0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٧
مریم به شوخی به خانمی که کیسه خون را می برد گفت: خانم رویش بنویسین خون یک آدم
لجبازه، اگه کسی خواست و قبول کرد بهش بزنن.
از جایم که بلند شدم، سرم گیج رفت و از آن جا که هیچ وقت آبمیوه دوست نداشتم، نتوانستم آب
میوه اي که برایم آورده بودند بخورم. به اصرار مریم که روبروي بیمارستان یک بستنی فروشی دیده
بود، مجبور شدم همراهش بروم و یک ظرف بزرگ بستنی را که در حالت عادي بیش تر از شش تا
هفت قاشق نمی توانستم بخورم، به قول مریم – کوفت کنم - . خودش فالوده خورد و براي من
بیچاره بستنی گرفت و همان بستنی هم بود که مسمومم کرد و آن شب به جاي حرف زدن با مهتاب،
مریض شدم و قوز بالاي قوز براي آن ها. تا صبح از بس حالم به هم خورد، نگذاشتم کسی بخوابد.
فرداي آن روز رنجور و مریض و در حالی که مدام به مریم بد و بیراه می گفتم، آمدم سرکار، به این
امید که حالم با آب قند و عرق نعنایی که خورده بودم بهتر شود ولی نشد. تا نزدیک ظهر حالم خراب
بود و آخر سر دیدم فایده اي ندارد. براي همین به مریم گفتم می رم درمانگاه.
دکتر تشخیص مسمومیت داد و برایم سرم نوشت. ولی من که حوصله نداشتم دو سه ساعت آن جا
بخوابم، از درمانگاه بیرون آمدم و فکر کردم حالا که مادر نیست بهتر است به خانه امیر بروم.
می دانستم که ثریا سرم را برایم میزند. چون دیده بودم آمپول و سرم زهرا خانم را می زند. این بود
که با آن حال خراب، راهی خانه امیر شدم و آخرین قوایم هم با دیدن محمد تمام شد و از حال رفتم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها