پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:13 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧۵
نمی توانستم بمانم. کیفم را برداشتم و با عجله در را باز کردم که به خانه خودمان بروم. باید می رفتم،
اما با امیر که زیر بغل ثریا را گرفته و به سمت بالا می آمدند برخورد کردم. امیر پرسان نگاهم کرد
و من آشفته حال و دست و پا شکسته گفتم که دلم براي آن ها شور افتاده، داشتم می رفتم دنبالشان.
نگاهم را از امیر دزدیدم. مجبور شدم به ثریا کمک کنم و برگردم توي خانه. داشتم توضیح می دادم
که مادر و سید جعفر و بقیه خواب هستند که در اتاق کار امیر باز شد. واي، قلبم انگار از حرکت
ایستاد. جرئت نکردم حتی یک کم سرم را بالا بیاورم. می ترسیدم، از این که به چشم هایش نگاه کنم
می ترسیدم. از این که تحقیر شوم و او با حقارت یا تمسخر یا حتی بی اعتنایی نگاهم کند، یا مثل
همیشه نادیده ام بگیرد.
حالا با این وضع، هر کدام از این رفتارها دیوانه ام می کرد. طعم زهرآگین پس زده شدن را یک بار
چشیده بودم، نمی خواستم دوباره تجربه اش کنم. همراه ثریا به اتاق خواب رفتم، در حالی که تنم از
هیجان می لرزید، صدایش را شنیدم که گفت:
امیر، من دارم می رم.
امیر فوري از اتاق بیرون رفت و قلب من تیر کشید.
براي چی، این موقع شب کجا می ري؟
کار دارم، فردا می ري سر کار، یا خونه اي؟
امیر همچنان که براي نگه داشتنش اصرار می کرد، گفت:
wWw.98iA.Com