0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

خبر دادن رسولخدا«ص‏»از کاروان قریش

ابن هشام در سیره در ذیل حدیث معراج از ام هانى روایت‏کرده که گوید:رسول خدا«ص‏»آنشب را در خانه من بود و نمازعشاء را خواند و بخفت،ما هم با او بخواب رفتیم، نزدیکیهاى‏صبح بود که ما را بیدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با اونماز گزاردیم آنگاه رو به من کرده فرمود:اى ام هانى من امشب چنانچه دیدید نماز عشاء را با شما در این سرزمین خواندم سپس‏به بیت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانچه‏مشاهده میکنید نماز صبح را دوباره در اینجا خواندم.
این سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته‏دامنش را گرفتم بطورى که جامه‏اش پس رفت و بدو گفتم:اى‏رسول خدا این سخن را که براى ما گفتى براى دیگران مگو که‏تو را تکذیب کرده و مى‏آزارند،فرمود:بخدا!براى آنها نیز خواهم‏گفت!
ام هانى گوید:من به کنیزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: بدنبال رسول خدا«ص‏»برو ببین کارش با مردم بکجا میانجامد وگفتگوى آنها را براى من باز گوى.
کنیزک رفت و باز گشته گفت:چون رسولخدا«ص‏»داستان‏خود را براى مردم تعریف کرد با تعجب پرسیدند:نشانه صدق‏گفتار تو چیست و ما از کجا بدانیم تو راست میگوئى؟فرمود: نشانه‏اش فلان کاروان است که من هنگام رفتن بشام در فلانجادیدم و شترانشان از صداى حرکت‏براق رم کرده یکى از آنها فرارکرد و من جاى آنرا به ایشان نشان دادم و هنگام بازگشت نیز درمنزل ضجنان(25 میلى مکه)بفلان کاروان برخوردم که همگى‏خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آنرا باسرپوش پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعیم وارد مکه خواهند شد،و نشانه‏اش آن است که پیشاپیش آنهاشترى خاکسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است که‏یک لنگه آن سیاه مى‏باشد.
و چون مردم این سخنان را شنیدند بسوى دره تنعیم رفته وکاروان را با همان نشانیها که فرموده بود مشاهده کردند که ازدره تنعیم وارد شد و چون آن کاروان دیگر بمکه آمد و داستان رم‏کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جویا شدند همه راتصدیق کردند.
محدثین شیعه رضوان الله علیهم نیز بهمین مضمون-با مختصراختلافى-روایاتى نقل کرده‏اند و در پایان برخى از آنها چنین‏است که چون صدق گفتار آنحضرت معلوم شد و راهى براى‏تکذیب و استهزاء باقى نماند آخرین حرفشان این بود که گفتند:
-این هم سحرى دیگر از محمد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:35 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تصمیم چند تن از بزرگان قریش براى دریدن صحیفه ملعونه

