0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:23 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨١
بهتر دیدم کلنجار نروم. به حمام پناه بردم و آب سرد، که براي اعصاب کوفته و تن خسته ام باعث
آرامش بود. ولی باز هم مادر دست بردار نبود.
مهناز آمدي؟!
خدایا امروز چه به سر مادر آمده؟!
مادر دیگه چه خبره؟ من کاري ندارم بکنم.
حالا کاري نداري باید وایسی توي حموم؟ اومدیم و کسی آمد!
کی رو داریم که بیاد؟
من نمی دونم. زود باش بیا بیرون. اصلا خودم می خوام برم حموم.
از حمام که بیرون آمدم، احساس آرامش و تازگی می کردم و کمی آرام تر شده بودم و در عین
حال، کارهاي عجیب مادر به نظرم عجیب تر آمد، روي میز، میوه چیده بود.
مامان، کسی قراره بیاد؟
به نظرم کمی دستپاچه آمد. فوري گفت: نه، خودمون که هستیم.
همان طور که به اتاقم می رفتم، شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
مواظب باشین عشق مادري کار دستتون نده، کارهاتون عجیب شده!
مامان با لبخندي مرموز گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها