0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:05 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣۶
مامان ...
مامان، بی مامان. وقتی اون ها به روي خودشون نمی آرن، یعنی چی؟! تو هم نباید به روي خودت
بیاري. خوبه خودت گفتی نه، اگه اون گفته بود نه، چه کار می کردي؟!
وا رفتم، مادر بدون این که بداند انگشت درست روي نقطه اي گذاشت که قلبم را به درد می آورد.
دردسر همین بود که او گفته بود نه، که من حالا تکلیف خودم را نمی دانستم.
مادرم ادامه داد: دیگه به قول امیر، دختر هفده، هجده ساله نیستی که. مثلا، اگه خدا بخواد، تحصیلکرده
اي! بعد از اون هم، اگه نیاي فکر می کنن چشمت بار برنمی داره!
کاش می شد بگویم که واقعاً هم چشمم بار برنمی دارد که با محمد باشم و کنارش نباشم. نزدیکی و
غریبگی برایم تلخ و سخت بود و از همه بدتر چیزي بود که آن ها نمی دانستند و خبر نداشتند، این
که او به من گفته بود به درد هم نمی خوریم و این که او مرا نخواسته بود. براي همین وقتی با او
روبرو می شدم احساس بدي می کردم، احساس حقارت. نمی دانستم باید چه رفتاري داشته باشم. تازه
می فهمیدم، این طوري پیدا کردنش، چقدر سخت است. با این افکار تلخ و پریشان، محکم و عصبانی
گفتم:
به هر حال من نمی آم.
در اتاق را به هم زدم و به خودم دلداري دادم :
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها