پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨٩
لحن پرخاشگر او، صداي بلند ضبط، حال خراب خودم، وحشت از رفتنش، حرص از رفتارش، خاطره
تلخ رو گرداندنش که براي من کشنده بود و دوباره برایم زنده شده بود، مرا از جا به در برد،
برافروخته فریاد زدم:
اصلاً به درك، نه؟!
ایستاد. رویش را برگرداند و دهانش را باز کرد، ولی آنچه نباید شود، شده بود، اختیارم را از دست
داده بودم، فکر کردم، حالا که دارد می رود، بگذار لااقل حرف هایم را بزنم، این بار دیگر زیر آوار
نمی مانم. فریاد می زدم و خودم نمی فهمیدم چه جوري تمام حرص و غصه ام را بیرون ریختم.
صدایم از خشم دو رگه شده بود و از بغض لرزان.
آره؟ به درك، همینو می خواستی بگی، نمی خواستی؟ بله، به درك، چرا نه؟! تو چی رو از دست
دادي که برایت فرق کنه؟ منم بودم می گفتم به جهنم!
بغض راه گلویم را می بست، به دشواري و با صداي لرزان فریاد می زدم:
خیلی برایت مهمه بدونی چرا؟ براي این که نتونستم، براي این که سایه ت مثل بختک روي زندگیم
افتاده بود. فکر می کنی، خیلی جوانمردي که بهم دست نزدي و بعد از اون همه وقت چون دختر
بودم، رفتی پی زندگیت، نه؟! تو روح منو، جوونی منو و همه زندگیمو ازم گرفتی.
چانه ام لرزید و اشک هایم بی اختیار ریخت.
wWw.98iA.Com