0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶۶
کرد که امیر تصمیم گرفت او را هم تشییع جنازه نبرد. طفلک ثریا، چقدر به مادر و امیر التماس کرد
و بالاخره دل همه نرم شد.
هیچ وقت صحنه اي را که ثریا از مادرش خداحافظی می کرد فراموش نمی کنم. چقدر زار زد و
التماس کرد که امیر بگذارد یک بار دیگر صورت مادرش را ببیند، ولی به دلیل حامله بودنش اجازه
ندادند و امیر در حالی که خودش هم زار می زد، گوشه کفن را باز کرد تا ثریا بتواند دست هاي
مادرش را ببوسد، ضجه هاي ثریا که زار زنان دست زهرا خانم را می بوسید، مرا یاد پدرم انداخت و
این که حتی نتوانسته بودم از او خداحافظی کنم. از گرما، فشار روحی و اضطراب و گریه شدید حس
کردم تمام توانم را دارم از دست می دهم. به ناچار سحر را که بغلم بود به مریم دادم و زانو زدم. انگار
صداها توي گوشم می پیچید و لحظه به لحظه ضعیف تر می شد. فرزانه لیوانی آب قند به دستم داد و
کمکم کرد از جا بلند شوم. سحر گریه می کرد و بغل کسی آرام نمی گرفت، اما من قدرت نداشتم
بغلش کنم. فرزانه که خودش هم گریه می کرد جلو آمد و گفت: مهناز جان، سحر بدجور گریه می
کنه. این بچه مریض می شه. اگه شما یک جا بشینین، بغلش کنین، شاید آروم بگیره.
سرم را بلند کردم و سحر را دیدم که محمد سعی می کرد از امیر جدایش کند. فرزانه صدا زد و محمد
همراه سحر که از بس گریه کرده بود به هق هق افتاده بود، آمد.
فرزانه گفت: بدینش به عمه ش، شاید آروم بگیره.
بی آن که نگاهم کند، از فرزانه پرسید: می تونه بغلش کنه؟
دستم را دراز کردم و سرم را تکان دادم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٧
محمد باز رو به فرزانه گفت: برین توي سایه. هوا گرمه.
آن روز بالاخره هم ثریا کارش به بیمارستان کشید و هم سحر مریض شد. دکتر به ثریا اخطار کرد
که اگر دقت نکند، بچه اش را سقط می کند، سحر هم گرما زده شده بود.
طفلک امیر پریشان حال و آشفته یکسره یا مشغول سحر بود که آرام نمی گرفت یا ثریا که با
خواهش و تمنا سعی داشت آرامش کند. چقدر آن چند روز اشک ریختم. گریه هاي ثریا آن قدر
سوزناك و از ته دل بود که همه حتی غریبه ها متاثر می شدند و اشک می ریختند و من از همه
بدبخت تر هم به حال خودم زار می زدم و هم به حال ثریا.
بعد از سال ها محمد نزدیکم بود و من لذت تلخ داشتن محمد در عین نداشتن را تجربه می کردم.
نزدیکم بود، جلوي چشم هایم، ولی دور بود به وسعت حریم بین دو غریبه و من مجبور بودم مواظب
رفتار و نگاهم باشم که به سمت او نچرخد، چون از او هم غیر از توجه توي ماشین دیگر توجهی
ندیده بودم. زجر می کشیدم و خون گریه می کردم. او مرا نمی دید و من مجبور بودم که نادیده اش
بگیرم و خونسرد از کنارش بگذرم و باید اعتراف کنم آن روزها من بیش تر از زخم دل خودم بود و
براي بی چارگی خودم که گریه می کردم، نه براي زهرا خانم. بی تفاوتی محمد، نگاه کنجکاو
دیگران که می دانستم ما را زیر نظر دارند و زجري که خودم براي بی تفاوت بودن می کشیدم دلم را
به آتش می کشید و به بهانه زهرا خانم، همپاي ثریا اشک می ریختم.
من که سال ها فقط براي دیدن او پرپر زده بودم حالا می فهمیدم دیدن او بدون داشتنش، مثل ذره ذره
مردن، چقدر طاقت فرساست. با این همه از تمام شدن این روزها و شروع شدن روزهاي خفقان آور
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٨
گذشته می ترسیدم. تنها ماندن با کابوس لعنتی آن هشت سال که حالا با دیدن دوباره اش مسلماً
سخت تر هم بود، فشار دلهره و ترس از آینده و تردید، نفسم را می برید و من درمانده عقلم به جایی
نمی رسید. به سختی ظاهرم را حفظ می کردم. چون با تمام آن احوال، دوست نداشتم در چشمش ذلیل
باشم.
همه این زجرهاي طاقت فرسا را به تاوان یک حماقت، یک ناپختگی که جوانی ام را مثل برف توي
آفتاب از من گرفته بود، می کشیدم و راهی براي فرار به عقلم نمی رسید.
