http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣۵
دست شما درد نکنه، نخیر عقل از سر من نپریده. آره که خوشحالم، چرا نباشم؟! یک عمر با هم
دوست بودیم، نون و نمک هم رو خوردیم. دشمن خونی که نبودیم، اون ها باید از ما و تو طلبکار
باشن و ناراحت، که نیستن. با انسانیت و محبت زنگ زدن دعوتمون کردن، بهم بر بخوره؟! اگه تو
همه چیزت با آدم ها فرق کرده، من از آدم به دور نشدم. وقتی اون ها با بزرگواري به روي خودشون
نمی آرن، توقع داري من خودمو بگیرم؟! این ها قبل از این که با ما وصلت کنن هم، دوست و
همسایمون بودن. امیر واسه محمد جونش در می رفت، الان ثریا می گه دو روزه امیر از خوشحالی
روي پایش بند نیست. خود من هم همین طور. از صبح که شنیدم تا حالا انگار علی و امیر خودم
برگشته، ذوق کردم، اصلا می دونی ...
مادر براي اولین بار بود که سر مسئله اي با من این طور بگومگو می کرد و من براي اولین بار نمی
توانستم فکرش را بخوانم و حالش را درك کنم. چرا خوشحال بود؟ یعنی امیدوار بود که دوباره ... ؟!
نمی دانستم، نمی فهمیدم. از طرفی هم این را قبول داشتم که رابطه ما با خانواده محترم خانم، مثل رابطه
فامیلی بوده. محمد با امیر بزرگ شده بود، وقتی هم رفته بود، با خاطره بدي نرفته بود، همه گناه ها
گردن من بود و رفتن او براي مادرم به منزله از دست دادن یک داماد و پسر خوب بود. یاد حرف
نرگس افتادم. – وقتی زندگی وارونه باشه، اتفاق هایش هم وارونه می شه . – حالا حکایت زندگی
من بود که هیچ چیزش به آدم شبیه نبود.
همان طور که به طرف اتاقم می رفتم، گفتم: خیله خب، باشه، شما بفرمایین. خوش بگذره.
یعنی چه؟ دختره چند دفعه سفارش کرده، مگه می شه نیاي؟!
wWw.98iA.Com