مشرکین مکه که از توطئه قتل رسول خدا(ص)نتیجه‏اى‏نگرفتند و ابو طالب و بنى هاشم را در دفاع و حمایت ازرسول خدا(ص)جدى و صمیمى دیدند،فکر کشتن آنحضرت راموقتا از سر بدر کرده و در صدد برآمدند تا بهر وسیله‏اى شده‏حمایت ابو طالب و بنى هاشم را از آنحضرت باز دارند،و بهمین‏منظور پس از انجمنها و تبادل نظر تصمیم بمحاصره اقتصادى واجتماعى و سیاسى بنى هاشم گرفتند و هدفشان این بود که‏بنى هاشم و بخصوص ابو طالب را در تنگنا قرار داده تا به یکى ازاهداف زیر برسند:
یا اینکه در اثر فشار و سختى دست از یارى محمد(ص)بردارند.
و یا اینکه خودشان ناچار شوند محمد(ص)را به قتل رسانده ویا تسلیم کرده و نجات یابند.
و اگر به هیچکدامیک از اینها تن ندادند و همچنان مقاومت‏کردند،تدریجا از پاى در آمده و منظور مشرکان قریش که نابودى بنى هاشم بود بدون جنگ و خونریزى به انجام برسد.
و بهر صورت آنها بدین منظور تصمیم به قطع رابطه بابنى هاشم و نوشتن تعهدنامه‏اى در این باره گرفتند و این تصمیم راعملى کرده و به تعبیر روایات‏«صحیفه ملعونه‏»و قرار دادظالمانه‏اى را تنظیم کرده و چهل نفر از بزرگان قریش(و بر طبق‏نقلى هشتاد نفر از آنها) پاى آنرا امضاء کردند.
مندرجات و مفاد آن تعهد نامه که شاید مرکب از چند ماده‏بوده در جملات زیر خلاصه میشد:
امضاء کنندگان زیر متعهد میشوند که از این پس هرگونه‏معامله و داد و ستدى را با بنى هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند.
-به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند.
-چیزى به آنها نفروشند و چیزى از ایشان نخرند.
-هیچگونه پیمانى با آنها نبندند و در هیچ پیش آمدى ازایشان دفاع نکنند.و در هیچ کارى با ایشان مجلس مشورتى وانجمنى نداشته باشند.
-تا هنگامیکه بنى هاشم محمد را براى کشتن به قریش‏نسپارند و یا بطور پنهانى یا آشکارا محمد را نکشند پاى بند عمل به‏این قرار داد باشند.
این تعهد نامه ننگین و ضد انسانى به امضاء رسید و براى آنکه‏کسى نتواند تخلف کند و همگى مقید به اجراء آن باشند آنرا در خانه کعبه آویختند (1) و از آن پس آنرا بمرحله اجراء در آوردند.
نویسنده آن مردى بود بنام منصور بن عکرمة-و برخى هم‏نضر بن حارث را بجاى او ذکر کرده‏اند-که گویند:پیغمبرصلى الله علیه و آله درباره‏اش نفرین کرد و در اثر نفرین آنحضرت‏انگشتانش از کار افتاد و فلج گردید.
ابو طالب که از ماجرا مطلع شد بنى هاشم را گرد آورد و ازآنها خواست تا در برابر مشرکان از رسولخدا صلى الله علیه و آله‏دفاع کنند و وظیفه خطیر خود را از نظر عشیره و فامیل در آن‏موقعیت‏حساس انجام دهند،و افراد قبیله نیز همگى سخن‏ابو طالب را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود که مانند گذشته سخن‏ابو طالب را نپذیرفت و در سلک مشرکین قریش رفته و بدشمنى‏خویش با رسولخدا صلى الله علیه و آله و بنى هاشم ادامه داد.
ابو طالب که دید بنى هاشم با این ترتیب نمى‏توانند در خودشهر مکه زندگى را بسر برند آنها را به دره‏اى در قسمت‏شمالى‏شهر که متعلق به او بود-و به شعب ابى طالب موسوم بود-منتقل‏کرده و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على و طالب وعقیل را موظف کرد که شدیدا از پیغمبر اسلام نگهبانى و حراست کنند،و بهمین منظور گاهى در یک شب چند بار بالاى‏سر رسولخدا صلى الله علیه و آله میآمد و او را از بستر بلند کرده ودیگرى را جاى او میخوابانید و آنحضرت را بجاى امن‏ترى منتقل‏میکرد،و پیوسته مراقب بود تا مبادا گزندى به آنحضرت برسد،وبراستى قلم عاجز است که فداکارى ابو طالب را در آنمدت که‏حدود سه سال یا بیشتر طول کشید بیان کند (2) و رنجى را که آن‏بزرگوار در دفاع از وجود مقدس رسولخدا صلى الله علیه و آله متحمل‏شد روى صفحات کتاب منعکس سازد.
ابن اسحاق و دیگران اشعارى از ابو طالب درباره آن روزهاى‏سخت نقل کرده‏اند که از آنجمله اشعار زیر است:
الا ابلغا عنى على ذات بیننا لویا و خصا من لوى بنى کعب الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبیا کموسى خط فى اول الکتب و ان علیه فى العباد محبة و لا خیر فیمن خصه الله بالخب و ان الذى الصقتم من کتابکم لکم کائن نحسا کراغیة السقب فلسنا و رب البیت نسلم احمدا على الحال من غض الزمان و لا کرب (3)
که از شعر دوم آن ایمان ابو طالب به نبوت رسول خدا(ص)
مشرکین قریش گذشته از اینکه خودشان داد و ستد ومعامله‏اى با بنى هاشم نمى‏کردند از دیگران نیز که میخواستندچیزى بآنها فروشند و یا آذوقه‏اى براى ایشان برند جلوگیرى‏میکردند و حتى دیده‏بانانى را گماشته بودند که مبادا کسى براى‏آنها خوراکى و آذوقه ببرد،و در موسم حج و عمره(مانند ماههاى‏ذى حجة و رجب)و فصل‏هاى دیگرى هم که معمولا افراد براى‏خرید و فروش آذوقه از خارج بمکه میآمدند آنها را نیز بهر ترتیبى‏بود تا جائى که مى‏توانستند از داد و ستد با ایشان ممانعت‏میکردند،مثل اینکه متعهد میشدند اجناس آنها را به چند برابرقیمتى که بنى هاشم خریدارى میکنند از ایشان خریدارى کنند،و یا آنها را بغارت اموال تهدید میکردند،و امثال اینها.
براى مقابله با این محاصره اقتصادى،خدیجه آنهمه ثروتى راکه داشت همه را در همان سالها خرج کرد،و خود ابو طالب نیزتمام دارائى خود را داد،و خدا میداند که بر بنى هاشم در آن‏چند سال چه گذشت و زندگى را چگونه بسر بردند،و چه سختیهاو مرارتها را متحمل شدند.
البته در میان قریش مردمانى هم بودند که از اول زیر بار آن‏تعهد ستمگرانه نرفتند مانند مطعم بن عدى-که گویند حاضر به‏نیز بخوبى روشن میشود برخلاف آنچه برخى از اهل تاریخ‏گفته‏اند. امضاء آن نشد-و یا افرادى هم بودند که بواسطه پیوند خویشاوندى‏با بنى هاشم یا خدیجه،مخفیانه گاهگاهى خوار و بار و یا آرد وغذائى آن هم در دل شب و دور از چشم دیده‏بانان قریش به‏شعب میرساندند،اما وضع بطور عموم بسیار رقت‏بار و دشوارمى‏گذشت، چه شبهاى بسیارى شد که همگى گرسنه‏خوابیدند،و چه اوقات زیادى که در اثر نداشتن لباس و پوشش‏برخى از خیمه و چادر بیرون نمى‏آمدند.
در پاره‏اى از تواریخ آمده که گاه میشد صداى‏«الجوع‏»وفریاد گرسنگى بچه‏ها و کودکان که از میان شعب بلند میشدبگوش قریش و مردم مکه میرسید،و آنها را ناراحت میکرد.
و طبق برخى از روایات از کسانى که در آن مدت بطورمخفیانه آذوقه براى بنى هاشم میآورد حکیم بن حزام برادرزاده‏خدیجه بود (4) ،که روزى ابو جهل او را مشاهده کرد و دید غلامش را برداشته و مقدارى گندم براى عمه‏اش خدیجه مى‏برد،ابو جهل‏بدو آویخت و گفت:آیا براى بنى هاشم آذوقه مى‏برى؟بخدادست از تو بر نمى‏دارم تا در مکه رسوایت کنم.
ابو البخترى(برادر ابو جهل)سر رسید و به ابو جهل گفت:چه‏شده؟گفت:این مرد براى بنى هاشم آذوقه برده است!
ابو البخترى گفت:این آذوقه‏اى است که از عمه‏اش خدیجه پیش‏او امانت‏بوده و اکنون براى صاحب آن مى‏برد،آیا ممانعت‏مى‏کنى که کسى مال خدیجه را برایش ببرد؟جلوى او را رهاکن، ابو جهل دست‏برنداشت و همچنان ممانعت میکرد.
بالاخره کار به زد و خورد کشید و ابو البخترى استخوان فک‏شترى را که در آنجا افتاده بود برداشت،چنان بر سر ابو جهل‏کوفت که سرش شکست و به شدت او را مجروح ساخت،وآنچه در این میان براى ابو جهل دشوار و ناگوار بود این بود که‏مى‏ترسید این خبر بگوش بنى هاشم برسد و موجب دلگرمى وشماتت آنها از وى گردد،و از اینرو ماجرا را بهمان جا پایان دادو سر و صدا را کوتاه کرد ولى با اینحال حمزة بن عبد المطلب آن‏منظره را از دور مشاهده کرد و خبر آنرا باطلاع رسولخدا صلى الله علیه و آله و دیگران رسانید.
و از جمله-بر طبق برخى از روایات-ابو العاص بن ربیع دامادآنحضرت و شوهر زینب دختر رسولخدا صلى الله علیه و آله بود که‏هرگاه میتوانست قدرى آذوقه تهیه میکرد،و آنرا بر شترى بار کرده‏شب هنگام بکنار دره و شعب ابى طالب میآورد سپس مهار شتررا بگردنش انداخته او را بمیان دره رها میکرد و فریادى میزد که‏بنى هاشم از ورود شتر به دره با خبر گردند،و رسولخدا صلى الله‏علیه و آله بعدها که سخن از ابو العاص بمیان میآمد این مهر ومحبت او را یادآورى میکرد و میفرمود:حق دامادى را نسبت‏بمادر آنوقت انجام داد.
بارى در این مدت بنى هاشم و فرزندان مطلب روزگارسختى را در شعب ابى طالب گذارندند، و مسلمانان دیگرى هم‏که از بنى هاشم نبودند و در شهر مکه رفت و آمد میکردند تحت‏سخت‏ترین شکنجه‏ها و آزارهاى مشرکین قرار گرفتند بطورى که‏ابن اسحاق در سیره خود مینویسد:
«ثم عدوا على من اسلم فاوتقوهم و آذوهم،و اشتد البلاء علیهم،و عظمت‏الفتنة فیهم و زلزلوا زلزالا شدیدا» (5) .
یعنى پس از آنکه بنى هاشم به شعب پناه بردند مشرکین مکه بسراغ مسلمانان دیگر رفته و آنها را به بند کشیده و آزار کردند وبلا و گرفتارى آنها شدت یافت و دچار فتنه بزرگى شده و بسختى‏متزلزل گردیدند.
در این چند سال فقط در دو فصل بود که بنى هاشم وبخصوص رسولخدا صلى الله علیه و آله نسبتا آزادى پیدا مى‏کردند تااز شعب ابى طالب بیرون آمده و با مردم تماس بگیرند و اوقات‏دیگر را بیشتر در همان دره بسر میبردند.
این دو فصل یکى ماه ذى حجة و دیگرى ماه رجب بود که درماه ذى حجة قبائل اطراف و مردم جزیرة العرب براى انجام مراسم‏حج‏بمکه میآمدند و در ماه رجب نیز براى عمره بمکه‏رو میآوردند،رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز براى تبلیغ دین مقدس‏اسلام و انجام ماموریت الهى خویش در این دو موسم حد اکثراستفاده را میکرد و چه در منى و عرفات،و چه در شهر مکه وکوچه و بازار نزد بزرگان قبائل و مردمى که از اطراف بمکه آمده‏بودند میرفت و آئین خود را بر آنها عرضه میکرد و آنها را به اسلام‏دعوت مى‏نمود،ولى بیشتر اوقات بدنبال رسولخداصلى الله علیه و آله پیر مردى را که گونه‏اى سرخ فام داشت مشاهده‏میکردند که به آنها میگفت:گول سخنان او را نخورید که اوبرادرزاده من است و مردى دروغگو و ساحر است. این پیر مرددور از سعادت کسى جز همان ابو لهب عموى رسولخدا صلى الله علیه و آله نبود.
و همین سخنان ابو لهب مانع بزرگى براى پذیرفتن سخنان‏رسولخدا صلى الله علیه و آله از جانب مردم مى‏گردید و بیکدیگرمیگفتند:این مرد عموى او است و به وضع او آشناتر است و او رااستقامت و پایدارى بنى هاشم در برابر مشرکین و تعهدنامه‏ننگین آنها و تحمل آنهمه شدت و سختى-با همه دشواریهائى‏که براى آنان داشت-بسود رسولخدا صلى الله علیه و آله و پیشرفت‏اسلام تمام شد،زیرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگان‏قریش که آن تعهد نامه را امضاء کرده بودند بحال آنان رقت‏کرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت‏به ابو طالب و خویشان‏خود که در زمره بنى هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آن‏پیمان ظالمانه بیفتند،و از سوى دیگر چون افراد زیادى بودند که‏در دل متمایل به اسلام گشته ولى از ترس قریش جرئت‏اظهار عقیده و ایمان به رسولخدا صلى الله علیه و آله را نداشتند ونگران آینده بودند،این استقامت و پایدارى براى اینگونه افرادبهتر مى‏شناسد چنانچه پیش از این نیز ذکر شد.
------------------------------------------------------------
1-و برخى گفته‏اند:ابتدا آن را در کعبه آویختند و سپس از ترس آنکه مورد دستبردقرار گیرد آن را به مادر ابو جهل سپردند.
2-دوران این محاصره را عموما سه سال و برخى هم مانند طبرسى در اعلام الورى‏چهار سال ذکر کرده‏اند.
3-سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 138.
4-برخى این مطلب را بعید دانسته و گفته‏اند حکیم بن حزام مردى سودجو ومال پرست و به احتکار مواد خوراکى معروف بوده و از چنین شخصى گذشت و ترحم‏به این اندازه بعید است مگر آنکه بگوئیم:این کار را هم بمنظور سود جوئى و فروش‏مواد خوراکى به چند برابر قیمت واقعى آن به بنى هاشم انجام میداده،و بهر صورت‏گفته‏اند:چون وى از طایفه زبیر و حامیان عثمان و دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام‏بوده احتمال اینکه حدیث‏سازان حرفه‏اى و مزدور خواسته باشند درباره او فضیلتى‏جعل کرده و بتراشند بعید بنظر نمى‏رسد. چنانچه درباره ابو العاص بن ربیع داماد رسولخدا(ص)نیز که از قبیله بنى امیه بود و در ذیل داستانش را مى‏خوانید همین احتمال‏را داده‏اند،و الله العالم
5-سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 137

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:37 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تصمیم چند تن از بزرگان قریش براى دریدن صحیفه ملعونه

بارى سه سال یا چهار سال-بنابر اختلاف تواریخ-وضع بهمین منوال گذشت و هر چه طول مى‏کشید کار بر بنى هاشم‏سخت‏تر میشد و بیشتر در فشار زندگى و دشواریهاى ناشى از آن‏قرار مى‏گرفتند،و در این میان فشار روحى ابو طالب و رسولخداصلى الله علیه و آله از همه بیشتر بود.
حقانیت اسلام و ماموریت الهى پیغمبر صلى الله علیه و آله را مسلم‏کرد و سبب شد تا عقیده باطنى خود را اظهار کرده و آشکارا درسلک مسلمانان درآیند.
از کسانى که شاید زودتر از همه بفکر نقض پیمان افتاد وبیش از سایر بزرگان قریش براى اینکار کوشش کرد-بنقل‏تواریخ-هشام بن عمرو بود که از طرف مادر نسبش به هاشم بن‏عبد مناف میرسید و در میان قریش داراى شخصیت و مقامى بود،و در مدت محاصره نیز کمک زیادى به مسلمانان و بنى هاشم‏کرده بود و از کسانى بود که در خفا و پنهانى خوار و بار و آذوقه‏بار شتر کرده و بدهانه دره میآورد و آنرا بمیان دره رها میکرد تابدست‏بنى هاشم افتاده و مصرف کنند.
روزى هشام بن عمرو بنزد زهیر بن ابى امیة که-او نیز بابنى هاشم بستگى داشت و-مادرش عاتکة دختر عبد المطلب بودآمده و گفت:اى زهیر تا کى باید شاهد این منظره رقت‏بارباشى؟ تو اکنون در آسایش و خوشى بسر مى‏برى،غذا میخورى،لباس مى‏پوشى با زنان آمیزش مى‏کنى،اما خویشان نزدیک تو به آن وضع هستند که خود میدانى!نه کسى بآنها چیز میفروشد ونه چیزى از ایشان میخرند،نه زن به آنها میدهند و نه از ایشان زن‏میگرند؟...
هشام دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:
-بخدا اگر اینان خویشاوندان ابو الحکم(یعنى ابو جهل)
بودند و تو از وى مى‏خواستى چنین تعهدى براى قطع رابطه با آنهاامضاء کند او هرگز راضى نمیشد!
زهیر-که سخت تحت تاثیر سخنان هشام قرار گرفته بود-گفت:من یکنفر بیش نیستم آیا به تنهائى چه میتوانم بکنم وچه کارى از من ساخته است،بخدا اگر شخص دیگرى مرا دراینکار همراهى میکرد من اقدام بنقض آن میکردم،هشام گفت:
آن دیگرى من هستم که حاضرم تو را در اینکار همراهى کنم!
زهیر گفت:ببین تا بلکه شخص دیگرى را نیز با ما همراه‏کنى.
هشام بهمین منظور نزد مطعم بن عدى و ابو البخترى(برادرابو جهل)و زمعة بن اسود که هر کدام داراى شخصیتى بودندرفت و با آنها نیز بهمان گونه گفتگو کرد و آنها را نیز بر اینکارمتفق و هم عقیده نمود و براى تصمیم نهائى و طرز اجراى آن قرارگذاردند شب هنگام در دماغه کوه‏«حجون‏»در بالاى مکه‏اجتماع کنند و پس از اینکه در موعد مقرر و قرارگاه مزبور حضور بهمرسانیدند زهیر بن ابى امیه به عهده گرفت که آغاز بکار کند وآن چند تن دیگر نیز دنبال کار او را بگیرند.
چون فردا شد زهیر بن ابى امیة بمسجد الحرام آمد و پس ازطوافى که اطراف خانه کعبه کرد ایستاد و گفت:اى مردم مکه‏آیا رواست که ما آزادانه و در کمال آسایش غذا بخوریم و لباس‏بپوشیم ولى بنى هاشم از بى‏غذائى و نداشتن لباس بمیرند و نابودشوند؟بخدا من از پاى ننشینم تا این ورق پاره ننگین را که‏متضمن آن قرار داد ظالمانه است از هم پاره کنم!
ابو جهل که در گوشه مسجد ایستاده بود فریاد زد:بخدا دروغ‏گفتى،کسى نمى‏تواند قرار داد را پاره کند،زمعة بن اسود گفت:
تو دروغ میگوئى و بخدا سوگند ما از همان روز اول حاضر به‏امضاى آن نبودیم،ابو البخترى از گوشه دیگر فریاد برداشت:زمعة‏راست میگوید و ما از ابتدا بنوشتن آن راضى نبودیم،مطعم بن‏عدى از آنسو داد زد:حق با شما دو نفر است و هر کس جز این‏بگوید دروغ گفته،ما از مضمون این قرارداد و هر چه در آن نوشته‏است‏بیزاریم،هشام بن عمرو نیز سخنانى بهمین گونه گفت،ابو جهل که این سخنان را شنید گفت:این حرفها با مشورت قبلى‏از دهان شما خارج میشود و شما شبانه روى اینکار تصمیم‏گرفته‏اید!

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:38 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

خبر دادن رسولخدا صلى الله علیه و آله از سرنوشت صحیفه  

و بر طبق برخى از تواریخ:در خلال این ماجرا شبى رسولخداصلى الله علیه و آله نیز از طریق وحى مطلع گردید و جبرئیل به اوخبر داد که موریانه همه آن صحیفه ملعونه را خورده و تنها قسمتى‏را که‏«بسمک اللهم‏»در آن نوشته شده و یا نام‏«الله‏»در آن ثبت‏شده باقى گذارده و سالم مانده است، (1) حضرت این خبر را به‏ابو طالب داد،و ابو طالب به اتفاق آنحضرت و جمعى از خاندان‏خود بمسجد الحرام آمد و در کنار کعبه نشست،قرشیان که او رادیدند پیش خود گفتند:حتما ابو طالب از این قطع رابطه خسته‏شده و براى آشتى و تسلیم محمد بدینجا آمده از اینرو نزد وى آمده‏و پس از اداى احترام بدو گفتند:
-اى ابو طالب گویا براى رفع اختلاف و تسلیم برادر زاده‏ات‏محمد آمده‏اى؟
گفت:نه!محمد خبرى بمن داده و دروغ نمى‏گوید اومیگوید:پروردگارش بوى خبر داده که موریانه را مامور ساخته تا آن صحیفه را به استثناى آن قسمت که نام خدا در آن است همه‏را بخورد اکنون کسى را بفرستید تا آن صحیفه را بیاورد اگردیدید که سخن او راست است و موریانه آنرا خورده بیائید و ازخدا بترسید و دست از این ستمگرى و قطع رابطه با ما بردارید، واگر دروغ گفته بود من حاضرم او را تحویل شما بدهم!
همگى گفتند:اى ابو طالب گفتارت منصفانه است و ازروى عدالت و انصاف سخن گفتى و بدنبال آن،تعهدنامه را که‏در خانه کعبه و یا نزد مادر ابو جهل بود آورده و دیدند بهمانگونه‏که ابو طالب خبر داده بود جز آن قسمتى که جمله‏«بسمک اللهم‏» در آن بود بقیه را موریانه خورده است.
این دو ماجرا سبب شد که قریش به دریدن صحیفه حاضرگردند و موقتا دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند ولى بااینهمه احوال،بزرگان ایشان حاضر به پذیرفتن اسلام نشدند وگفتند:باز هم ما را سحر و جادو کردید،اما جمع بسیارى ازمردم با مشاهده این ماجرا مسلمان شدند.
و در باره این ماجرا بنابر مشهور که سه سال و بنابر قولى‏چهار سال طول کشید ابو طالب اشعارى گفت که از آنجمله است‏اشعار زیر:
و قد جربوا فیما مضى غب امرهم و ما عالم امرا کمن لا یجرب و قد کان فى امر الصحیفة عبرة متى ما یخبر غائب القوم یعجب محا الله منها کفرهم و عقوقهم و ما نقموا من باطل الحق مغرب فاصبح ما قالوا من الامر باطلا و من یختلق ما لیس بالحق یکذب فامسى ابن عبد الله فینا مصدقا على سخط من قومنا غیر معتب فلا تحسبونا مسلمین محمدا لدى عزمة منا و لا متعزب
------------------------------
1-و در برخى نقلها مانند روایت کازرونى در کتاب‏«المنتقى‏»بعکس این ذکرشده است،ولى نقل اول صحیح‏تر بنظر میرسد و اشعار ابو طالب نیز که در ذیل خواهدآمد مى‏تواند شاهدى بر صحت آن نقل باشد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:38 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

وفات ابو طالب و خدیجه

مورخین عموما نوشته‏اند:سه سال قبل از هجرت رسول خدابمدینه مرگ ابو طالب و خدیجه اتفاق افتاد،و رسول خدا(ص)درمرگ آندو به اندوه سختى دچار شد و آن سال را«عام الحزن‏» نامیدند.
ابو طالب و خدیجه دو پشتیبان بزرگ و کمک کار نیرومند وبا وفائى براى پیشرفت اسلام و حمایت رسولخدا صلى الله علیه و آله‏بودند،خدیجه با دلدارى دادن رسولخدا صلى الله علیه و آله و ثروت‏مادى خود به پیشرفت اسلام و دلگرم کردن آنحضرت کمک‏میکرد،ابو طالب با نفوذ سیاسى و سیادتى که در میان قریش‏داشت پناهگاه و حامى مؤثرى در برابر آزار دشمنان بود.
و معروف آنست که مرگ هر دو در سال دهم بعثت،سه سال‏پیش از هجرت اتفاق افتاد،و ابو طالب پیش از خدیجه از دنیارفت و برخى نیز مانند یعقوبى عکس آنرا نوشته‏اند،و فاصله میان‏مرگ خدیجه و ابو طالب را نیز برخى سه روز و جمعى سى و پنج روز،و برخى نیز ششماه نوشته‏اند،و در کتاب مصباح،وفات‏ابو طالب را روز بیست و ششم رجب ذکر کرده،و یعقوبى وفات‏خدیجه را در ماه رمضان نوشته و گوید:
خدیجه دختر خویلد در ماه رمضان سه سال پیش از هجرت‏در سن شصت و پنجسالگى از دنیا رفت...
-و پس از چند سطر-گوید:و ابو طالب سه روز پس ازخدیجه در سن هشتاد و شش سالگى از دنیا رفت و برخى هم سن‏او را نود سال نوشته‏اند.
ابن هشام در سیره مى‏نویسد:هنگامى که بیمارى ابو طالب‏سخت‏شد قریش با یکدیگر گفتند:کار محمد بالا گرفته و افرادسرشناس و دلیرى چون حمزة بن عبد المطلب نیز دین او راپذیرفته‏اند اگر ابو طالب از میان برود بیم آن میرود که محمد به‏جنگ ما برخیزد خوب است تا ابو طالب زنده است‏بنزد او رفته وبا وساطت او از محمد پیمانى(پیمان عدم تعرض) بگیریم که ماو او به کار همدیگر کارى نداشته باشیم و بدنبال این گفتگو عتبة‏و شیبة و ابو جهل و امیة بن خلف و ابو سفیان و چند تن دیگر بخانه‏ابو طالب آمده و پس از احوالپرسى و عیادت گفتند:
-اى ابو طالب مقام و شخصیت تو در میانه قریش چنان است‏که خود میدانى،و اکنون بیمارى تو سخت‏شده و بیم آن میرودکه این بیمارى تو را از پاى درآورد،و از سوى دیگر اختلاف ما را با برادر زاده‏ات محمد میدانى،خواهشى که ما از تو داریم آنست‏که او را به اینجا دعوت کنى و از او بخواهى تا دست از مخالفت‏با ما و اعمال و رفتار و آئین ما بردارد،ما نیز مخالفت‏با اونخواهیم کرد و در مرام و آئینش او را آزاد خواهیم گذارد.
ابو طالب بدنبال رسولخدا صلى الله علیه و آله فرستاد و چون‏حضرت حاضر شد جریان را بدو گفت،و رسولخداصلى الله علیه و آله در جواب فرمود:
-من از اینها چیزى نمى‏خواهم جز گفتن یک کلمه که آنرابگویند و بر تمام عرب سیادت و آقائى کرده،عجم را نیززیر قدرت و فرمان خود گیرند!
ابو جهل گفت:بحق پدرت سوگند ما حاضریم بجاى یک‏کلمه ده کلمه بگوئیم،بگو آن یک کلمه چیست؟فرمود:آن‏کلمه این است که بگوئید:«لا اله الا الله‏»و بدنبال آن ازبت پرستى دست‏باز دارید...
ابو جهل و دیگران نگاهى بهم کرده دستها را(بعنوان‏مخالفت‏با اینحرف)بهم زده گفتند:آیا میخواهى همه خدایان‏را یک خدا قرار دهى!براستى که این کارى شگفت‏انگیزاست!و بدنبال آن بیکدیگر گفتند:بخدا این مرد حاضربهیچ گونه قول و پیمانى با ما نیست‏برخیزید و بدنبال کار خودبروید. هنگامى که خبر مرگ ابو طالب را برسولخدا صلى الله علیه و آله‏دادند اندوه بسیارى آنحضرت را فرا گرفت و بیتابانه خود را به‏بالین ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار وجانب چپ را سه بار دست کشید آنگاه فرمود:عموجان درکودکى مرا تربیت کردى و در یتیمى کفالت و سرپرستى نمودى‏و در بزرگى یارى و نصرتم دادى خدایت از جانب من پاداش‏نیکو دهد،و در وقت‏حرکت دادن جنازه پیشاپیش آن میرفت و درباره‏اش دعاى خیر مى‏فرمود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:39 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در بالین خدیجه

هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابو طالب و آن‏حادثه غم‏انگیز نگذشته بود که رسولخدا صلى الله علیه و آله به‏مصیبت اندوه بار تازه‏اى دچار شده بدن نحیف همسر مهربان وکمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى‏فراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آن‏حال بوى ابلاغ فرمود آنگاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را که‏خدا در بهشت‏براى وى مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه راخورسند ساخت.
هنگامى که خدیجه از دنیا رفت رسولخدا صلى الله علیه و آله‏جنازه او را برداشته و در«حجون‏»(مکانى در شهر مکه)دفن کرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود بمیان قبر رفت وخوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد،و خاک روى آن‏ریخت.
در تاریخ یعقوبى است که چون خدیجه از دنیا رفت فاطمه‏علیها السلام نزد پدر آمده ست‏بدامن او آویخت و با چشم‏گریان مى‏گفت:مادرم کجاست؟در این وقت جبرئیل نازل‏شده عرضکرد:بفاطمه بگو:خداى تعالى در بهشت‏خانه‏اى براى‏مادرت بنا کرده که در آنجا دیگر هیچ گونه دشوارى و رنجى‏ندارد.
این دو مصیبت ناگوار آن هم در این فاصله کوتاه بمقدارزیادى در روحیه رسول خدا صلى الله علیه و آله و بلکه در پیشرفت‏اسلام و هدف مقدس آنحضرت اثر داشت و کار تبلیغ دین را براو دشوار ساخت تا بدانجا که از عروة بن زبیر نقل شده که گوید:
روزى همچنان که رسولخدا صلى الله علیه و آله در کوچه‏هاى مکه‏میگذشت مقدارى خاک بر سرش ریختند و حضرت با همان‏وضع بخانه آمد،یکى از دختران آن بزرگوار که آن حال رامشاهده کرد از جا برخاسته و از مشاهده آنوضع بگریه افتاد و باهمان حال گریه مشغول پاک کردن خاکها شد،پیغمبر خدا اورا دلدارى داده فرمود:
دخترکم گریه مکن که خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد کرد،و گاهى نیز میفرمود:تا ابو طالب زنده بود قریش‏نسبت‏بمن چنین رفتار ناهنجارى نداشتند،و ما در داستان‏ازدواج خدیجه شمه‏اى از فضائل آن بانوى بزرگوار را نوشته‏ایم که‏دیگر در اینجا تکرار نمى‏کنیم (1) .
در اینجا قبل از اینکه وارد بحث دیگرى بشویم لازم است‏چند جمله‏اى درباره ایمان ابو طالب-که متاسفانه برخى ازنویسندگان اهل سنت درباره‏اش تردید کرده‏اند (2) -ذیلا براى‏شما ذکر کرده و بدنبال بحث تاریخى خود برویم،گرچه مطلب از نظر ما و هر شیعه دیگرى مسلم و جاى بحث نیست.
این مطلب مسلم است که چون پس از شهادت امیر المؤمنین‏علیه السلام دستگاه خلافت و زمامدارى مسلمانان بدست‏بنى امیه و پس از آن بدست‏بنى عباس افتاد،و آنها نیز بنى هاشم‏و بخصوص فرزندان امیر المؤمنین علیه السلام را رقیب خود درخلافت مى‏پنداشتند و براى کوبیدن رقیب و استقرار پایه‏هاى‏حکومت‏خود از هیچگونه تبلیغ بنفع خود و تهمت و افتراء و انکارفضیلت رقیب دریغ نداشتند اگر چه منجر به انکار فضیلت رهبراسلام و اهانت‏به شخص پیغمبر گرامى و شریعت مقدسه اسلام‏گردد.چون براى آنها هدف اساسى و مسئله اصلى همان‏حکومت و ریاست‏بود و بقیه همگى وسیله بودند،و این مطلب‏براى هر محقق و متتبع بى‏نظر و منصفى قابل تردید نیست.
و ظاهرا براى هر کس که کمترین آشنائى با تاریخ اسلام‏داشته باشد براى اثبات این مطلب نیازى به اقامه دلیل و برهان،و ذکر شاهد تاریخى و حدیثى نباشد.
تا جائیکه مى‏توانستند فضائل امیر المؤمنین علیه السلام و هرکس را که به آنبزرگوار ارتباط و بستگى داشت انکار کرده
------------------------------------
1-مى‏توانید به جلد دوم تاریخ تحلیلى(سلسله مقالات)ص 55-60 مراجعه نمائید2-چنانچه ابن هشام در حدیثى که صدر آن در صفحه قبل گذشت دنباله حدیث را این چنین‏نوشته که گوید:
آنان رفتند و رسولخدا صلى الله علیه و آله را با ابو طالب در اطاق تنها گذاردند.
ابو طالب برسولخدا گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند پیشنهادى که تو بایشان کردى‏پیشنهاد بیجا و زورى نبود!رسولخدا که این سخن را از ابو طالب شنید در اسلام او طمع‏بست و فرمود:عموجان آن کلمه را تو بگو تا تو را در روز قیامت‏شفاعت کنم!ابو طالب که‏اشتیاق محمد صلى الله علیه و آله را در اسلام او دید گفت:اى برادر زاده بخدا اگر ترس آن‏نبود که قریش تو و فامیلت را سرزنش کنند و بگویند:من از ترس مرگ این کلمه را گفتم‏هرآینه آنرا بر زبان جارى میکردم،و اکنون نیز فقط بخاطر اینکه تو خوشحال شوى آنرامیگویم و چون مرگش نزدیک شد عباس بن عبد المطلب دید لبان ابو طالب حرکت میکند،گوش فرا داد و برسول خدا صلى الله علیه و آله گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند آن کلمه راکه تو میخواستى گفت،و بدین ترتیب ابو طالب از دنیا رفت(سیره ابن هشام ج 1 ص 418).
و ابن کثیر در سیره النبویه خود حتى در این حدیث هم تردید کرده و طبق روایتى که ازبخارى نقل کرده این مطلب را که ابو طالب کافر از دنیا رفته است ترجیح مى‏دهد.
2-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:40 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه گوید

معاویه مردم شام و عراق و دیگران را مامور ساخت تا در منابرو مجامع على علیه السلام را دشنام داده و از او بیزارى جویند،واینکار عملى گردید،و در زمان بنى امیه این جریان سنتى شد تااینکه عمر بن عبد العزیز از آن جلوگیرى کرد.
و از ابى عثمان روایت کرده که جمعى از بنى امیه بمعاویه‏گفتند:تو اکنون به آرزوى خود رسیدى خوب است جلوى لعن‏این مرد را بگیرى!
گفت:نه بخدا،تا وقتى که خردسالان به لعن او بزرگ‏شوند،و بزرگ سالان با آن پیر گردند.و سپس داستانهائى درباره‏کسانى که نسبت‏به على علیه السلام عداوت داشته و از معاویه‏پول میگرفتند و در مذمت امیر المؤمنین حدیث جعل میکردند نقل‏کرده و اسامى آنها را ذکر میکند مانند ابو هریره،و مغیرة بن شعبة،و عروة بن زبیر،و زهرى و سمرة بن جندب،و انس بن مالک،وسعید بن مسیب و ولید بن عتبة و امثال ایشان (2) و از هر کدام نیزبرخى از احادیث جعلى آنها را ذکر میکند.
و در همین رابطه فضائل بسیارى را از فاطمه زهراعلیها السلام و بانوى محترم آنبزرگوار و حسن و حسین علیهما السلام و دیگر فرزندان آن حضرت و ابو طالب و جعفر و عقیل‏پدر و برادران آن امام مظلوم انکار کرده و علتى جز همین رابطه باامیر المؤمنین علیه السلام نداشته است.
و بگفته یکى از نویسندگان:
«جناب ابو طالب هیچ جرمى و گناهى نداشته که این چنین‏مورد اتهام نارواى کفر و شرک قرار گیرد جز آنکه پدرامیر المؤمنین علیه السلام بوده،و در حقیقت هدف واقعى در این‏اتهام شنیع و ناروا فرزند برومند او بوده که همچون خارى درچشم امویان و فرزندان زبیر و همه دشمنان اسلام فرو میرفت،واز اعمال خلاف و ضربه‏هائى که میخواستند به پیکر اسلام جوان‏بزنند جلوگیرى میکرد».
«و بسیار عجیب و شنیدنى است که ابو سفیان پدر معاویه که‏در مجلس عثمان آشکارا گفت: سوگند بدانکه ابو سفیان بدو قسم‏میخورد که نه بهشتى وجود دارد و نه جهنمى!او مؤمن و پرهیزکارو عادل است،اما ابو طالب و پدر امیر المؤمنین کافر،و مشرک،ودر گودال آتش است... !!!» (3) .
و گرنه کسى که با تاریخ اسلام و حمایت‏هاى بى‏دریغ‏ابو طالب از رسول خدا و آئین مقدس آنحضرت یعنى اسلام آشنا باشد،و آنهمه فداکارى و ایثار او را در اینراه از نظر بگذراند، وسخنان و اشعار زیاد او را که در دفاع از رسول خدا به عنوان پیامبربرگزیده از طرف خدا گفته است‏بشنود جاى تردید براى او دراین باره باقى نمى‏ماند که او والاترین مؤمنان و سابقه‏دارترین‏مسلمانان بوده است.
کسى که وقتى پیغمبر و على علیهما السلام را مى‏بیند که‏نماز میخوانند و على در طرف راست آنحضرت ایستاده به جعفرفرزند دیگرش نیز دستور میدهد تا با آندو نماز بگذارد و در این باره‏بدو میگوید:
«صل جناح ابن عمک و صل عن یساره‏» (4) .
و در این باره آن اشعار معروف را میگوید که از آنجمله است:
ان علیا و جعفرا ثقتى عند ملم الزمان و النوب لا تخذلا و انصرا ابن عمکما اخى لامى من بینهم و ابى و الله لا اخذل النبى و لا یخذله من بنى ذو حسب (5)
و شخصیت‏بزرگوارى که وقتى مسلمانان به حبشه هجرت‏میکنند قصیده‏اى انشاد فرموده و براى نجاشى پادشاه حبشه‏مى‏فرستد و در آن قصیده میگوید:
لیعلم خیار الناس ان محمدا وزیر لموسى و المسیح بن مریم اتانا بهدى مثل ما اتیا به فکل بامر الله یهدى و یعصم (6)
و یا در قصیده دیگرى که راویان شعر و حدیث نقل کرده‏انددرباره آنحضرت گوید:
امین حبیب فى العباد مسوم بخاتم رب فاهر فى الخواتم نبى اتاه الوحى من عند ربه و من قال لا یقرع بها سن نادم (7) .
و یا در جاى دیگر که گوید:
الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا کموسى خط فى اول الکتب (8)
و چون هنگام مرگ آن جناب فرا میرسد فرزندان عبد المطلب‏را گرد آورده و بدانها میگوید:
«یا معشر بنى هاشم!اطیعوا محمدا و صدقوه تفلحوا و ترشدوا» (9) .
و اشعار و سخنان بسیار دیگرى که هر که خواهد باید به‏همان کتاب شریف الغدیر و شرح ابن ابى الحدید(ج 3 ص 318310)مراجعه نماید.و اگر بخواهیم همه را در اینجا برشته تحریردر آوریم کتاب جداگانه‏اى خواهد شد (10) .
و آیا کسى بعد از آنهمه اشعار و سخنان بسیار میتواند براى‏تردید در ایمان ابو طالب محملى و توجیهى جز همان که گفتیم‏بیابد.
و مضمون سخن ابن ابى الحدید در اینجا جالب است که‏میگوید:
این اشعار را وقتى بصورت مجموع بنگریم متواتر است‏اگر چه آحاد آن متواتر نباشد-و مجموعه آنها دلالت‏بر امر واحدمشترکى دارد و آن تصدیق حضرت محمد صلى الله علیه و آله‏است،چنانچه هر کدام از داستانهاى شجاعت على علیه السلام‏بصورت خبر واحد نقل شده ولى مجموع آنها متواتر است و براى‏ما موجب علم بدیهى به شجاعت على علیه السلام میگردد.و این‏تواتر مانند تواتر در اخبار سخاوت حاتم و حلم احنف و ذکاوت ایاس و غیر اینها است که جاى تردید در آنها نیست (11) .
اکنون پس از ذکر این مقدمه بد نیست‏بدانید روایاتى که درباره عدم ایمان ابى طالب و یا ایمان او در پایان عمر و هنگام‏مرگ،و یا بودن او در گودال آتش و امثال آن رسیده سند آنهابیشتر بهمان عروة بن زبیر و یا زهرى و یا سعید بن مسیب بازمیگردد (12) که دشمنى و انحراف آنها نسبت‏به‏امیر المؤمنین علیه السلام آشکار و به اثبات رسیده،و یا از کسانى‏نقل شده که نزد خود اهل سنت نیز متهم بدروغ و وضع حدیث‏هستند (13) .
و از نظر علماء شیعه نیز مطلب اجماعى و اتفاقى است‏چنانچه شیخ مفید(ره)در اوائل المقالات فرموده:
«امامیة اتفاق دارند بر اینکه ابو طالب مؤمن از دنیا رفت‏» (14) .
و شیخ طوسى(ره)در تبیان فرماید:
از امام باقر و صادق علیهما السلام روایت‏شده که ابو طالب‏مؤمن و مسلمان بود،و اجماع امامیة نیز بر آن است که در آن‏اختلافى ندارند (15) .
و مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گوید:
شیعیان اجماع دارند بر اسلام ابو طالب،و اینکه او در آغازکار به رسولخدا صلى الله علیه و آله ایمان آورد،و هیچگاه بتى راپرستش نکرد،بلکه او از اوصیاء ابراهیم علیه السلام بوده‏است... (16) .
و از نظر روایات نیز بیش از حد تواتر در این باره از رسول خداو ائمه اطهار حدیث‏بما رسیده که مرحوم علامه امینى(ره)بیش‏از چهل حدیث از آنها را در کتاب شریف الغدیر (17) نقل کرده وما براى تیمن و تبرک بذکر سه حدیث از آنها اکتفا مى‏کنیم:
1-از ابو بصیر روایت‏شده که گوید:به امام باقر علیه السلام‏عرضکردم:اى آقاى من مردم میگویند:ابو طالب در گودالى ازآتش است که مغز سرش از آن بجوش میآید؟فرمود:دروغ گویندبخدا سوگند،براستى اگر ایمان ابو طالب را در کفه‏اى از ترازوبگذارید و ایمان این مردم را در کفه دیگرى،قطعا ایمان‏ابو طالب بر ایمان ایشان میچربد... (18) .
2-از امام سجاد علیه السلام درباره ایمان ابو طالب پرسیدند که آیا مؤمن بود؟فرمود:آرى! عرض شد:در اینجا مردمى هستند که‏مى‏پندارند او کافر بوده؟فرمود:خیلى شگفت است!آیا اینان به‏ابو طالب طعن زده و ایراد میگیرند یا برسولخدا؟با اینکه خداى‏تعالى پیغمبر خود را در چند جاى قرآن نهى فرموده از اینکه زن باایمانى را در نزد مرد کافرى نگاه دارد!و کسى شک ندارد که‏فاطمه بنت اسد از زنهائى است که به ایمان برسولخدا سبقت‏جست و او پیوسته در خانه ابو طالب و در عقد او بود تا وقتى که‏ابو طالب از دنیا رفت (19) .
3-شیخ مفید(ره)به اسناد مرفوعى روایت کرده که چون‏ابو طالب از دنیا رفت امیر المؤمنین علیه السلام بنزد رسول خداصلى الله علیه و آله آمده و رحلت او را به اطلاع آنحضرت رسانید، رسول خدا صلى الله علیه و آله سخت غمگین شد و بشدت محزون‏گردید سپس به على علیه السلام فرمود:اى على برو و کار غسل وکفن و حنوط او را بعهده گیر،و چون جنازه او را برداشتید مراخبر کن!امیر المؤمنین دستور رسولخدا را انجام داد و چون پیغمبرگرامى آمد اندوهناک گشته و فرمود:اى عموجان صله رحم‏کردى و پاداش خیر و نیکو دادى!براستى که در کودکى تربیت‏و سرپرستى کردى،و در بزرگى یارى و کمک دادى!سپس رو بمردم کرده فرمود:
هان بخدا سوگند که من براى عموى خود شفاعتى خواهم‏کرد که اهل دو عالم را به شگفت اندازد (20) .
و در پایان تذکر این نکته لازم است که چون طبق روایات‏بسیار جناب ابو طالب ایمان خود را مخفى میداشت و براى اینکه‏بهتر بتواند از رسولخدا صلى الله علیه و آله دفاع و حمایت کند ومشرکین در برابر او موضع نگیرند و او را از خویش بدانند اسلام‏خود را ظاهر نمیکرد و شاید همین امر براى برخى از برادران اهل‏سنت‏سبب اشتباه شده که نسبت کفر به آنجناب داده‏اند، وگاهى نیز شیعه را در مورد این عقیده زیر سؤال برده‏اند که اگرابو طالب مسلمان بود چرا هیچ کجا دیده نشد نماز بخواند و مانندفرزندانش و دیگر مسلمانان در نماز آنها شرکت جوید؟ و چرا در«یوم الدار»و ماجراى دعوت رسولخدا از خویشان سبقت‏به ایمان‏به آنحضرت نجست؟ و چرا در هیچیک از مراسم اسلامى‏شرکت نمیکرد؟
و همانگونه که گفتیم پاسخ آنرا ائمه اطهار داده‏اند چنانچه‏در یک حدیث است که امام صادق علیه السلام فرمود:براستى‏که ابو طالب تظاهر به کفر کرد و ایمان خود را پنهان داشت،و چون وفات او فرا رسید خداى عز و جل به رسولخداصلى الله علیه و آله وحى فرمود که از مکه خارج شو که دیگر درمکه یاورى ندارى،و رسولخدا بمدینه هجرت کرد (21) .
و در حدیث دیگرى از آنحضرت روایت‏شده که فرمود:
حکایت ابو طالب حکایت اصحاب کهف است که ایمان خود رامخفى داشته و تظاهر به شرک کردند،و خداى تعالى دوبار به‏ایشان پاداش عنایت فرمود. (22) و این بود فشرده و خلاصه‏اى از این بحث که ما قبلا نیز در تاریخ زندگانى رسول‏خدا(ص)نگاشته‏ایم،و تحقیق و تحلیلى بیش از این در این باره از وضع تدوین این‏مقاله و بحث تاریخى ما خارج است و چنانچه بخواهید میتوانید به جلد هفتم و هشتم‏الغدیر مرحوم علامه امینى(ره)و یا کتاب‏«ابو طالب مؤمن قریش‏»عبد الله خنیزى‏مراجعه نمائید.
-------------------------------------------
1-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356-364.
2-الصحیح من السیرة ج 2 ص 156.
3-اسد الغابه ج 1 ص 287 شرح ابن ابى الحدید ج 3 ص 315.الاصابة ج 4 ص 116.
4-دیوان ابى طالب ص 36 و شرح ابن ابى الحدید ج 3 ص 314.
5-مستدرک حاکم نیشابورى،ج 2،ص 623.
6-دیوان ابى طالب ص 32 و شرح ابن ابى الحدید ج 3 ص 314.
7-سیره ابن هشام ج 1 ص 373 و خزانة الادب ج 1 ص 261 و تاریخ ابن کثیر ج 3 ص 87.
8-تذکره ابن جوزى ص 5.الخصائص الکبرى ج 1 ص 87 سیره حلبیه ج 1 ص 372 اسنى‏المطالب ص 10.
9-مرحوم علامه امینى نام حدود بیست نفر از دانشمندان و علماى بزرگ شیعه و اهل سنت‏را در الغدیر(ج 7 ص 400)نقل کرده که درباره ایمان ابو طالب بطور جداگانه کتاب نوشته‏و براى کتاب‏هاى خود نامهائى گذارده‏اند مانند کتاب‏«اسنى المطالب فى ایمان‏ابى طالب‏»و کتاب‏«الحجة على الذاهب الى تکفیر ابى طالب‏»و کتاب‏«القول الواجب‏فى ایمان ابى طالب‏».و چنانچه میدانیم در سالهاى اخیر نیز یکى از دانشمندان سعودى از منطقه احساء وقطیف-استاد عبد الله خنیزى-کتابى در این باره نوشت و«ابو طالب مؤمن قریش‏»نام نهاد، وپس از انتشار با سعایت علماء سعودى دولت آنجا او را بزندان افکنده و محکوم به اعدام کردندکه با وساطت مرحوم آیة الله العظمى بروجردى(ره)از مرگ نجات یافته و آزاد گردید.
10-شرح نهج البلاغة ج 2 ص 315.
11- 12-سیرة المصطفى ص 216-219.
13-اوائل المقالات ص 45.
14-تبیان-چاپ سنگى-ج 2 ص 287.
15-بحار الانوار-ج 9 چاپ کمپانى-ص 29.
16-الغدیر ج 7 ص 342-400.
17-الغدیر ج 7 ص 390.
18-الغدیر ج 7 ص 389.
19-الغدیر ج 7 ص 386.
20-الفصول المختارة ص 80-اکمال الدین صدوق ص 103.
21-روضة الواعظین ص 121-امالى صدوق ص 366.الغدیر ج 7 ص 390.شرح ابن‏ابى الحدید ج 3 ص 312.
22-شرح الشفاء للقارى ج 1 ص 222.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:41 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

گفتار ابن کثیر درباره تاریخ وفات خدیجه

دانسته و برخى بعکس آن ذکر کرده‏اند،ولى در اینجا ابن کثیرگفتارى دارد که از چند نظر مورد خدشه و ایراد است که ذیلامیخوانید:
همانگونه که گفته شد وفات ابو طالب و خدیجه هر دو دریکسال اتفاق افتاد و آن سال دهم بعثت رسول خدا(ص)بود،بااین تفاوت که برخى مرگ خدیجه را قبل از وفات ابو طالب گفته‏اند

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:42 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اینک چند جمله درباره تاریخ وفات خدیجه

ابن کثیر در سیرة النبویه(ج 2 ص 132)از عروة بن زبیر وزهرى نقل کرده که گفته‏اند: «توفیت‏خدیجه قبل ان تفرض الصلاة‏».
خدیجه پیش از فرض نماز وفات یافت...
ابن کثیر سپس گوید:منظور آنها این بوده که قبل از فرض‏نمازهاى پنجگانه در شب معراج وفات یافته...
نگارنده گوید:این گفتار از دو نظر مخدوش است:
یکى از نظر تاریخ معراج،زیرا همانگونه که قبلا در داستان‏معراج گفته شد از نظر روایات و تواریخ آنچه قوى‏تر بنظر میرسدآن است که معراج،قبل از وفات ابو طالب و خدیجه اتفاق افتاده‏و شواهدى نیز بر این مطلب وجود دارد که از آنجمله است اینکه:
الف-از نووى نقل شده که گفته است:
«ان معظم السلف و جمهور المحدثین و الفقهاء على ان الاسراء و المعراج‏کان بعد البعثة بستة عشر شهرا» (1) .
یعنى بیشتر گذشتگان و جمهور محدثین و فقهاء برآنند که‏اسراء و معراج رسول خدا(ص) شانزده ماه پس از بعثت آنحضرت‏بود.
ب-و از آنجمله روایت ذیل که در بیش از بیست کتاب ازکتابهاى شیعه و اهل سنت از ابن عباس و سعد بن مالک وسعد بن ابى وقاص و عایشه و دیگران روایت‏شده که‏رسول خدا(ص) فاطمه را زیاد مى‏بوسید،و اینکار بر عایشه گران‏آمد و چون به رسول خدا(ص)در این باره اعتراض کرد آنحضرت‏در پاسخ عایشه فرمود:
«...نعم یا عایشه لما اسرى بى الى السماء دخلنى جبرئیل الجنة فناولنى‏منها تفاحة فاکلتها فصارت نطفة فى صلبى،فلما نزلت واقعت‏خدیجة ففاطمة‏من تلک النطفة،ففاطمة حوراء انسیة،و کلما اشتقت الى الجنة قبلتها» (2) .
یعنى-فرمود:آرى اى عایشه هنگامى که بمعراج رفتم‏جبرئیل مرا داخل بهشت کرد،و سیبى از بهشت‏بمن داد که آنراخوردم و بصورت نطفه در صلب من در آمد،و چون فرود آمدم باخدیجه در آمیختم و فاطمه از آن نطفه است،پس فاطمه حوریه‏اى است‏بصورت انس،و هرگاه اشتیاق به بهشت پیدا میکنم او رامى‏بوسم.
ج-روایتى که میگوید:شبى که رسول خدا(ص)بمعراج‏رفت و ابو طالب از مفقود شدن آنحضرت مطلع گردید سخت‏نگران شد و بهمراه بنى هاشم بمسجد الحرام آمده و شمشیر خود رابرهنه کردند و در کنار حجر اسماعیل ایستاده و ابو طالب روبدانها کرده گفت:
«لو لم اره ما بقى منکم عین تطرف‏».
اگر او را دیدار نکنم کسى از شما را زنده نخواهم‏گذارد...
و ثانیا از نظر تاریخ فرض نمازهاى پنجگانه که آن هم موردخدشه است زیرا محدث بزرگوار ابن شهر آشوب در مناقب بطورجزم گوید:نمازهاى پنجگانه در سال نهم بعثت فرض شد (3) وابن اسحاق و ابن هشام نیز در سیره‏هاى خود فرض نماز را در سال‏اول بعثت و قبل از اسلام على علیه السلام ذکر کرده‏اند و در روایتى‏که ابن هشام از ابن اسحاق روایت کرده اینگونه است که پس ازماجراى بعثت و نزول وحى و اسلام خدیجه میگوید:
«و افترضت الصلاة علیه فصلى رسول الله صلى الله علیه و آله‏».
سپس داستان تعلیم وضوء را بوسیله جبرئیل به آنحضرت نقل‏کرده و بدنبال آن گوید:رسول خدا(ص)بنزد خدیجه آمد وبهمانگونه که جبرئیل بآنحضرت تعلیم کرده بود وضوء را بخدیجه‏نیز یاد داد آنگاه روایت زیر را از ابن اسحاق از نافع بن جبیر بن‏مطعم از ابن عباس روایت کرده که گوید:
«...لما افترضت الصلاة على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم اتاه جبریل‏علیه السلام،فصلى به الظهر حین مالت الشمس،ثم صلى به العصر حین کان‏ظله مثله،ثم صلى به المغرب حین غابت الشمس،ثم صلى به العشاء الآخرة‏حین ذهب الشفق،ثم صلى به الصبح حین طلع الفجر، ثم جاءه فصلى به‏الظهر من غد حین کان ظله مثله،ثم صلى به العصر حین کان ظله مثلیه، ثم‏صلى به المغرب حین غابت الشمس لوقتها بالامس،ثم صلى به العشاء الآخرة‏حین ذهب ثلث اللیل الاول،ثم صلى به الصبح مسفرا غیر مشرق،ثم قال:یامحمد،الصلاة فیما بین صلاتک الیوم و صلاتک بالامس‏» (4) یعنى-هنگامى که نماز بر رسول خدا(ص)فرض شدجبرئیل آمده و نماز ظهر را در هنگام تمایل خورشید(از دائره‏نصف النهار)خواند،و نماز عصر را پس از رفتن سایه باندازه او،ونماز مغرب را هنگام غروب خورشید،و نماز عشاء را پس از رفتن‏شفق و نماز صبح را پس از طلوع فجر خواند،و روز دیگر آمده نماز ظهر را باندازه رفتن سایه او و نماز عصر را هنگامى که سایه‏دو مقابل آن شد خواند و نماز مغرب را هنگام غروب خورشید،وعشاء را پس از گذشتن ثلث اول شب بخواند و نماز صبح راهنگامى که هوا روشن شده بود و هنوز آفتاب نزده بود بخواند وگفت:نماز را در میان این اوقات باید خواند...
و در تاریخ طبرى و کامل ابن اثیر نیز در حوادث سال اول‏بعثت و قبل از ماجراى معراج و ایمان على بن ابیطالب و دیگران‏و هم چنین قبل از اظهار دعوت رسول خدا(ص)که در سال سوم‏بعثت اتفاق افتاده داستان فرض نماز را ذکر کرده و عبارت‏کامل ابن اثیر اینگونه است که پس از ذکر ماجراى وحى و نزول‏قرآن بر رسول خدا گوید:
«ثم کان اول شى‏ء فرض الله من شرایع الاسلام علیه بعد الاقرار بالتوحیدو البراءة من الاوثان الصلاة...» (5) یعنى نخستین چیزى را که خداى تعالى پس از اقرار به توحیدو بیزارى جستن از پرستش بتها فرض نمود نماز بود...
---------------------------------------------------
1-تاریخ بغداد ج 5 ص 87 و ذخائر العقبى ص 36 و میزان الاعتدال ج 2 ص 297 ومستدرک حاکم ج 3 ص 156 و بحار الانوار ج 18 ص 315 و علل الشرایع ص 72 وکتابهاى دیگرى که در پاورقى ج 1 الصحیح من السیره ص 271 نام آنها ذکر شده.
2-بحار الانوار ج 18 ص 384-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 180.
3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 43.
4-سیره ابن هشام ص 243-245.
5-تاریخ طبرى ج 2 ص 53 و ص 55 و کامل التواریخ ج 2 ص 50 و 55 وبحار الانوار ج 8 ص 335 و 348.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:43 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

