پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:13 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٨
فصل چهل و نهم
بعد از چند روز شلوغی و آن شب جهنمی، سکوت خانه مثل مرهمی بجا عمل می کرد، اگر افکار
درهم و برهم می گذاشت که نفس تازه کنم. چقدر دلم براي خانه و اتاقم تنگ شده بود. کیفم را
روي میز گذاشتم و چشمم به قاب خاتم محمد افتاد. یک لحظه دلم خواست زیر پایم لهش کنم، همان
طور که او عذابم می داد و له می کرد، ولی پشیمان شدم. این یادگار آن محمد بود که دوستش
داشتم، گناه این محمد که گردن قاب بی چاره نیست!
فکر کردم، خوب است به نرگس تلفن کنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود و به او احتیاج داشتم،
ولی یادم افتاد که الان نیمه شب آن هاست. خدایا، پس چه کار کنم؟
خوب است بروم سر کار؟ نه، حوصله کار هم نداشتم. بی حوصله و بی هدف بودم و نمی دانستم چه
کار کنم؟ فقط دلم می خواست دیگر به محمد و غلطی که دیشب کرده بودم، فکر نکنم.
روي تخت دراز کشیدم و در دریاي طوفانی ام غرق شدم، در حالی که با خودم شرط می کردم و می
دیگه حق نداري نه به او فکر کنی نه اسمش را بیاوري. هر چی لیلی و مجنون در آوردي بسه » گفتم
آن قدر با خودم جنگیدم که تقریباً از « .؟ دیگه. مزدتم که گرفتی، دیگه دنبال چی می گردي
خستگی بی هوش شدم و دیگر چیزي نفهمیدم.
مهناز، مهناز کجایی؟!
از خواب پریدم و چشمم به ساعت افتاد. دو بعد از ظهر بود. چقدر خوابیده بودم.
wWw.98iA.Com