0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴۶
مرتضی و فرزانه کمک می کرد ولی انگار اصلاً مرا نمی دید. درست مثل این که من اصلا آن جا
نبودم و این وجودم را از تحقیر و توهین و زجر پر می کرد. اعترافش سخت بود، ولی حقیقت داشت.
در برابر او دوباره همان مهناز هشت سال پیش شده بودم، محتاج نوازش و مهر و نگاه هاي حمایتگر
او، محتاج تکیه کردن به سینه فراخش و حس کردن گرماي آرامش بخش دست هایش.
در مقابل آتشی که وجود مرا می سوزاند، رفتار او آب یخی بود که اعصابم را مختل می کرد و از
خودم و وضعی که داشتم بیزار. ذره ذره تحملم تمام می شد و از این که آمده بودم بی نهایت پشیمان
بودم. غمی سنگین به دلم چنگ می زد و احساس تلخی از حقارت و کوچک شدن به من دست می
داد، بی اختیار اخم هایم لحظه به لحظه بیش تر درهم فرو می رفت. صداي خنده هاي آن ها با وجود
معذب و قیافه درهم من که هیچ جوري نمی توانستم معمولی و بی اعتنا نشانش بدهم، ناهمانگی عجیبی
داشت. مدام به خودم براي این که آمده بودم، بد و بیراه می گفتم:
خوب شد؟! خیالت راحت شد؟ دیدي چطوري انگار تو یک دیواري، ندیده گرفتت؟! خوب خودتو
سنگ روي یخ کردي؟! بی چاره، تو مثل یک وصله ناهمرنگ دیگه هیچ وقت توي این جمع رفو
نمی شی. اومدي این جا که چی؟ که ازش توجه و اعتنا گدایی کنی؟!
غرق این افکار عذاب آور بودم که یکدفعه مرتضی گفت: راستی مهناز خانم تبریک، شنیدم
مهدکودك باز کردین.
فرزانه ادامه داد: واقعا کار خوبیه، هم شغل خوبیه هم محیط خوبی داره، نه؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها