http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨٢
آدم که پیر می شه، همه چیزش عجیب می شه. حالا چرا وایسادي برو لباستو بپوش.
از کارهاي مادر سر در نمی آوردم، معلوم نبود چرا این قدر ذوق زده است. یعنی واقعا به خاطر
مسافرت فردا بود؟ خوش به حالش.
ضبط صوت را روشن کردم و آهنگی که بی نهایت دوست داشتم و در مواقع عادي معمولا هر روز
گوش می دادم، گذاشتم و صدایش را بلند کردم. همراه نوار، تک تک کلمات را با خودم زمزمه می
کردم. مثل این بود که وصف حال خودم را می شنیدم. براي همین هیچ وقت از شنیدن این کاست
خسته نمی شدم.
باز آي، باز آي، باز آي که تا به خود نیازم بینی
بیداري شب هاي درازم بینی
مامان در را باز کرد:
لباس پوشیدي؟! تو رو خدا این نوار رو خاموش کن. غم عالم، می آد توي دل آدم.
مامان جان، خواهش می کنم، شما در رو ببندین که صدایش نشنوین.
مگه تا حالا باز بود؟ فکر می کنی گوش هام کر شده؟
به روي خودم نیاوردم و ضبط همچنان با صداي بلند می خواند.
بر من در وصل بسته می دارد دوست
wWw.98iA.Com