0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢۶
مهناز، حالا امشب هم اگه نرفتی عیبی نداره. فردا حتما برو خونه امیر. زهرا خانم سه روزه بیمارستانه،
زشته، ثریا دلخور می شه. برو یک سري بزن، یک حالی بپرس. ناسلامتی خواهر امیري، دختره،
برادرش که نیست، خواهر و برادر دیگه ام که نداره، درسته تو هم چشمتو رو هم بگذاري؟!
راست می گفت. پس به مادر قول دادم و راه افتادم. طفلک زهرا خانم، روز به روز حالش بدتر شده
بود تا این که کلیه هایش از کار افتاده بود و سه روز بود در بیمارستان بستري شده بود و من فقط
تلفنی از امیر و ثریا حالش را پرسیده بودم. حالا که جواد هم نبود، مسلما به ثریا سخت می گذشت.
فکر کردم فردا هر طور شده به ملاقاتش می روم.
بعد از این که کارمان تمام شد، همراه مریم راهی خانه اکرم خانم شدیم. توي خیابان همان طور که
منتظر تاکسی بودیم، یکدفعه چشمم به تابلویی افتاد که جلوي مرکز انتقال خون با خط قرمز نوشته
بودند :
بود. براي اولین بار و ناگهانی دلم خواست بروم خون +B خون من هم . +B نیاز فوري به گروه خونی
بدهم، حالا از من اصرار بود و از مریم انکار که می گفت:
تو خونت کجا بود؟! بیا بریم.
من که حرصم گرفته بود، با لج گفتم: انگار در مورد پشه حرف می زنه، بیا بریم ببینی خونم کجا
بود؟!
مریم غرغرکنان به دنبالم آمد و بالاخره موفق شدم خون بدهم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها