پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:12 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٩
محبتی جواب شوخی هاي امیر را می داد. یکی از همان شب ها بود که محمد و مرتضی و امیر همراه
چند نفر از اقوام ثریا دور هم نشسته بودند و سید جعفر از پسرش پرسید:
آقا، بالاخره براي برگشتن بلیت گرفتی؟!
امیر مهلت نداد و گفت:
دایی جان، حالا چه عجله اي دارین، این همه راه اومدین، چند روز بیش تر بمونین خستگی تون در
بره.
سید جعفر مظلوم و خندان گفت:
نه آقا، همین قدر هم زیادي زحمت دادم.
امیر به شوخی گفت:
حاج آقا می ترسین عروس و دامادها عاقد گیر نیارن؟! به خدا تازه ثواب هم داره، داماد دو روز هم
دیرتر توي تله بیفته، دو روزه! شما را دعا می کنه.
سید جعفر گفت:
نه، این دفعه که نمی مونم. ولی محمد آقا قول داده منو براي عروسی اش دعوت کنه. ایشاالله اون
وقت می آم ببینم براي دیرتر شدن دعا می کنه یا زودتر صیغه خوندن!
امیر با تعجب گفت: محمد قول داده؟! محمد غلط کرده، آن سر دنیا کجا؟ من و شما کجا؟
wWw.98iA.Com