پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:11 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٨
گذشته می ترسیدم. تنها ماندن با کابوس لعنتی آن هشت سال که حالا با دیدن دوباره اش مسلماً
سخت تر هم بود، فشار دلهره و ترس از آینده و تردید، نفسم را می برید و من درمانده عقلم به جایی
نمی رسید. به سختی ظاهرم را حفظ می کردم. چون با تمام آن احوال، دوست نداشتم در چشمش ذلیل
باشم.
همه این زجرهاي طاقت فرسا را به تاوان یک حماقت، یک ناپختگی که جوانی ام را مثل برف توي
آفتاب از من گرفته بود، می کشیدم و راهی براي فرار به عقلم نمی رسید.
توي آن شلوغی و هنگامه عزا، هیچ کس خبر از مغز آشفته و پریشان من نداشت که چطور زیر فشار
له می شدم. فرزانه و مرتضی آن جا بودند و تقریباً تمام کارها به عهده محمد بود. خانه شلوغ بود و
مرتب عده اي براي تسلیت در رفت و آمد بودند و این میان چند تا از اقوام مادري ثریا از مشهد آمده
بودند که پذیرایی مداوم از آن ها توي یک آپارتمان کوچک مشکل بود. گهگاه از شدت خستگی و
سر و صدا حس می کردم سرم دارد منفجر می شود، اما چاره اي نبود. در میان مهمان ها فقط
پیرمردي که اسمش سید جعفر و دایی زهرا خانم بود، خیلی به دردمان خورده بود. چون هم سحر
خیلی به او علاقه پیدا کرده و سرش با او گرم بود هم دیگران به ملاحظه سن و سال سید جعفر، در
رفت و آمد و سر و صدا کردن مراعات می کردند و من چقدر صورت نورانی و مهربانش را دوست
داشتم. می گفتند سید مردي عارف و متدین است که خیلی ها توي شهرشان به او اعتقاد دارند و
بعضی ها دوست دارند صیغه عقدشان را سید جعفر بخواند. براي همین امیر گهگاه که آخر شب ها
فرصتی پیدا می کرد، سر به سر سید جعفر می گذاشت و پیرمرد که بار اول بود امیر را می دید، با چه
wWw.98iA.Com