0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:06 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٢
که زمین تا آسمان با گذشته فرق کرده بود و با موهایی که کمی ریخته بود به نظر جا افتاده تر از
محمد می آمد، جا خورده گفتم:
چقدر عوض شدین!
مرتضی خندان جواب داد: اما شما اصلا فرقی نکردین.
ناخودآگاه از این حرف چقدر خوشحال شدم. همراه مرتضی و فرزانه به جایی کنار مادر راهنمایی
شدم. در حالی که محمد هم روي مبل کناري مادر، بین امیر و مادر نشسته بود. ثریا هم کنار من
نشست و فرزانه و مرتضی روبروي ما. امیر و مرتضی با سر و صدا شوخی می کردند و ثریا و فرزانه
احوالپرسی و تعارف. محمد هم با مادر گرم صحبت بود و این میان فقط من بودم که سرم را به سحر
گرم کرده بودم تا بتوانم جلوي خودم را بگیرم و بی اعتنا باشم.
انگار چیزي مثل آهن ربایی قوي مرا به سمت محمد می کشید و از این که حس می کردم او آرام و
بی تفاوت غرق صحبت با مادر است و اصلا من را نمی بیند و وجودم را حس نمی کند، عذاب می
کشیدم. نمی دانم شاید توقع من زیاد بود و به اشتباه در انتظار همان نگاه ها و رفتارهاي گذشته بودم و
شاید به خاطر عطش و کشش شدیدي که خودم نسبت به او داشتم، رفتار عادي او به نظرم بی اعتنایی
می آمد. احمقانه بود ولی حقیقت داشت، او را عاشق و بی قرار می خواستم. حالا می فهمیدم که اشتباه
می کردم که شب و روز دعا می کردم خدایا فقط ببینمش، چون حالا می دیدم دیدنش بدون داشتنش
برایم چقدر کشنده است.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها