0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٩
این جام، مامان.
مادر با چهره اي که به نظرم شاد آمد و چشم هایی که نگاهشان برق خاصی داشت در آستانه در
ایستاد و گفت:
خوابی؟ می دونی ساعت چنده؟! پاشو برایت غذا آوردم. ناهارت رو تا سرد نشده بخور که یک عالمه
کار داریم.
کار داریم؟!
وا، یادت رفت، فردا دیگه!
از خوشحالی مادر خنده ام گرفته بود، با بی حالی گفتم:
من کارهامو بعدا می کنم. فعلا می خوام برم حموم. حوصله ندارم کار کنم.
پاشو، حوصله ندارم، یعنی چه؟ هر وقت من مردم این جوري عزا بگیر. این چه قیافه اي است به
خودت گرفتی؟ زود باش غذایت سرد شد.
مامان جون، ما فردا ساعت هشت صبح می خواهیم بریم، این همه عجله براي چیه؟!
تا فردا، کلی کار داریم، ببین حالا بعد از عمري می خواهیم با دخترمون بریم مسافرت، چه خونی به
دلمون می کنه.
فایده نداشت. بلند شدم و با تعجب دیدم مادر با عجله دارد خانه را مرتب و گردگیري می کند.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها