پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:02 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢۴
نرگس نزدیک تر می شدیم، تشدید می شد. طوري که وقتی آخر فروردین ماه نرگس رفت، ناراحتی
معده با چنان شدتی مرا از پا انداخت که یک هفته تمام بستري بودم. شبی که نرگس رفت، برخلاف
قولی که هر دو به هم داده بودیم که به قول خودش – زنجموره نکنیم - ، انگار به چشم هاي هر
دویمان سیل اشک بسته بودند. حتی کلامی حرف از دهانمان درنیامد. فقط اشک بود و اشک و وقتی
پشت شیشه ها نرگس براي آخرین بار هق هق کنان دست تکان داد و رفت، من چنان احساس
بدبختی و تنهایی و بی چارگی می کردم که انگار من به جاي او توي شهري غریب گیر افتاده بودم.
درمانده بودم، سرم را توي دست هایم گرفتم و زار زنان آن قدر توي فرودگاه ماندم که صبح شد و
بلندگو اعلام کرد هواپیما از باند بلند شد.
خدایا، چه روز سیاهی بود. نرگس با خودش آرامش و طراوت روح و شادابی و نشاط زندگی ام را
برد. حس و حال دوباره از من سلب شد، درست مثل زمانی که محمد رفته بود. اما بعد از هشت سال نه
اعصاب آن موقع را داشتم، نه نیرو و انرژي آن زمان را.
این شد که سردرد و ناراحتی معده بی چاره ام کرد. به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم و فکر می
کردم توي این دنیا به هر چیزي دل می بندم و دلخوش می شوم حتماً باید از دستش بدهم. از
سرنوشت مزخرف خودم حالم به هم می خورد و در عین حال از این که چاره اي جز تحمل نداشتم
دیوانه می شدم.
آن روزها هم مثل تمام روزهاي دیگر گذشت و من به سرکارم برگشتم، ولی دیگر نه آن روحیه قبل
را داشتم نه حوصله اي که با دل و جان مثل سابق به کارهایم برسم. افسرده و بی حوصله سرکار می
wWw.98iA.Com