پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:07 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٧
شاید مرتضی هم با دیدن قیافه درهم من خواسته بود مرا از آن حالت در بیاورد و خبر نداشت وضع
این جوري خراب تر می شود. چون یکدفعه همه ساکت شدند و حواس ها متوجه ما شد. تمام نیرویم
را به کار می بردم که صدایم نلرزد و سنجیده و آرام و درست جواب بدهم. سرم را تکان دادم و
گفتم:
خوب، اگه آدم بچه ها را دوست داشته باشه، بله کار خوبیه، منتها کار من اون جا بیش تر کارهاي
دفتریه. مریم بیش تر از من با بچه ها سر و کار داره.
محمد به جاي من از مادر پرسید: همون مریم مهدوي، مادر جون؟!
واي خدا، انگار خانه را توي سرم کوبیدند، جلوي چشم هاي همه، چرا از مادر پرسید؟ چرا از من نمی
پرسید؟! می داند که حواس همه به ماست، می خواهد همه بفهمند اوست که دلش نمی خواهد با من
همکلام شود. از حرص و غصه و لجبازي داشتم خفه می شدم. با خود گفتم شاید پشیمان شده که
هشت سال پیش هم نگذاشته دیگران بفهمند او بوده که مرا نخواسته و حالا می خواهد تلافی کند.
زجري که به خودم داد و پیش خودم در تنهایی کشیدم کم بوده که حالا می خواهد تمام و کمال
خردم کند؟! حرص همراه هجوم فکرهاي مختلف داشت اعصابم را از کنترل خارج می کرد. بعد از
این همه سال زجر، این همه سال انتظار تلخ، حالا حقم این بود؟ بدبخت! خوب شد؟ دوباره خوب لگد
مالت کرد؟ خیالت راحت شد؟ براي چی اومدي؟ این جا چه کار داري؟ این همه زجر را براي چی
می کشی؟! ...
خودم هم نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم که سراپا ایستاده بودم و می گفتم:
wWw.98iA.Com