پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:25 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨٨
گیج می کرد؟ از رفتارش سر در نمی آوردم و می ترسیدم باز مثل دفعه قبل، دهانم باز شود و غلطی
که نباید، بکنم.
از انتظار خسته و عصبی گفت:
ببین، تو فقط عصبانی می شی، چیه؟ بازم می خواي داد بزنی؟ بزن ولی بگو، حرف بزن.
براي تو چه فرقی می کنه؟ بعد از این همه وقت اومدي که فقط اینو بپرسی؟ من نباید بدونم براي تو
چه فرقی می کنه؟
از جایش بلند شد، چند قدم راه رفت و بعد یکدفعه عصبانی گفت:
تو نمی دونی؟ باور کنم که نمی دونی؟!
چطوري باید بدونم؟ از کجا؟ اصلاً تو خودت، چرا زن نگرفتی؟
با حرص و عصبی گفت: جواب منو بده، نه سوال خودمو جاي جواب!
من هم با همان حرص گفتم: همون قدر که تو حق داري، منم حق دارم سوال کنم، ندارم؟!
می خواي لجبازي کنی، آره؟ بکن. آن قدر لجبازي کن که ... اصلاً ...
حرفش را نیمه تمام گذاشت و با قدم هاي بلند به سمت در رفت و من از جا پریدم.
wWw.98iA.Com