0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:11 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٧
محمد باز رو به فرزانه گفت: برین توي سایه. هوا گرمه.
آن روز بالاخره هم ثریا کارش به بیمارستان کشید و هم سحر مریض شد. دکتر به ثریا اخطار کرد
که اگر دقت نکند، بچه اش را سقط می کند، سحر هم گرما زده شده بود.
طفلک امیر پریشان حال و آشفته یکسره یا مشغول سحر بود که آرام نمی گرفت یا ثریا که با
خواهش و تمنا سعی داشت آرامش کند. چقدر آن چند روز اشک ریختم. گریه هاي ثریا آن قدر
سوزناك و از ته دل بود که همه حتی غریبه ها متاثر می شدند و اشک می ریختند و من از همه
بدبخت تر هم به حال خودم زار می زدم و هم به حال ثریا.
بعد از سال ها محمد نزدیکم بود و من لذت تلخ داشتن محمد در عین نداشتن را تجربه می کردم.
نزدیکم بود، جلوي چشم هایم، ولی دور بود به وسعت حریم بین دو غریبه و من مجبور بودم مواظب
رفتار و نگاهم باشم که به سمت او نچرخد، چون از او هم غیر از توجه توي ماشین دیگر توجهی
ندیده بودم. زجر می کشیدم و خون گریه می کردم. او مرا نمی دید و من مجبور بودم که نادیده اش
بگیرم و خونسرد از کنارش بگذرم و باید اعتراف کنم آن روزها من بیش تر از زخم دل خودم بود و
براي بی چارگی خودم که گریه می کردم، نه براي زهرا خانم. بی تفاوتی محمد، نگاه کنجکاو
دیگران که می دانستم ما را زیر نظر دارند و زجري که خودم براي بی تفاوت بودن می کشیدم دلم را
به آتش می کشید و به بهانه زهرا خانم، همپاي ثریا اشک می ریختم.
من که سال ها فقط براي دیدن او پرپر زده بودم حالا می فهمیدم دیدن او بدون داشتنش، مثل ذره ذره
مردن، چقدر طاقت فرساست. با این همه از تمام شدن این روزها و شروع شدن روزهاي خفقان آور
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها