0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴۴
پرسیدم: بچه هاي فاطمه خانم، الان چند ساله هستن؟
فرزانه گفت: دوقلوها، هورا و هیوا، شش ساله شونه و هومن سه سال.
هنوز اصفهان زندگی می کنند؟!
فرزانه جواب داد: نه الان چهار ساله که رفتن بحرین. هومن همان جا به دنیا آمده.
بقیه عکس هاي عروسی خود فرزانه و مرتضی بود که مربوط به سه سال پیش بود، ولی محمد توي
هیچ کدام از عکس ها نبود. فهمیدم آن موقع ایران نبوده. پس کی آمده؟! یعنی بعد از این چند سال
بار اول است که آمده؟ اصلاً تازه برگشته؟! کاش یکی درباره او حرف می زد یا از او سوال می
کرد.
از فرزانه پرسیدم: چطوري زري تا حالا نیامده ایران؟!
مرتضی به جاي فرزانه توضیح داد: دو سال اول که داشت زبان می خواند و اقامتش درست نشده بود.
بعد هم که حامله شد و قرار شد وقتی بچه بزرگ تر شد بیاد. اما تا سالار خواست یکخورده بزرگ تر
بشه، دوباره زري خانم حامله شد و مادر رفت اون جا. امسالم که قرار بود به خاطر قلب آقا جون بیاد،
بازم قرار شد مادر این ها برن و خلاصه فکر کنم دیگه همون بمونه یکدفعه درس شوهرش که تموم
بشه با هم بیان و در حالی که با خنده به محمد اشاره می کرد گفت:
خانواده ما اینجورین دیگه. رفتنشون با خودشونه، برگشتنشون با خدا!
مادر حال مهدي را پرسید.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها