پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:24 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨٣
دل را به جفا شکسته می دارد دوست
دوباره مادر در باز کرد: مهناز، صداي این رو کم کن.
در را بست و من باز به روي خودم نیاوردم. دلم می خواست با صداي بلند بشنوم و زمزمه کنان در آن
غرق شوم.
بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
روي تخت نشسته بودم، زانوهایم را بغل کرده بودم و دلم می خواست زار بزنم. چقدر این شعرها با
حال و روز من سازگار بود.
چند ضربه به در خورد. فکر کردم دوباره مادرم است که می خواهد به صداي بلند ضبط اعتراض کند.
با صدایی که سعی داشتم حرصش را مخفی کنم، بلند گفتم:
مامان، گفتم چشم، الان تموم می شه.
ولی دوباره چند ضربه به در خورد.
عصبانی گفتم: ، « این مامان هم چه روزي براي شوخی انتخاب کرده » ، لجم گرفت
بفرمایید.
در باز شد. محمد بود و می پرسید:
wWw.98iA.Com