پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:02 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢۵
رفتم که خانه نباشم. ناراحتی معده هم بدجور آزارم می داد و مادر که حال و روزم را می دید به نذر و
نیاز پناه برده بود و تقریباً دیگر به کار من کاري نداشت.
یک ماه و نیم از رفتن نرگس گذشت و من روز به روز فرسوده تر می شدم. ناامید و بی انگیزه مثل
مرده اي به زور جسمم را به دنبال می کشیدم، دیگر نه حوصله کلاس رفتن داشتم نه حتی جلسه هاي
دکتر ابهري. بعد از رفتن نرگس حتی براي یک بار هم به کوه نرفته بودم. انگار هوا هم سرلج داشت.
با این که اواسط خرداد بود، مثل وسط تابستان گرم و نفس گیر شده بود و آدم را کلافه می کرد.
صبح روز دوشنبه بود که مادر گفت، فردا تصمیم دارند با خاله منصوره به جمکران بروند و اگر من
قبول کنم و شب به خانه امیر بروم، مادر هم با خیال راحت شب به خانه خاله می رود که صبح زود
حرکت کنند. بدون چون و چرا قبول کردم ولی چند لحظه بعد یادم افتاد که چند روز است قرار بوده
با مریم به خانه اکرم خانم بروم تا با مهتاب، که دوباره به قهر آمده بود تهران، حرف بزنیم.
به مادر گفتم: من می رم خانه اکرم خانم و شب همون جا می مونم. شما نگران من نباشین.
از مادر که خداحافظی می کردم، بوسیدمش و گفتم: خوش بگذره.
نگو خوش بگذره، بگو خدا حاجتت رو بده. این همه راه توي این گرما نمی رم که خوش بگذرونم،
دعا کن خدا حاجتم رو بده.
می دانستم حاجتش چیست و براي این که سر حرف باز نشود، گفتم: باشه دعا می کنم.
مادر دوباره گفت:
wWw.98iA.Com