0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٠
ثریا با نگاهی که انگار تا ته فکرم را خوانده باشد، لبخندي محو زد و گفت:آره فرزانه زن مرتضی
بود، محمد هنوز زن نگرفته.
خدایا، انگار قلبم را از زیر آوار بیرون کشیدند. دلم می خواست از شادي فریاد بزنم و دهان ثریا را
که این حرف از آن در آمده بود ببوسم. مثل این که جریان خون توي تنم سریع شده بود، بدنم داغ
شد و احساس گرما می کردم. مثل آدم محتضري که با شوك دوباره نفس بکشد، نفس من هم
برگشته بود. بعد از سال ها باز ضربان قلبم چنان تند شده بود که جلوي شنیدنم را می گرفت.
خدایا، دیگر آرزویی ندارم.
درست مثل این که یکباره از دوزخ وارد بهشت شده بودم، شکنجه آن چند ساعت در شادي این خبر
فراموش شد و از بین رفت.
اي کاش ثریا آن جا نبود. دلم می خواست از ته دل بخندم و فریاد بزنم و براي خودم تکرار کنم:
محمد زن نگرفته، محمد زن نداره! چه فشاري به این جسم بدبختم آوردم که بتواند روح از شادي
رقصانم را تحمل کند و دم برنیاورد. فقط از جا بلند شدم و پنجره را باز کردم و صورتم را بیرون
گرفتم. نسیم گرم آن شب، براي صورت من که مثل کوره می سوخت، چقدر خنک بود! آه که دلم
می خواست رو به آسمان فریاد بزنم:
خدایا، متشکرم!
که باز با صداي ثریا به خودم آمدم: مهناز یک تلفن به مریم بزن. سفارش کرده بیدار شدي بهش
تلفن بزنی.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها