0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩۶
چرا، ولی نه ته تغاري ام نه یکی یکدونه. برین که ما هم بریم به بیمارستانمون برسیم.
هر دو با هم پرسیدیم: بیمارستان؟!
آره دیگه، الان که برم به ثریا بگم چی شده، دوباره باید ببرمشون زیر سرم.
هر سه خندان از هم جدا شدیم، محمد حرکت کرد. این خوشبختی ناگهانی، آن قدر غیر منتظره بود
که بدنم، انگار گنجایش تحمل آن همه شادي را نداشت. در آن عصر تابستانی همه جا به نظرم زیبا
بود و خیابان ها قشنگ و مردم شاد! از دیدنش سیر نمی شدم. در حالی که به ستون در تکیه داده بودم
رو به محمد نشسته بودم و همه وجودم نگاه بود. یک لحظه رویش را به سمت من کرد، با همان نگاه
پر از مهر و در عین حال مقتدر، با همان لبخند گرم که به من این حس شیرین را می داد که توي این
دنیا و در کنار او هیچ کس، هیچ قدرتی نسبت به من ندارد. امنیت شیرینی که هر جانی با آن عمر
دوباره پیدا می کند. کیمیاي عشق واقعی که هستی آدم را می سوزاند و از نو صاحب زندگی می کند.
دستم را گرفت و زیر دستش روي دنده گذاشت و آرام شروع به صحبت کرد. صدایش قشنگ ترین
صداي دنیا بود و من باز همان مهناز ده سال پیش، عاشق این صدا. منتها این بار نه تنها عاشق آهنگ
صدا، عاشق تک تک کلماتی بودم که با همه وجود می شنیدم.
صدایی آرام، گرم، مردانه، نوازشگر، مهربان:
نمی دونم، واقعا این هشت سال رنج لازم بود یا نه؟ نمی دونم اسمش رو چی بگذارم؟ قسمت، تقدیر
یا شاید هم تادیب. نمی دونم تقصیر کدوممون بیش تر بود. دیگه برایم مهم هم نیست که بدونم، چون
بعد از این دیگه هیچ وقت نمی خوام در موردش حرف بزنم. به نظرم این هشت سال تاوان، براي هر
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها