0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٣
روزي که همراه مادر براي خواستگاري به خانه ثریا رفتیم، که حالا آپارتمانی کوچک و آراسته بود،
چه حال غریبی داشتم. زهرا خانم به نسبت پنج سال، خیلی شکسته تر شده بود. آن روز او هم، مثل
من، نتوانست تاثرش را پنهان کند. با مظلومیت آه کشید و بدون این که حرفی بزند، نم اشک
چشمش را با دست پاك کرد. من چه تلاشی کردم که ظاهرم خوشحال باشد و آرام و بی تاثر. مادر
با تمام سعی و تلاشی که در سختگیري داشت، وقتی ثریا را دید نظرش فوري عوض شد و مهرش بر
دلش نشست و موافقتش را توي راه برگشت به زبان آورد:
خوب، وقتی تو چند ساله این فکر توي سرته، دختره هم این قدر خوب بود، چرا تا وقتی آقا جونت
بود نگفتی که لااقل آرزو از دل اون خدا بیامرز هم بر بیاد؟!
امیر فقط آهی کشید و سکوت کرد و من در حالی که اشکی گرم چشم هایم را می سوزاند، فکر
کردم – راستی الان اگه آقا جون بود چه حالی داشت؟! آقا جونی که آن قدر آرزوي سرو سامان
گرفتن بچه هایش را داشت. – ولی یک چیز برایم مسلم بود که ثریا، با آن رفتار مهربان و بی
آلایش و در عین حال موقرانه و مسلط، به سرعت در دل پدرم هم جا باز می کرد. نمی دانم چرا به
نظرم صورتش دوست داشتنی می آمد و حتی زیبا. صورت او که مسلماً فرقی نکرده بود، پس حتماً
به خاطر نگاه من بود.
مقدمات عروسی امیر و ثریا خیلی زود روبراه شد و به خواست ثریا یک مراسم معمولی و بدون
تشریفات برگزار شد. امیر آپارتمانی نزدیک خانه ما خرید. و الحق با این که خانه شان جدا بود نه
ثریا نه امیر هیچ وقت ما یا در حقیقت مادر را تنها نگذاشتند. ثریا که به خواست امیر دیگر بیرون از
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها