پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:26 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩١
نفسم بند آمد و هاي هاي گریه نگذاشت دیگر حرف بزنم. چشمانم چنان پر از اشک بود که نمی
توانستم صورتش را ببینم. رویم را برگرداندم و سرم را روي زانویم گذاشتم. یکدفعه دستم به زنجیر
گردنم خورد. بی اختیار دست بردم و زنجیرش را از گردنم آوردم و پرت کردم به طرفش:
بیا بگیر، با این دروغ هات زندگی منو به آتیش کشیدي، حالا دیگه برو، دروغ هات رو بردار براي
همیشه برو.
گریه ام چنان از ته دل بود که خودم دلم به حال خودم می سوخت.
چند لحظه طول کشید و بعد صداي بسته شدن در اتاق را شنیدم.
رفت. باز هم او بود که رفته بود. خدایا، چقدر بدبخت بودم. خشم فروکش کرده بود و عقل باز آمده
بود و من از بس رنج کشیده بودم حال خفقان داشتم. دوباره بی حاصل خود را شکسته بودم. می
خواستم خشمم را بر سر او خالی کنم و باز خودم زیر آوار مانده بودم. حالا دیگر مادرم هم بعد از این
همه سال با فریادهاي من از همه چیز با خبر شده بود. باز اشتباه کرده بودم، ماسک دروغی از چهره ام
افتاده بود و از بی چارگی نمی دانستم باید چه کنم؟ دلم می خواست خودم را، محمد را و همه دنیا را
به آتش بکشم. صداي باز و بسته شدن در، مثل باز و بسته شدن در جهنم قلبم را فرو ریخت. حتما مادر بود. خدایا، حالا از این به بعد چه می کردم؟ سرم را بلند نکردم، تا اشک هایم را که مثل سیل
فرو می ریخت نبیند.
مهناز؟!
سرم را بلند کردم. محمد بود. نرفته بود؟ خدایا، برگشته بود؟ باورم نمی شد.
wWw.98iA.Com