0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:26 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٣
آره، براي این که زن من، دوباره زن من بشه، باید سید جعفر باشه، نباید؟! من بهش قول دادم که
وقتی زن گرفتم، باشه. مگه اون شب نشنیدي؟! زنگ زدم الان با امیر می آن.
خدایا، من خواب نبودم؟ دوباره همراه لبخند، چشم هایم پر از اشک شد. اشک زلال شادي بی نهایت،
اشک شوق و عشق و خوشبختی، اشک ناباوري و بهت. کابوس تمام شده بود؟ باور نداشتم، یعنی، من
خواب نبودم؟ صدایش زدم، با صدایی لرزان و ضعیف:
محمد؟!
جون دلم.
نه واقعیت داشت. دلم می خواست تا آخر دنیا فقط آن چشم ها را نگاه کنم. چشم هایی که همه دنیاي
من بود، حالا می توانستم دوباره ببینمشان.
سید جعفر آمد و این بار صیغه عقد را در حالی می خواند که من قرآن بزرگ خانم جون را در دست
این بارم از عمق « بله » . داشتم. اشک هایم مثل باران می ریخت و دست هایم مثل بچه ها می لرزید
جان بود. ده سال گذشته بود و این بار دیگر بهاي گنجی را که به دست می آوردم، پرداخته بودم.
کابوس زندگی ام تمام شده بود، من دوباره همسر مردي می شدم که هیچ وقت از او جدا نشده بودم.
وقتی مادرم همراه امیر دستم را توي دست محمد گذاشت، گفت:
کاش بابایش و خانم جون هم الان بودند.
و با بغض ادامه داد: این بار دیگه براي همیشه سپردمش دست شما.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها