0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩۴
من با یادآوري پدرم و خانم جون بی اختیار سرم را روي سینه محمد گذاشتم و گریه کردم. روي
سینه ستبري که پناه تن خسته و رنجورم بود و آغوشی که بعد از این همه سال هنوز گرمایش برایم
آشنا بود.
محمد همان طور که مرا توي بغلش نگه داشته بود، در حالی که از مادر و امیر تشکر می کرد پرسید:
چرا همه گریه می کنین؟ مهناز تقصیر توست، اشک همه رو در آوردي.
و من تازه فهمیدم که امیر هم گریه می کند.
محمد معذرت خواهی می کرد: مادر، من نمی خواستم این طوري و با همچین شرایطی ...
امیر حرفش را قطع کرد و با لحن شوخ همیشگی اش گفت: عیبی نداره، بلا هر وقت سر آدم بیاد تازه
س. حالا اگه می خواي بري زود باش، شب شد.
مادر با تعجب پرسید: کجا؟!
امیر جواب داد: نمی دونم. مثل این که می خوان برن مسافرت.
در حالی که اشک هایم را پاك می کردم، پرسان به محمد نگاه کردم.
لبخندي زد و خم شد، صورت مادر را بوسید و گفت: یک مسافرت دو سه روزه. با اجازه شما می ریم
و برمی گردیم.
بعد رو به من کرد و پرسید: نمی آي؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها