0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٢
می ماندم و مادر و بی قراري هایش براي علی و آینده خودم. حالا که مجبور بودم وقت بیش تري
توي خانه باشم تازه به تغییراتی که مادر کرده بود پی می بردم. بعد از مرگ پدر انگار مادر آن
صبوري و تحمل همیشگی را نداشت، به کوچک ترین بهانه اي ناراحت می شد و گریه می کرد و
آخر سر هم به این نتیجه می رسید که اگر پدرم زنده بود، اوضاع این طور نمی شد. بعد با التماس سر
و ته هر موضوعی را به ازدواج من می کشید و مدام می گفت:
می ترسم مثل بابایت من هم ناغافل برم، اون وقت دستم براي تو از گور بیرون می مونه. علی مرده،
بالاخره خودش گلیم خودش رو از آب می کشه. غصه تو داره منو داغون می کنه.
اگر در پاسخ، شوخی می کردم از کوره در می رفت و اگر سکوت می کردم برآشفته می شد و فکر
می کرد به او اهمیتی نمی دهم و ... براي همین دیگر خانه برایم جو آرام و آرامش همیشگی را
نداشت. بعد از چند سال که تازه داشتم آدمی عادي می شدم و با دنیاي خودم و کارم آرامش پیدا می
کردم، حالا این اوضاع پیش آمده بود و کلافه ام می کرد. از طرف دیگر مریم هم غصه ها و ناراحتی
هایش را که مهتاب علتش بود به محیط کار می آورد و آن جا هم او یا پکر بود یا در فکر یا مشغول
گریه.
مهتاب از آن دسته قربانی ها بود که براي فرار از چاله، چاه را ندیده و نشناخته و با سر در آن افتاده
بود. او که به قول خودش با ازدواج با مردي مسن و پولدار تصمیم گرفته بود گره اي از زندگی
مادرش باز کند، شده بود گره اي کورتر از بقیه براي اکرم خانم بی چاره. چون به هیچ عنوان نمی
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها