0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٣
فردا پریشانی است و انتظار و بی چارگی، دیوانه ام می کرد و از وحشت فردا، قلب بدبختم، انگار می
خواست بایستد. ولی کو راه چاره؟
شب تا دیر وقت خانه پر از مهمان بود، ثریا که از سر خاك حالش بد شده بود، اواسط شب بدتر شد
و امیر بردش به درمانگاه. بالاخره کم کم خانه خلوت شد و من به هر زحمتی بود توانستم سحر را
بخوابانم. بعد از آن همه شلوغی، سکوت چقدر آرامش بخش بود. از اتاق بیرون آمدم، افکارم مغشوش
و خسته بود و از فشارهاي عصبی مداوم تنم کوفته و خرد شده بود. دلم یک گوشه خلوت می خواست
نه تا امیر » !؟ که به حال خودم و درماندگی هایم فکر کنم. محمد را ندیدم، کجا بود؟! یعنی رفته بود
« . برنگرده، نمی ره
در اتاق کار امیر را باز کردم و بی صدا وارد شدم. اتاقش پر از وسایل اضافی بود که به خاطر مراسم،
آن جا انبار کرده بودند. در را آرام بستم، چراغ را روشن کردم و نفسم بند آمد.
محمد را دیدم که روي صندلی میز کار امیر نشسته، و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و به خواب
رفته. لرزه اي بی امان به جانم افتاده بود، دیدن ناگهانی او، ترس از این که بیدار شود و مرا ببیند و
خودش یا بقیه این وارد شدن را عمدي بدانند. یکدفعه هزار جور فکر به مغزم هجوم آورده بود، ولی
ناخودآگاه محو تماشاي صورتش شده بودم.
صورت خسته اي که توي آن لباس مشکی، دوست داشتنی تر بود و من در این مدت نتوانسته بودم،
سیر نگاهش کنم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها