http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨٠
مامان مثل این که داریم می ریم مسافرت، این کارها دیگه براي چیه؟ دوباره تا برگردیم، همه جا پر
از گرد می شه.
خونه باید تمیز باشه. تو برو به کار خودت برس. اون لباس سیاهم از تنت در بیار.
حیرتزده گفتم: چی؟! در بیارم؟!
آره، من جوون راه دور دارم، دلم بد می شه. توي مسافرت هم خوب نیست آدم سیاه تن کنه. ا، باز
وایسادي که!
نه از حرف هاي مادر سر در می آورم نه از رفتارش، ولی آن قدر در خودم غرق بودم که حوصله
دقیق شدن در دیگران را نداشتم و دلم می خواست در سکوت، به حال خودم باشم. براي همین حرف
را ادامه ندادم. چند قاشق غذا خوردم و خواستم بروم به حمام که دیدم مادر برایم یک دست لباس از
کمدم آورده و گفت:
مهناز، وقتی اومدي بیرون، اینو بپوش.
مامان، اصلا معلومه امروز شما چتون شده؟
مادر فوري گفت: بله که معلومه، مادر نیستی که بفهمی، اگه بودي دیگه تعجب نمی کردي، زود باش
برو دیگه.
نمی دانم شاید راست می گفت. مادر خوشحال و ذوق زده بود که فردا جگر گوشه اش را میبیند و من
ماتم زده که آن را از دست داده بودم.
wWw.98iA.Com