پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:12 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٠
محمد با لبخند گفت: حالا کی گفته من اون جا می خوام زن بگیرم؟!
احساس کردم تمام خون تنم توي صورتم دوید. سینی چاي را به امیر دادم و فوري تقریباً فرار کردم
توي آشپزخانه. دردي که هستی آدم را بسوزاند و بخواهی از دیگران مخفی اش کنی، تازه لبخند هم
بزنی، عذابش چند برابر می شود. یک آن فکر کردم کاش ازدواج کرده بود، کاش من ازدواج کرده
بودم. کاش یک عاملی جبرا باعث می شد این شکنجه تمام شود، خسته شدم. چقدر این زجر را تحمل
کنم؟ درد این که نتوانی حرف بزنی، نتوانی فریاد بزنی و آنچه دارد خفه ات می کند بیرون بریزي و
آن وقت قیافه ظاهر و آرام هم داشته باشی، درد کمی نیست. نمی دانستم از وضع مسخره خودم بخندم
یا گریه کنم. بعد از چند سال انتظار حالا به بهانه مرگ یک بنده خدا، نزدیکم بود بدون این که حتی
جرئت کنم راحت نگاهش کنم، مثل یک غریبه. هجوم احساس هاي مختلف وجودم را له می کرد.
آخر حاصل این وضع چه بود؟! حاضر بودم باقی عمرم را هم همین طور سر کنم؟! نمی دانستم.
خدایا، چه نیرویی توي این وجود بود که مرا این طور اسیر کرده بود، قسمت اعظم جوانی ام را گرفته
بود، همه افکارم و تمام زندگی ام را؟ این چه رازي بود که این همه زجر نتوانسته بود بیزارم کند؟
چه باعث می شد این طور برده وار حتی به این شکل نزدیکش بودن هم راضی باشم و شکنجه هایی را
که فرسوده ام می کرد تحمل کنم؟ خدایا، من احمق بودم یا مجنون؟ چرا وجودش به من آرامش می
داد، حتی حالا که ندیده ام می گرفت؟ در رفتار او چه بود که به من اطمینان قلب می داد؟ نمی دانم.
شاید به این خاطر بود که برخلاف آن که همه فکر می کنند یک زن ممکن است عاشق پول یا ظاهر
یا رفتار مرد شود، زن همیشه عاشق قدرت مرد می شود و در نهان وجود خودش نمی تواند به مردي
عشق ورزد که به قدرتش ایمان ندارد. محمد مردي بود که این حس را که قدرت دارد، در من به
wWw.98iA.Com