پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٠
من یک بچه بودم. فقط شانزده سالم بود. تو برام از محبت گفتی از عشق گفتی و این که دوستم
داري. منو از عالم بچگی کشیدي بیرون. بهترین سال هاي عمرمو با حرف هایی پر کردي که بقیه
زندگیمو به آتیش کشید. دیگه نه بچه بودم نه یک دختر، نه یک زن، می فهمی؟! نه، نمی فهمی. نمی
فهمی چقدر سخته بهترین سال هاي عمرت، یکی مدام توي گوشت بگه که عزیزي، تو رو با بند بند
وجود به خودش وابسته کنه، بعد مثل یک آشغال بنداز دور، بی چاره و تنها با دردي توي دلت که
براي هیچ کس نتونی بگی. فکر کردي خیلی مردي که به همه گفتی من گفتم، نه؟! نه، محمد آقا،
مردانگی این بود که وایسی ببینی با خود من چه کار کردي؟! خیلی برایت مهمه بدونی چرا ازدواج
نکردم؟! براي این که نتونستم براي این که هنوز ...
هاي هاي گریه امانم را برید، ولی آتشفشان که از درونم راه به بیرون باز کرده بود می خروشید و می
غرید و آرام نمی گرفت.
زار زنان ادامه دادم:
واسه این که نتونستم فقط با جسمم با یک مرد دیگه زندگی کنم. تو اشتباه کردي که فکر کردي
چون جسممم دختره، من آزادم. من بدبخت دیگه روحم یک دختر نبود. زن بدبختی بودم که عاشق ...
عاشق یک مرد خود راي و خود پسند بود. زن بدبختی که نگاه مردهاي دیگه برایش مثل خنچر بود و
از تصور تماس مرد دیگه اي، حال مرگ بهش دست می داد ...
wWw.98iA.Com