0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:12 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧۴
بی اختیار به یاد شب عقدمان افتادم. این صورت چقدر با آن زمان فرق کرده بود. دیگر صورتش
مردانه شده بود و به جوانی آن موقع نبود. چند تار سفید که روي شقیقه هایش پیدا شده بود همراه
چند شکن کوچک کنار چشم هایش، صورتش را پخته تر و در عین حال به چشمم دوست داشتنی تر
می کرد و سینه اش در حالی که آرام بالا و پایین می رفت به نظرم پهن تر از گذشته آمد. خدایا،
کسی که زندگی من را زیر و رو کرده بود، همه چیز را از من گرفته، یا نمی دانم شاید، همه چیز به
من داده بود، در چند قدمی ام بود، اما نمی توانستم صدایش کنم. دست هایی که روزي آرامش دنیا را
برایم داشت، این جا بود و من حسرت زده اجازه لمس آن ها را نداشتم. خدایا، کسانی که تو از
بهشت منع کنی لااقل جاي دلخوشی دارند، من احمق خودم بهشت را از خودم رانده بودم.
با تکان محمد که دست هایش را روي سینه در هم قلاب کرد، از جا پریدم و از قعر افکار درهم و
برهم بیرون آمدم. خواستم فوري بیرون برم که یک آن احساس کردم از سرماي باد کولر که مستقیم
روبرویش بود، سردش شده. با دلهره و ترس اولین چیزي که جلوي دستم بود، یعنی سجاده جانماز را
برداشتم و پاورچین نزدیکش شدم، در حالی که از هیجان نفسم داشت بند می آمد. آرام خم شدم تا از
این طرف میز بتوانم سجاده را رویش بندازم. ولی ریشه کنار سجاده به صورتش خورد و چشمش نیمه
باز شد. تنم یخ زد. اگر حین دزدي مچم را گرفته بودند، حالم بهتر بود. ضربان قلبم آن قدر تند شده
بود که ناخودآگاه دستم را روي قلبم گذاشتم. نگاه محمد یکدفعه هشیار شد، خون توي تنم ایستاد.
دهنم را باز کردم که حرفی بزنم، اما جز اصوات نامفهوم، چیزي نتوانستم بیان کنم. فایده نداشت. نمی
توانستم حرف بزنم، رویم را برگرداندم و تقریبا به حالت دو، از اتاق فرار کردم. داشتم خفه می شدم.
نه، « ؟ خدایا، اگر الان کسی مرا ببیند، اصلا خود او چه فکر می کند » . دلم می خواست فرار کنم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها