0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:25 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨٧
چرا؟
براي این که می دونم که می دونین چرا؟
مخصوصاً رسمی حرف می زدم تا تلافی تمسخر و راحت حرف زدن او را که انگار با یک بچه حرف
می زد، کرده باشم. احساس کردم لبخند کمرنگی از صورتش گذشت و گفت:
خوب، شاید، بگذریم.
یکدفعه رویش را به من کرد و مستقیم توي چشم هایم خیره شد و با دقت و موشکافانه نگاهم کرد و
پرسید:
آن روز با همه اون حرف ها که زدي، بالاخره نگفتی، چرا ازدواج نکردي.
طاقت نیاوردم، سرم را پایین انداختم و چیزي نگفتم. چی می گفتم؟ آنچه واقعیت داشت، گفتنی نبود.
خودش دوباره شروع کرد: تا این جا گفته بودي که می ترسی همه، مثل من نامرد باشن و قول بدن و
بعد زیر قولشون بزنن. خوب بقیه اش؟!
به نظرم آمد ریشخندم می کند، حرف هایم را آن طور شمرده شمرده و کنایه آمیز می گفت و
حرصم را در می آورد. عصبانی سرم را بلند کردم و در حالی که دندان هایم بی اختیار به هم فشرده
می شد، تمام خشمم را توي نگاهم ریختم و نگاهش کردم. از من چه می خواست؟ که اعتراف کنم
دوستش دارم یا پشیمانم؟ ولی چرا این طور؟ چرا هر جوري دلش می خواست حرف می زد؟ و مرا
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها