پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:24 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨۶
را بند می آورد حال خفگی داشتم. توي مغزم فقط این کلمه دوران می کرد و گوشم را کر می کرد،
خدایا، اگر طاقت نیاورم؟ اگر دوباره اختیار از دست بدهم و آنچه توي دلم « . براي آخرین بار »
است بیرون بریزم، چه؟! اصلا شاید او هم پشیمان شده؟! شاید ... ولی نه!
از فشار بی امانی که به مغزم می آمد سرم داشت منفجر می شد. بی اختیار چشم هایم را بستم و دست
هایم را به شقیقه هایم فشار دادم، تا به کمک آن ها کله ام را که اندازه یک کوه شده بود نگه دارم.
یکدفعه گفت: اگر خسته اي برم.
لحن صحبتش که به نظرم کنایه آمیز می آمد، پتک دیگري بر اعصاب کوفته ام شد. چشم هایم را باز
کردم و منتظر ماندم. یکخورده صبر کرد و بعد گفت:
آن روز حرف هامون نیمه تموم ماند. حالا اگه دوست داري داد بزنی، بهتره اول داد هایت رو بزنی،
بعد صحبت کنیم.
تمسخر کلامش جري ام می کرد.
با حرص گفتم: داد زدن هاي من اختیاري نیست، وقتی چیزي دادم رو در بیاره داد می زنم نه با برنامه
قبلی، حالا می تونین بفرمایین.
از لرزشی که توي صدایم بود کلافه بودم.
گفت: می شه بپرسم چرا این قدر زود عصبانی می شی؟
نه!
wWw.98iA.Com