله شونه و هومن سه سال.
هنوز اصفهان زندگی می کنند؟!
فرزانه جواب داد: نه الان چهار ساله که رفتن بحرین. هومن همان جا به دنیا آمده.
بقیه عکس هاي عروسی خود فرزانه و مرتضی بود که مربوط به سه سال پیش بود، ولی محمد توي
هیچ کدام از عکس ها نبود. فهمیدم آن موقع ایران نبوده. پس کی آمده؟! یعنی بعد از این چند سال
بار اول است که آمده؟ اصلاً تازه برگشته؟! کاش یکی درباره او حرف می زد یا از او سوال می
کرد.
از فرزانه پرسیدم: چطوري زري تا حالا نیامده ایران؟!
مرتضی به جاي فرزانه توضیح داد: دو سال اول که داشت زبان می خواند و اقامتش درست نشده بود.
بعد هم که حامله شد و قرار شد وقتی بچه بزرگ تر شد بیاد. اما تا سالار خواست یکخورده بزرگ تر
بشه، دوباره زري خانم حامله شد و مادر رفت اون جا. امسالم که قرار بود به خاطر قلب آقا جون بیاد،
بازم قرار شد مادر این ها برن و خلاصه فکر کنم دیگه همون بمونه یکدفعه درس شوهرش که تموم
بشه با هم بیان و در حالی که با خنده به محمد اشاره می کرد گفت:
خانواده ما اینجورین دیگه. رفتنشون با خودشونه، برگشتنشون با خدا!
مادر حال مهدي را پرسید.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴۵
مرتضی گفت: اي بابا، اون ها وقتی که ایران هم بودن، کسی خبر از حالشون نداشت.
مادر با تعجب گفت: مگه حالا کجا هستن؟!
شش، هفت ساله رفتن کانادا، پیش فامیل هاي زنش.
مادر آهی از ته دل کشید و سري تکان داد و گفت: بیچاره محترم خانم.
چقدر توي این سال ها اتفاق هاي جورواجور افتاده بود. صحبت به پدرم و خانم جون کشید و اظهار
تاسف مرتضی که دنباله اش باز محمد با مادر همصحبت شد و بعد توي چند لحظه اي که سکوت شد،
محمد با خنده و خوشرویی از ثریا پرسید:
خوب حالا تو بگو چی شد با جماعت پسر حاجی ها آشتی کردي؟!
هنوز شنیدن صدایش برایم مثل آهنگی زیبا، دوست داشتنی و دلنشین بود. فکر کردم تن صدایش
عوض که نشده، هیچ، گرم تر و گیراتر از گذشته ها مرا مجذوب می کند.
ثریا با خنده گفت: آشتی نکردم. یک خوبشون رو سوا کردم، همین.
امیر قهقه زنان گفت: همه ش حرف بود براي رنگ کردن من، تو چرا این قدر ساده اي، می خواست
منو گول بزنه که زد ...
امیر و محمد می گفتند و ثریا جواب می داد و همه می خندیدند. این میان هر بار فرزانه یا مرتضی با
من حرف می زدند، محمد رویش به سمت مادر یا امیر بود و من که فکر می کردم مخصوصا این
رفتار را می کند، داشتم دق می کردم. راحت حرف می زد، شوخی می کرد، گهگاه در پذیرایی به
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴۶
مرتضی و فرزانه کمک می کرد ولی انگار اصلاً مرا نمی دید. درست مثل این که من اصلا آن جا
نبودم و این وجودم را از تحقیر و توهین و زجر پر می کرد. اعترافش سخت بود، ولی حقیقت داشت.
در برابر او دوباره همان مهناز هشت سال پیش شده بودم، محتاج نوازش و مهر و نگاه هاي حمایتگر
او، محتاج تکیه کردن به سینه فراخش و حس کردن گرماي آرامش بخش دست هایش.
در مقابل آتشی که وجود مرا می سوزاند، رفتار او آب یخی بود که اعصابم را مختل می کرد و از
خودم و وضعی که داشتم بیزار. ذره ذره تحملم تمام می شد و از این که آمده بودم بی نهایت پشیمان
بودم. غمی سنگین به دلم چنگ می زد و احساس تلخی از حقارت و کوچک شدن به من دست می
داد، بی اختیار اخم هایم لحظه به لحظه بیش تر درهم فرو می رفت. صداي خنده هاي آن ها با وجود
معذب و قیافه درهم من که هیچ جوري نمی توانستم معمولی و بی اعتنا نشانش بدهم، ناهمانگی عجیبی
داشت. مدام به خودم براي این که آمده بودم، بد و بیراه می گفتم:
خوب شد؟! خیالت راحت شد؟ دیدي چطوري انگار تو یک دیواري، ندیده گرفتت؟! خوب خودتو
سنگ روي یخ کردي؟! بی چاره، تو مثل یک وصله ناهمرنگ دیگه هیچ وقت توي این جمع رفو
نمی شی. اومدي این جا که چی؟ که ازش توجه و اعتنا گدایی کنی؟!
غرق این افکار عذاب آور بودم که یکدفعه مرتضی گفت: راستی مهناز خانم تبریک، شنیدم
مهدکودك باز کردین.
فرزانه ادامه داد: واقعا کار خوبیه، هم شغل خوبیه هم محیط خوبی داره، نه؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٧
شاید مرتضی هم با دیدن قیافه درهم من خواسته بود مرا از آن حالت در بیاورد و خبر نداشت وضع
این جوري خراب تر می شود. چون یکدفعه همه ساکت شدند و حواس ها متوجه ما شد. تمام نیرویم
را به کار می بردم که صدایم نلرزد و سنجیده و آرام و درست جواب بدهم. سرم را تکان دادم و
گفتم:
خوب، اگه آدم بچه ها را دوست داشته باشه، بله کار خوبیه، منتها کار من اون جا بیش تر کارهاي
دفتریه. مریم بیش تر از من با بچه ها سر و کار داره.
محمد به جاي من از مادر پرسید: همون مریم مهدوي، مادر جون؟!
واي خدا، انگار خانه را توي سرم کوبیدند، جلوي چشم هاي همه، چرا از مادر پرسید؟ چرا از من نمی
پرسید؟! می داند که حواس همه به ماست، می خواهد همه بفهمند اوست که دلش نمی خواهد با من
همکلام شود. از حرص و غصه و لجبازي داشتم خفه می شدم. با خود گفتم شاید پشیمان شده که
هشت سال پیش هم نگذاشته دیگران بفهمند او بوده که مرا نخواسته و حالا می خواهد تلافی کند.
زجري که به خودم داد و پیش خودم در تنهایی کشیدم کم بوده که حالا می خواهد تمام و کمال
خردم کند؟! حرص همراه هجوم فکرهاي مختلف داشت اعصابم را از کنترل خارج می کرد. بعد از
این همه سال زجر، این همه سال انتظار تلخ، حالا حقم این بود؟ بدبخت! خوب شد؟ دوباره خوب لگد
مالت کرد؟ خیالت راحت شد؟ براي چی اومدي؟ این جا چه کار داري؟ این همه زجر را براي چی
می کشی؟! ...
خودم هم نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم که سراپا ایستاده بودم و می گفتم:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٨
با اجازه فرزانه جون، آقا مرتضی، من چند تا کار عقب افتاده دارم باید برم.
یکدفعه سکوت شد. فرزانه و مرتضی با تحیر گفتند: چی؟ الان؟ ناهار نخورده؟
مادر و امیر هم با ناراحتی گفتند: کجا؟
در جواب مرتضی و زنش گفتم:
به خدا مامان می دونن، صبح هم اگه به شما قول نداده بودم نمی اومدم، وظیفه ام بود بیام ببینمتون که
موفق شدم.
بعد با نگاهی که به مادر و امیر کردم به آن ها فهماندم که دوباره آن روي سگی ام بالا آمده تا دیگر
اصرار نکنند.
امیر با ناراحتی گفت: خیلی خوب، صبر کن می رسونمت.
نه امیر جان، خودم می تونم برم.
نه صبر کن، سر ظهره.
مگه روزهاي دیگه کسی منو می رسونه سرکار؟ خودم می رم.
بعد رو به همه یک خداحافظی دسته جمعی کردم و برگشتم بروم که ناگهان شنیدم:
امیر، تو باش. من می رم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٩
غیر ممکن بود. محمد بود. نفسم بند آمد. حتی جرئت نکردم رویم را برگردانم. سکوت ناگهانی همه،
وضع را وخیم تر کرد
محمد به مادر گفت: مادر جون، با اجازه، من مهناز خانم رو می رسونم. می رم خونه. قراره یک کتاب
براي امیر بیارم. برمی دارم و می آم.
طفلک مادرم نمی دانست چه بگوید، و امیر بدتر از مادر. من در حالی که سعی می کردم سحر را که
سفت به گردنم چسبیده بود و گریه می کرد به امیر بدهم با حرصی که تلاش می کردم مخفی کنم،
گفتم: خیلی ممنون خودم می رم.
محمد خیلی جدي گفت: گفتم که کار دارم.
لجم گرفت. انگار من آدم نبودم یا در مورد کنیزش حرف می زد. سحر را به امیر دادم و همان طور
که دوباره خداحافظی می کردم بدون این که نگاهش کنم گفتم:
شما به کارتون برسین، من خودم می رم. خداحافظ.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:08 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٠
فصل چهل و ششم
از خانه بیرون آمدم. چه اوضاعی شده بود، همه در سکوت حواسشان به ما بود.
اما محمد صبر نکرد، گفت: با اجازه، فعلا خداحافظ.
در را بست و به سرعت دنبال من که داشتم به قدم هایی که به دویدن بیش تر شباهت داشت می
رفتم، دوید.
صبر کن، کارت دارم.
جواب ندادم. دوباره آن رعشه لعنتی برگشته بود. با خود می گفتم خدا کند نیاید. خدایا اگر دوباره
حالم به هم بخورد؟! چه کار داشت؟! به اندازه کافی خردم کرده بود دیگر چی می خواست؟!
توي کوچه، در حالی که یکی دو قدم بیش تر با هم فاصله نداشتیم، با لحنی محکم که براي من گزنده
و تلخ بود، گفت: گفتم صبر کن باهات کار دارم.
ایستادم، ولی برنگشتم. نمی توانستم با او روبرو شوم. دست هایم را مشت کرده بودم بلکه لرزه تنم
کم تر شود. همان طور که کنارم می ایستاد، بدون این که نگاهم کند، گفت: ماشین من اون جاست.
گفتم که خودم می تونم برم.
منم گفتم که باهات کار دارم.
چرا این طور حرف می زد؟ چرا چنین با تحکم و سرد دستور می داد و رفتار می کرد؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها