0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٨
با اجازه فرزانه جون، آقا مرتضی، من چند تا کار عقب افتاده دارم باید برم.
یکدفعه سکوت شد. فرزانه و مرتضی با تحیر گفتند: چی؟ الان؟ ناهار نخورده؟
مادر و امیر هم با ناراحتی گفتند: کجا؟
در جواب مرتضی و زنش گفتم:
به خدا مامان می دونن، صبح هم اگه به شما قول نداده بودم نمی اومدم، وظیفه ام بود بیام ببینمتون که
موفق شدم.
بعد با نگاهی که به مادر و امیر کردم به آن ها فهماندم که دوباره آن روي سگی ام بالا آمده تا دیگر
اصرار نکنند.
امیر با ناراحتی گفت: خیلی خوب، صبر کن می رسونمت.
نه امیر جان، خودم می تونم برم.
نه صبر کن، سر ظهره.
مگه روزهاي دیگه کسی منو می رسونه سرکار؟ خودم می رم.
بعد رو به همه یک خداحافظی دسته جمعی کردم و برگشتم بروم که ناگهان شنیدم:
امیر، تو باش. من می رم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها