پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:13 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧۶
نه، خونه ام.
صبح می آم، خداحافظ.
انگار کسی قلبم را می فشرد. رفتنش را بی اعتنایی به خودم می دیدم و احساس می کردم اگر چشمم
به چشمش افتاده بود با تمسخر نگاهم می کرد. اگر نه، پس چرا رفت؟ آن هم بلافاصله بعد از این
قضیه؟! او که تمام این شب ها این جا بود؟ آن شب چه جانی کندم و تقریبا نتوانستم چشم روي هم
بگذارم.
از این که آن کار احمقانه را کرده بودم، از این که مثل دختر بچه ها ترسیده و فرار کرده بودم، از
این که او پی به احساسم برده باشد و این رفتن ناگهانی مخصوصا به این دلیل باشد که مرا کوچک
کند و به من بفهماند چه احساسی دارد، رنج می بردم. هیچ رنجی بدتر از رنج حقارت در مقابل کسی
که آدم دوستش دارد، نیست و این رنج لعنتی آن شب دوباره تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و آزارم
می داد. تا وقتی هوا روشن شد، با خودم کلنجار رفتم، توي سر خودم زدم، خودم را محاکمه کردم و
هر لحظه بیش تر از قبل عذاب کشیدم و مگر آن شب لعنتی صبح می شد؟! فکر این که الان دارد
توي ذهنش به من می خندد، خردم می کرد. این قدر به خاطر این که احمقانه عنان عقل را از کف
داده بودم، زجر کشیدم که صبح احساس می کردم تک تک استخوان هایم شکسته و خرد است.
بالاخره تصمیم گرفتم صبح قبل از این که بیاید، بروم. باید می رفتم. دیگر نمی توانستم با او روبرو
شوم. از طرفی فکر مسافرت مشهد فردا را که می کردم، دیگر دلم می خواست جیغ بزنم، کی حالا
حوصله مسافرت داشت؟! ولی کو چاره؟!
_____________________________________________________________________________________________
صفحھ ۴٧٧
صبح زود، قبل از این که امیر و ثریا بیدار شوند، سردرد و مسافرت فردا را بهانه کردم، مادر را
گذاشتم و راهی خانه شدم. نه، دیگر دلم نمی خواست با او روبرو شوم.
wWw.98iA.Com