توي آن شلوغی و هنگامه عزا، هیچ کس خبر از مغز آشفته و پریشان من نداشت که چطور زیر فشار
له می شدم. فرزانه و مرتضی آن جا بودند و تقریباً تمام کارها به عهده محمد بود. خانه شلوغ بود و
مرتب عده اي براي تسلیت در رفت و آمد بودند و این میان چند تا از اقوام مادري ثریا از مشهد آمده
بودند که پذیرایی مداوم از آن ها توي یک آپارتمان کوچک مشکل بود. گهگاه از شدت خستگی و
سر و صدا حس می کردم سرم دارد منفجر می شود، اما چاره اي نبود. در میان مهمان ها فقط
پیرمردي که اسمش سید جعفر و دایی زهرا خانم بود، خیلی به دردمان خورده بود. چون هم سحر
خیلی به او علاقه پیدا کرده و سرش با او گرم بود هم دیگران به ملاحظه سن و سال سید جعفر، در
رفت و آمد و سر و صدا کردن مراعات می کردند و من چقدر صورت نورانی و مهربانش را دوست
داشتم. می گفتند سید مردي عارف و متدین است که خیلی ها توي شهرشان به او اعتقاد دارند و
بعضی ها دوست دارند صیغه عقدشان را سید جعفر بخواند. براي همین امیر گهگاه که آخر شب ها
فرصتی پیدا می کرد، سر به سر سید جعفر می گذاشت و پیرمرد که بار اول بود امیر را می دید، با چه
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:11 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٩
محبتی جواب شوخی هاي امیر را می داد. یکی از همان شب ها بود که محمد و مرتضی و امیر همراه
چند نفر از اقوام ثریا دور هم نشسته بودند و سید جعفر از پسرش پرسید:
آقا، بالاخره براي برگشتن بلیت گرفتی؟!
امیر مهلت نداد و گفت:
دایی جان، حالا چه عجله اي دارین، این همه راه اومدین، چند روز بیش تر بمونین خستگی تون در
بره.
سید جعفر مظلوم و خندان گفت:
نه آقا، همین قدر هم زیادي زحمت دادم.
امیر به شوخی گفت:
حاج آقا می ترسین عروس و دامادها عاقد گیر نیارن؟! به خدا تازه ثواب هم داره، داماد دو روز هم
دیرتر توي تله بیفته، دو روزه! شما را دعا می کنه.
سید جعفر گفت:
نه، این دفعه که نمی مونم. ولی محمد آقا قول داده منو براي عروسی اش دعوت کنه. ایشاالله اون
وقت می آم ببینم براي دیرتر شدن دعا می کنه یا زودتر صیغه خوندن!
امیر با تعجب گفت: محمد قول داده؟! محمد غلط کرده، آن سر دنیا کجا؟ من و شما کجا؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٠
محمد با لبخند گفت: حالا کی گفته من اون جا می خوام زن بگیرم؟!
احساس کردم تمام خون تنم توي صورتم دوید. سینی چاي را به امیر دادم و فوري تقریباً فرار کردم
توي آشپزخانه. دردي که هستی آدم را بسوزاند و بخواهی از دیگران مخفی اش کنی، تازه لبخند هم
بزنی، عذابش چند برابر می شود. یک آن فکر کردم کاش ازدواج کرده بود، کاش من ازدواج کرده
بودم. کاش یک عاملی جبرا باعث می شد این شکنجه تمام شود، خسته شدم. چقدر این زجر را تحمل
کنم؟ درد این که نتوانی حرف بزنی، نتوانی فریاد بزنی و آنچه دارد خفه ات می کند بیرون بریزي و
آن وقت قیافه ظاهر و آرام هم داشته باشی، درد کمی نیست. نمی دانستم از وضع مسخره خودم بخندم
یا گریه کنم. بعد از چند سال انتظار حالا به بهانه مرگ یک بنده خدا، نزدیکم بود بدون این که حتی
جرئت کنم راحت نگاهش کنم، مثل یک غریبه. هجوم احساس هاي مختلف وجودم را له می کرد.
آخر حاصل این وضع چه بود؟! حاضر بودم باقی عمرم را هم همین طور سر کنم؟! نمی دانستم.
خدایا، چه نیرویی توي این وجود بود که مرا این طور اسیر کرده بود، قسمت اعظم جوانی ام را گرفته
بود، همه افکارم و تمام زندگی ام را؟ این چه رازي بود که این همه زجر نتوانسته بود بیزارم کند؟
چه باعث می شد این طور برده وار حتی به این شکل نزدیکش بودن هم راضی باشم و شکنجه هایی را
که فرسوده ام می کرد تحمل کنم؟ خدایا، من احمق بودم یا مجنون؟ چرا وجودش به من آرامش می
داد، حتی حالا که ندیده ام می گرفت؟ در رفتار او چه بود که به من اطمینان قلب می داد؟ نمی دانم.
شاید به این خاطر بود که برخلاف آن که همه فکر می کنند یک زن ممکن است عاشق پول یا ظاهر
یا رفتار مرد شود، زن همیشه عاشق قدرت مرد می شود و در نهان وجود خودش نمی تواند به مردي
عشق ورزد که به قدرتش ایمان ندارد. محمد مردي بود که این حس را که قدرت دارد، در من به
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧١
وجود می آورد. قبولش داشتم و اعتقادم به این که هر تصمیمی می گیرد درست است، باعث اطمینان
عمیق و قلبی ام به او می شد و همین مقهور و اسیرم می کرد. ولی آخر تا کی؟ تا کی می توانستم با
یک فکر زندگی کنم؟! من بودم و آینده اي مبهم که با دیدن دوباره او تلخ تر از همیشه پیش چشمم
مجسم می شد و گذشته اي که دوباره با شدت زنده شده بود.
با شکنجه اي مداوم روزها مثل برق گذشت و شب هفت زهرا خانم رسید.
زمان کی به خاطر دل آدم ها از حرکت ایستاده که این بار به خاطر دل بدبخت من بایستد؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٢
فصل چهل و هشتم
روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم، خانه پر از جمعیت بود و من که سرم به شدت درد می کرد از
فکر این همه شلوغی که تا آخر شب ادامه داشت، کلافه و بی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر
افتاد. با سر سلام کردم و بی توجه خواستم توي آشپزخانه بروم که با اشاره دست امیر به آن طرف
هال که مهندس ارجمند با همان نگاه هاي لعنتی اش سرپا ایستاده بود، نگاه کردم. یکدفعه دلم هري
فرو ریخت. بی اختیار نگاهم در اطراف به دنبال محمد گشت و اصلا نفهمیدم جواب تسلیت گویی
اش را چطور دادم. خودم هم نمی دانم چرا می ترسیدم و وحشت داشتم مبادا محمد فکر کند بین من و
او مسئله اي بوده است. از نگاه هاي پر از توجه و اشتیاق او چنان وحشت کرده بودم که انگار گناه
نگاه او به گردن من است. آخر هنوز خاطره تلخ خسرو کاملاً توي ذهنم بود. چقدر بی چاره بودم، آن
موقع که باید دست و دلم می لرزید و عقلم می رسید، نفهم بودم، حالا که هیچ تعهدي نداشتم، می
ترسیدم! از چه؟
خودم هم نمی دانستم. به هر حال دستپاچه جواب دادم و هراسان برگشتم و محمد را دیدم که پشت
سرم، کنار در اتاق امیر ایستاده بود و من حتی جرئت نکردم به صورتش نگاه کنم. و تازه به خودم
« ! خر خودتی، پس موضوع فقط این نیست که نزدیکت باشه و دورادور او را ببینی »: اعتراف کردم
آن شب هم مثل بقیه روزهاي قبل می گذشت و من نمی توانم حالم را توصیف کنم. دلشوره و
اضطرابی خفقان آور از این که این آخرین لحظه هایی است که این قدر به من نزدیک است و باز از
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٣
فردا پریشانی است و انتظار و بی چارگی، دیوانه ام می کرد و از وحشت فردا، قلب بدبختم، انگار می
خواست بایستد. ولی کو راه چاره؟
شب تا دیر وقت خانه پر از مهمان بود، ثریا که از سر خاك حالش بد شده بود، اواسط شب بدتر شد
و امیر بردش به درمانگاه. بالاخره کم کم خانه خلوت شد و من به هر زحمتی بود توانستم سحر را
بخوابانم. بعد از آن همه شلوغی، سکوت چقدر آرامش بخش بود. از اتاق بیرون آمدم، افکارم مغشوش
و خسته بود و از فشارهاي عصبی مداوم تنم کوفته و خرد شده بود. دلم یک گوشه خلوت می خواست
نه تا امیر » !؟ که به حال خودم و درماندگی هایم فکر کنم. محمد را ندیدم، کجا بود؟! یعنی رفته بود
« . برنگرده، نمی ره
در اتاق کار امیر را باز کردم و بی صدا وارد شدم. اتاقش پر از وسایل اضافی بود که به خاطر مراسم،
آن جا انبار کرده بودند. در را آرام بستم، چراغ را روشن کردم و نفسم بند آمد.
محمد را دیدم که روي صندلی میز کار امیر نشسته، و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و به خواب
رفته. لرزه اي بی امان به جانم افتاده بود، دیدن ناگهانی او، ترس از این که بیدار شود و مرا ببیند و
خودش یا بقیه این وارد شدن را عمدي بدانند. یکدفعه هزار جور فکر به مغزم هجوم آورده بود، ولی
ناخودآگاه محو تماشاي صورتش شده بودم.
صورت خسته اي که توي آن لباس مشکی، دوست داشتنی تر بود و من در این مدت نتوانسته بودم،
سیر نگاهش کنم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧۴
بی اختیار به یاد شب عقدمان افتادم. این صورت چقدر با آن زمان فرق کرده بود. دیگر صورتش
مردانه شده بود و به جوانی آن موقع نبود. چند تار سفید که روي شقیقه هایش پیدا شده بود همراه
چند شکن کوچک کنار چشم هایش، صورتش را پخته تر و در عین حال به چشمم دوست داشتنی تر
می کرد و سینه اش در حالی که آرام بالا و پایین می رفت به نظرم پهن تر از گذشته آمد. خدایا،
کسی که زندگی من را زیر و رو کرده بود، همه چیز را از من گرفته، یا نمی دانم شاید، همه چیز به
من داده بود، در چند قدمی ام بود، اما نمی توانستم صدایش کنم. دست هایی که روزي آرامش دنیا را
برایم داشت، این جا بود و من حسرت زده اجازه لمس آن ها را نداشتم. خدایا، کسانی که تو از
بهشت منع کنی لااقل جاي دلخوشی دارند، من احمق خودم بهشت را از خودم رانده بودم.
با تکان محمد که دست هایش را روي سینه در هم قلاب کرد، از جا پریدم و از قعر افکار درهم و
برهم بیرون آمدم. خواستم فوري بیرون برم که یک آن احساس کردم از سرماي باد کولر که مستقیم
روبرویش بود، سردش شده. با دلهره و ترس اولین چیزي که جلوي دستم بود، یعنی سجاده جانماز را
برداشتم و پاورچین نزدیکش شدم، در حالی که از هیجان نفسم داشت بند می آمد. آرام خم شدم تا از
این طرف میز بتوانم سجاده را رویش بندازم. ولی ریشه کنار سجاده به صورتش خورد و چشمش نیمه
باز شد. تنم یخ زد. اگر حین دزدي مچم را گرفته بودند، حالم بهتر بود. ضربان قلبم آن قدر تند شده
بود که ناخودآگاه دستم را روي قلبم گذاشتم. نگاه محمد یکدفعه هشیار شد، خون توي تنم ایستاد.
دهنم را باز کردم که حرفی بزنم، اما جز اصوات نامفهوم، چیزي نتوانستم بیان کنم. فایده نداشت. نمی
توانستم حرف بزنم، رویم را برگرداندم و تقریبا به حالت دو، از اتاق فرار کردم. داشتم خفه می شدم.
نه، « ؟ خدایا، اگر الان کسی مرا ببیند، اصلا خود او چه فکر می کند » . دلم می خواست فرار کنم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧۵
نمی توانستم بمانم. کیفم را برداشتم و با عجله در را باز کردم که به خانه خودمان بروم. باید می رفتم،
اما با امیر که زیر بغل ثریا را گرفته و به سمت بالا می آمدند برخورد کردم. امیر پرسان نگاهم کرد
و من آشفته حال و دست و پا شکسته گفتم که دلم براي آن ها شور افتاده، داشتم می رفتم دنبالشان.
نگاهم را از امیر دزدیدم. مجبور شدم به ثریا کمک کنم و برگردم توي خانه. داشتم توضیح می دادم
که مادر و سید جعفر و بقیه خواب هستند که در اتاق کار امیر باز شد. واي، قلبم انگار از حرکت
ایستاد. جرئت نکردم حتی یک کم سرم را بالا بیاورم. می ترسیدم، از این که به چشم هایش نگاه کنم
می ترسیدم. از این که تحقیر شوم و او با حقارت یا تمسخر یا حتی بی اعتنایی نگاهم کند، یا مثل
همیشه نادیده ام بگیرد.
حالا با این وضع، هر کدام از این رفتارها دیوانه ام می کرد. طعم زهرآگین پس زده شدن را یک بار
چشیده بودم، نمی خواستم دوباره تجربه اش کنم. همراه ثریا به اتاق خواب رفتم، در حالی که تنم از
هیجان می لرزید، صدایش را شنیدم که گفت:
امیر، من دارم می رم.
امیر فوري از اتاق بیرون رفت و قلب من تیر کشید.
براي چی، این موقع شب کجا می ري؟
کار دارم، فردا می ري سر کار، یا خونه اي؟
امیر همچنان که براي نگه داشتنش اصرار می کرد، گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧۶
نه، خونه ام.
صبح می آم، خداحافظ.
انگار کسی قلبم را می فشرد. رفتنش را بی اعتنایی به خودم می دیدم و احساس می کردم اگر چشمم
به چشمش افتاده بود با تمسخر نگاهم می کرد. اگر نه، پس چرا رفت؟ آن هم بلافاصله بعد از این
قضیه؟! او که تمام این شب ها این جا بود؟ آن شب چه جانی کندم و تقریبا نتوانستم چشم روي هم
بگذارم.
از این که آن کار احمقانه را کرده بودم، از این که مثل دختر بچه ها ترسیده و فرار کرده بودم، از
این که او پی به احساسم برده باشد و این رفتن ناگهانی مخصوصا به این دلیل باشد که مرا کوچک
کند و به من بفهماند چه احساسی دارد، رنج می بردم. هیچ رنجی بدتر از رنج حقارت در مقابل کسی
که آدم دوستش دارد، نیست و این رنج لعنتی آن شب دوباره تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و آزارم
می داد. تا وقتی هوا روشن شد، با خودم کلنجار رفتم، توي سر خودم زدم، خودم را محاکمه کردم و
هر لحظه بیش تر از قبل عذاب کشیدم و مگر آن شب لعنتی صبح می شد؟! فکر این که الان دارد
توي ذهنش به من می خندد، خردم می کرد. این قدر به خاطر این که احمقانه عنان عقل را از کف
داده بودم، زجر کشیدم که صبح احساس می کردم تک تک استخوان هایم شکسته و خرد است.
بالاخره تصمیم گرفتم صبح قبل از این که بیاید، بروم. باید می رفتم. دیگر نمی توانستم با او روبرو
شوم. از طرفی فکر مسافرت مشهد فردا را که می کردم، دیگر دلم می خواست جیغ بزنم، کی حالا
حوصله مسافرت داشت؟! ولی کو چاره؟!
_____________________________________________________________________________________________
صفحھ ۴٧٧
صبح زود، قبل از این که امیر و ثریا بیدار شوند، سردرد و مسافرت فردا را بهانه کردم، مادر را
گذاشتم و راهی خانه شدم. نه، دیگر دلم نمی خواست با او روبرو شوم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٨
فصل چهل و نهم
بعد از چند روز شلوغی و آن شب جهنمی، سکوت خانه مثل مرهمی بجا عمل می کرد، اگر افکار
درهم و برهم می گذاشت که نفس تازه کنم. چقدر دلم براي خانه و اتاقم تنگ شده بود. کیفم را
روي میز گذاشتم و چشمم به قاب خاتم محمد افتاد. یک لحظه دلم خواست زیر پایم لهش کنم، همان
طور که او عذابم می داد و له می کرد، ولی پشیمان شدم. این یادگار آن محمد بود که دوستش
داشتم، گناه این محمد که گردن قاب بی چاره نیست!
فکر کردم، خوب است به نرگس تلفن کنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود و به او احتیاج داشتم،
ولی یادم افتاد که الان نیمه شب آن هاست. خدایا، پس چه کار کنم؟
خوب است بروم سر کار؟ نه، حوصله کار هم نداشتم. بی حوصله و بی هدف بودم و نمی دانستم چه
کار کنم؟ فقط دلم می خواست دیگر به محمد و غلطی که دیشب کرده بودم، فکر نکنم.
روي تخت دراز کشیدم و در دریاي طوفانی ام غرق شدم، در حالی که با خودم شرط می کردم و می
دیگه حق نداري نه به او فکر کنی نه اسمش را بیاوري. هر چی لیلی و مجنون در آوردي بسه » گفتم
آن قدر با خودم جنگیدم که تقریباً از « .؟ دیگه. مزدتم که گرفتی، دیگه دنبال چی می گردي
خستگی بی هوش شدم و دیگر چیزي نفهمیدم.
مهناز، مهناز کجایی؟!
از خواب پریدم و چشمم به ساعت افتاد. دو بعد از ظهر بود. چقدر خوابیده بودم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:13 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٩
این جام، مامان.
مادر با چهره اي که به نظرم شاد آمد و چشم هایی که نگاهشان برق خاصی داشت در آستانه در
ایستاد و گفت:
خوابی؟ می دونی ساعت چنده؟! پاشو برایت غذا آوردم. ناهارت رو تا سرد نشده بخور که یک عالمه
کار داریم.
کار داریم؟!
وا، یادت رفت، فردا دیگه!
از خوشحالی مادر خنده ام گرفته بود، با بی حالی گفتم:
من کارهامو بعدا می کنم. فعلا می خوام برم حموم. حوصله ندارم کار کنم.
پاشو، حوصله ندارم، یعنی چه؟ هر وقت من مردم این جوري عزا بگیر. این چه قیافه اي است به
خودت گرفتی؟ زود باش غذایت سرد شد.
مامان جون، ما فردا ساعت هشت صبح می خواهیم بریم، این همه عجله براي چیه؟!
تا فردا، کلی کار داریم، ببین حالا بعد از عمري می خواهیم با دخترمون بریم مسافرت، چه خونی به
دلمون می کنه.
فایده نداشت. بلند شدم و با تعجب دیدم مادر با عجله دارد خانه را مرتب و گردگیري می کند.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:14 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت


صفحھ ۴٨٠


مامان مثل این که داریم می ریم مسافرت، این کارها دیگه براي چیه؟ دوباره تا برگردیم، همه جا پر


از گرد می شه.


خونه باید تمیز باشه. تو برو به کار خودت برس. اون لباس سیاهم از تنت در بیار.


حیرتزده گفتم: چی؟! در بیارم؟!


آره، من جوون راه دور دارم، دلم بد می شه. توي مسافرت هم خوب نیست آدم سیاه تن کنه. ا، باز


وایسادي که!


نه از حرف هاي مادر سر در می آورم نه از رفتارش، ولی آن قدر در خودم غرق بودم که حوصله


دقیق شدن در دیگران را نداشتم و دلم می خواست در سکوت، به حال خودم باشم. براي همین حرف


را ادامه ندادم. چند قاشق غذا خوردم و خواستم بروم به حمام که دیدم مادر برایم یک دست لباس از


کمدم آورده و گفت:


مهناز، وقتی اومدي بیرون، اینو بپوش.


مامان، اصلا معلومه امروز شما چتون شده؟


مادر فوري گفت: بله که معلومه، مادر نیستی که بفهمی، اگه بودي دیگه تعجب نمی کردي، زود باش


برو دیگه.


نمی دانم شاید راست می گفت. مادر خوشحال و ذوق زده بود که فردا جگر گوشه اش را میبیند و من


ماتم زده که آن را از دست داده بودم.


wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:22 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨١
بهتر دیدم کلنجار نروم. به حمام پناه بردم و آب سرد، که براي اعصاب کوفته و تن خسته ام باعث
آرامش بود. ولی باز هم مادر دست بردار نبود.
مهناز آمدي؟!
خدایا امروز چه به سر مادر آمده؟!
مادر دیگه چه خبره؟ من کاري ندارم بکنم.
حالا کاري نداري باید وایسی توي حموم؟ اومدیم و کسی آمد!
کی رو داریم که بیاد؟
من نمی دونم. زود باش بیا بیرون. اصلا خودم می خوام برم حموم.
از حمام که بیرون آمدم، احساس آرامش و تازگی می کردم و کمی آرام تر شده بودم و در عین
حال، کارهاي عجیب مادر به نظرم عجیب تر آمد، روي میز، میوه چیده بود.
مامان، کسی قراره بیاد؟
به نظرم کمی دستپاچه آمد. فوري گفت: نه، خودمون که هستیم.
همان طور که به اتاقم می رفتم، شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
مواظب باشین عشق مادري کار دستتون نده، کارهاتون عجیب شده!
مامان با لبخندي مرموز گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها