0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٣
قرار بود چی کار کنه؟! و پیش خودم فکر کردم: من احمق هر کاري لازم بود کردم! لزومی نداشت
او کاري بکند!
از دست خودم کفري بودم، از تصویري که توي اذهان دیگران با این کار پیدا شده بود و فکري که
حتماً به ذهن او هم رسیده بود. از این که این جوري چقدر حقیر شدم و این چیزي بود که برایم از
ندیدن دوباره اش سخت تر بود. نمی خواستم براي دومین بار من باشم که حقیر و زار شده ام. نه، حالا
که بیست و شش سال دارم، نمی خواستم همه آنچه این چند سال سعی کردم به زور باشم، حالا فرو
ریزد. توي سرم چقدر افکار در هم و برهم بود و چه حال بدي داشتم. از سرسام و سر در گمی انگار
کسی گلویم را می فشرد و حال خفقان داشتم. به خاطر همین حالم هم بود که آن روز وقتی دیدم
مادرم خیلی خوشحال و سرحال است، آن قدر غرق در بی چارگی خودم بودم که حتی سوال نکردم
که علت خوشحالی اش چیست. و اصلا یادم رفت بگویم زیارت قبول.
مادر با رنجش و طعنه گفت: زیارت شما قبول! چقدر جاتون خالی بود!
آن قدر اوقاتم تلخ بود که حوصله شوخی و حرف و عذرخواهی نداشتم، فقط یک کلمه گفتم:
ببخشید، یادم نبود.
خواستم بروم توي اتاقم که مادر دوباره با ناراحتی گفت: آخه مگه غیر از من و تو کسی دیگه ام
توي این خونه هست؟! از صبح که می ري، غروب می آي و من توي این خونه با در و دیوارها
تنهام. شبم که می آي، می ري توي اون اتاق، خودتو حبس می کنی؟!
ببخشید مامان، به خدا سرم خیلی درد می کنه.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها