پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:08 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٩
غیر ممکن بود. محمد بود. نفسم بند آمد. حتی جرئت نکردم رویم را برگردانم. سکوت ناگهانی همه،
وضع را وخیم تر کرد
محمد به مادر گفت: مادر جون، با اجازه، من مهناز خانم رو می رسونم. می رم خونه. قراره یک کتاب
براي امیر بیارم. برمی دارم و می آم.
طفلک مادرم نمی دانست چه بگوید، و امیر بدتر از مادر. من در حالی که سعی می کردم سحر را که
سفت به گردنم چسبیده بود و گریه می کرد به امیر بدهم با حرصی که تلاش می کردم مخفی کنم،
گفتم: خیلی ممنون خودم می رم.
محمد خیلی جدي گفت: گفتم که کار دارم.
لجم گرفت. انگار من آدم نبودم یا در مورد کنیزش حرف می زد. سحر را به امیر دادم و همان طور
که دوباره خداحافظی می کردم بدون این که نگاهش کنم گفتم:
شما به کارتون برسین، من خودم می رم. خداحافظ.
wWw.98iA.Com