0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٧
نه نمی رم. رفتن من مخصوصا حالا که اون روز جلوي همه اون جوري رفتار کرده بودم، چه معنی
دارد؟!
فقط خدا می داند چه حال خرابی داشتم، حالی که قابل بیان و بازگویی نیست. بعد از سال ها خدا خدا
کردن، حالا پیدایش کرده بودم و می دیدم فایده اي ندارد، باز هم سرگردانم و بدبخت. سعی می
کردم چهره اش را که آن روز چند لحظه دیده بودم مجسم کنم، اما تنها چشم هایش توي خاطرم می
نشست و نگاهی که نمی توانستم معنایش کنم. حالا می فهمیدم که قادر نیستم با او روبرو شوم و
حالت طبیعی داشته باشم. از وحشت آنچه ممکن است توي نگاهش ببینم به خودم می لرزیدم، از
تمسخر تحقیر یا حتی بی اعتنایی که ممکن بود توي نگاه و رفتارش باشد. در حالی که می دانستم
اگر خودم را هم بکشم، نگاه چشم هایم مرا لو می دهد. مگر همیشه نمی گفت از نگاهم همه چیز را
می فهمد؟! چقدر مسخره است که حالا، بعد از هشت سال، با نگاه از او توجه گدایی کنم و او با
تمسخر نگاهم کند. واي نه، بمیرم بهتر است.
چشمم به خط نرگس افتاد که زیر شیشه میزم بود. نوشته بود:
اگر از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد
زیرش امضا کرده بود: نیش زهر آگین.
چون این جزو حرف هایی بود که گهگاه به متلک به من می گفت و من می گفتم، تو فقط بلدي
نیش بزنی. و حالا فکر می کردم واقعا چه شعر قشنگی است. خدایا، چقدر دلم براي نرگس تنگ شده
بود، اگر الان این جا بود می توانست مرا از تنهایی ...
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها