پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:26 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩۵
دستش را دراز کرد. حاضر بودم حتی جهنم هم با او بروم. دیگر بی او زندگی معنا نداشت. دستش را
من انگار در خواب راه می « !؟ نمی خواي با خودت چیزي ببري » : گرفتم که مادر یادآوري کرد
رفتم، همراه مادر چمدان کوچکی بستم و راه افتادم. سید جعفر دعاي خیري کرد و خداحافظی، بعد
مادرم با قرآنی در دست جلو آمد. باز هر دو به گریه افتادیم. وقتی امیر براي بوسیدن در آغوشم
گرفت، در حالی که خودش هم نم اشکی توي چشمش بود زیر گوشم، گفت:
می شه بپرسم حالا دیگه براي چی زر می زنی؟!
خنده اي از ته دل وجودم را پر کرد. راست می گفت، اشک شده بود قرین تمام لحظات خوش و تلخ
زندگی ام.
هنوز باور نمی کردم. این من بودم؟ دوباره کنار او؟!
کجا می رفت، مهم نبود. مهم این بود که با من می رفت. شب سیاه بالاخره سحر شده بود و من این
بار از خوشحالی ساکت بودم. فقط درد نیست که گاهی چاره اي جز سکوت براي آن نیست،
خوشبختی زیاد هم بعضی وقت ها آدم را ساکت می کند.
وقتی سوار ماشین شدم، مادر دم در، همچنان گریه می کرد و سید جعفر دعا می خواند و ما را نگاه
می کرد. امیر بار دیگر صورتم را بوسید گفت: خوشبخت باشی فسقلی اخمو. محمد، حواست بهش
باشه. فعلا همین یکی واسه مادرمون مونده.
محمد خندان پرسید: مگه تو حساب نیستی؟!
wWw.98iA.Com