یک تذکر  

ممکن است منظور ابن کثیر از این گفتار ماجراى مناظره‏رسول خدا(ص)با موسى بن عمران علیه السلام درباره فرض نماز در داستان معراج رسول خدا(ص)باشد که در پاره‏اى از روایات‏اهل سنت و کتابهاى شیعه آمده که رسول خدا(ص)در آنشب درهنگام مراجعت از معراج بموسى علیه السلام برخورد و موسى ازآنحضرت پرسید:
خداوند چند نماز بر امت تو فرض کرد؟رسول خدا(ص)درپاسخ فرمود:پنجاه نماز،موسى علیه السلام به آنحضرت گفت:
من بنى اسرائیل را آزموده‏ام و مردم طاقت انجام آنرا ندارند باز گردو از خداى تعالى تخفیف بخواه،و رسول خدا بازگشته و ده نمازتخفیف گرفت،و باز موسى به آنحضرت گفت‏باز هم تخفیف‏بگیر...و هم چنان هر بار ده نماز تخفیف گرفت تا به پنج نمازرسید و رسول خدا(ص) فرمود:دیگر حیا مى‏کنم که برگردم...وفرض روى همین پنج نماز مقرر شد...(1)
که این گفتار نیز گذشته از اشکال فوق یعنى تاریخ معراج‏که عموما آنرا قبل از سال دهم بعثت ذکر کرده‏اند همانگونه که‏نقل کردیم،اصل این روایات نیز مورد خدشه است،و سؤالاتى‏را بدنبال دارد که چگونه خداى تعالى نمیدانست که امت رسول‏خدا طاقت آنرا ندارند و موسى علیه السلام آنرا به رسول خدا تذکرداد؟و اینکه آیا مصلحت فرض نماز با گفتن موسى و در خواست‏رسول خدا(ص)هر بار عوض میشد؟و سؤالات دیگر که بر خواننده محترم پوشیده نیست!
و از اینرو مرحوم سید مرتضى در کتاب تنزیه الانبیاء که‏متوجه این اشکالها گردیده فرموده است:اینها روایات آحادى‏است که موجب علم نمى‏شود و از نظر سند نیز ضعیف است (2) .
یک تذکردر پایان این بحث تذکر این مطلب نیز مناسب است که درپاره‏اى از نقلها مانند روایتى که ابن شهر آشوب از کتاب‏«المعرفة‏»ابن مندة نقل مى‏کند اینگونه آمده است که: «توفیت‏خدیجة بمکة من قبل ان تفرض الصلاة على الموتى‏». (3) یعنى خدیجه در مکه از دنیا رفت پیش از آنکه نماز مردگان‏واجب شده باشد...
و روى این نقل ممکن است کسى بگوید:
در گفتار ابن کثیر هم ممکن است تصحیف یا سقطى رخ‏داده و جمله‏«على الموتى‏»افتاده باشد و منظور همین نمازمردگان باشد..
ولى صرفنظر از اصل مطلب که باید در جاى خود درباره صحت‏و سقم آن بحث‏شود که آیا نماز میت چه زمانى فرض شد و آیا جداى از سایر نمازها فرض شده...
در ذیل همین روایت ابن شهر آشوب که از کتاب مزبور نقل‏مى‏کند مطلبى هست که بر خلاف مشهور و بلکه نقل متواتر اهل‏تاریخ است و باز هم موجب ضعف این روایت میشود، زیرابدنبال عبارت فوق که ذکر شد چنین است که میگوید:
«و سمى ذلک العام عام الحزن،و لبث‏بعدهما بمکة ثلاثة اشهر،فامراصحابه بالهجرة الى الحبشه فخرج جماعة من اصحابه باهالیهم،و ذلک بعدخمس من نبوته...».
یعنى و آن سال سال اندوه نامیده شد و رسول خدا پس از مرگ آندو(یعنى‏خدیجه و ابو طالب)سه ماه در مکه ماند سپس به یاران خود دستور هجرت‏بحبشه را داد و گروهى از یارانش بهمراه خانواده‏هاى خود بدانجا هجرت‏کردند،و همه این ماجرا پنج‏سال پس از بعثت آنحضرت بود...
که همانگونه که میدانید این مطلب برخلاف همه نقلها است‏که هجرت به حبشه و مرگ ابو طالب و خدیجه همگى در سالهاى‏هفتم و دهم بوده و با این عبارت سازگار نیست...
بارى بهتر آن است که این بحث را بهمین جا خاتمه داده وبه بحث دیگرى بپردازیم و آن ماجراى سفر رسول خدا به طائف‏است که ما در آغاز اصل ماجرا را از روى کتابهاى تاریخى نقل‏مى‏کنیم و سپس به تذکراتى که لازم است مى‏پردازیم:
----------------------------
1-به زیر نویس شماره 1 صفحه 20 مراجعه شود.
2-تنزیه الانبیاء ص 121.
3-مناقب-ج 1 ص 150.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:43 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سفر طائف  

از رویهمرفته تواریخ چنین بر مى‏آید که پس از فوت ابو طالب‏و از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ،رسول خدا صلى الله‏علیه و آله در صدد برآمد تا در مقابل مشرکین حامى و پناه تازه‏اى‏پیدا کند و در سایه حمایت او بدعوت آسمانى خویش ادامه دهد،از اینرو در موسم حج و ایام زیارتى دیگر بنزد قبائلى که بمکه‏میآمدند میرفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها میخواست اورا در پناه حمایت‏خویش گیرند تا بهتر بتواند رسالت‏خویش را تبلیغ‏کند و از آنجمله به ایشان میفرمود:من شما را مجبور به چیزى‏نمى‏کنم،هر که خواهد از روى میل و رغبت دعوتم را بپذیرد وگرنه من کسى را مجبور نمى‏کنم،من از شما میخواهم مرا ازنقشه‏اى که دشمنان براى قتل من کشیده‏اند محافظت کنید تاتبلیغ رسالت پروردگار خود را بنمایم و بالاخره هر چه خدامیخواهد نسبت‏بمن و پیروانم انجام دهد.
ابو لهب نیز که همه جا مراقب بود تا پیغمبر خدا با قبائل عرب‏تماس نگیرد و از پیشرفت اسلام جلوگیرى میکرد بدنبال‏آنحضرت میآمد و مى‏گفت:این برادرزاده من دروغگو است‏سخنش را نپذیرند،و برخى هم مانند قبیله بنى حنیفه آنحضرت رابه تندى از خود راندند. رسول خدا صلى الله علیه و آله در این میان بفکر قبیله ثقیف‏افتاد و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتنداستمداد کند و بهمین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چون‏على علیه السلام و زید بن حارثة و یا چنانچه برخى گفته‏اند:تنهادر یکى از شبهاى آخر ماه شوال سال دهم بعثت (1) بسوى طائف‏حرکت کرد (2) و در آنجا بنزد سه نفر که بزرگ ثقیف و هر سه برادرو فرزندان عمرو بن عمیر بودند رفت،نام یکى عبدیالیل و آن‏دیگرى مسعود و سومى حبیب بود.
پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت وآزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تااو را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند،اما آنهاتقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنى گفتند یکى از آنهاگفت:من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبرى‏فرستاده باشد!
دیگرى گفت:خدا نمى‏توانست کس دیگرى را جز تو به پیامبرى بفرستد!سومى-که قدرى مؤدب‏تر بود گفت:بخدا من‏هرگز با تو گفتگو نمى‏کنم زیرا اگر تو چنانچه میگوئى فرستاده ازجانب خدا هستى و در این ادعا که میکنى راست مى‏گوئى پس‏بزرگتر از آنى که من با تو گفتگو کنم،و اگر دروغ میگوئى و برخدا دروغ مى‏بندى پس شایستگى آنرا ندارى که با تو سخن‏بگویم.
رسولخدا صلى الله علیه و آله مایوسانه از نزد آنها برخاست-وبنقل ابن هشام-هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که‏گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانى‏که میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند،و این بدانجهت‏بود که میخواست‏سخنان عبدیالیل و برادرانش گوشزد مردم‏طائف و موجب گستاخى آنان سبت‏بدانحضرت گردد،و شایدهم نمیخواست گفتار آنها بگوش بزرگان قریش در مکه برسد وموجب شماتت آنها شود.
اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به‏گوش مردم رساندند،و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام‏و استهزاء آنحضرت کردند،و همین سبب شد تا چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او رااحاطه کرده و زبان بدشنام و استهزاء بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف،روزى بر آنحضرت حمله کرده سنگ بر پاهاى‏مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون‏کردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بهر ترتیبى بود از دست آن‏فرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد،و در سایه‏دیوارى از باغهاى خارج شهر آرمید تا قدرى از خستگى رهائى‏یابد و خون پاهاى خود را پاک کند،و در آنحال روبدرگاه‏محبوب واقعى و پناهگاه همیشگى خود-یعنى خداى بزرگ‏کرده و شکوه حال بدو برد،و با ذکر او دل خویش را آرامش‏بخشید و از آنجمله گفت:
«اللهم الیک اشکو ضعف قوتى،و قلة حیلتى و هوانى على الناس یا ارحم‏الراحمین،انت رب المستضعفین و انت ربى،الى من تکلنى،الى بعیدیتهجمنى،ام الى عدو ملکته امرى،ان لم یکن بک على غضب فلا ابالى‏و لکن عافیتک هى اوسع لى،اعوذ بنور وجهک الذى اشرقت له الظلمات‏و صلح علیه امر الدنیا و الآخرة من ان تنزل بى غضبک او یحل على سخطک،لک العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بک‏».
-پروردگارا من شکوه ناتوانى و بى‏پناهى خود و استهزاء مردم را نسبت‏بخویش بدرگاه تو میآورم اى مهربانترین مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگارمنى،مرا در اینحال بدست که مى‏سپارى؟بدست‏بیگانگانى که با ترشروئى مرا برانند یا دشمنى که سرنوشت مرا بدو سپرده‏اى!
خداوندا!اگر تو بر من خشمناک نباشى باکى ندارم ولى عافیت تو بر من‏فراختر و گواراتر است.
من بنور ذاتت که همه تاریکیها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت رااصلاح مى‏کند پناه مى‏برم از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبت‏برمن فرو ریزد،ملامت(یا بازخواست)حق تواست تا آنگاه که خوشنود شوى ونیرو و قدرتى جز بدست تو نیست.
دیوار باغى که آنحضرت بدان تکیه زده و به راز و نیاز باخداى خود مشغول بود،تاکستانى بود متعلق به عتبه و شیبه دو تن‏از بزرگان مکه که خود در آنجا بودند،و چون از ماجرا طلع شدندبحال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامى که در باغ داشتند ونامش‏«عداس‏»و به کیش مسیحیت میزیست دستور دادند خوشه‏انگورى بچیند و براى آنحضرت ببرد.
عداس طبق دستور آندو خوشه انگورى چیده و در ظرفى نهادو براى رسولخدا صلى الله علیه و آله آورد،عداس دید چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست دست‏بطرف انگور دراز کند و خواست‏دانه‏اى از آن بکند و تناول نماید«بسم الله‏»گفت و نام خدا را برزبان جارى کرد، عداس با تعجب گفت:این جمله که تو گفتى‏در میان مردم این سرزمین معمول نیست، رسولخدا پرسید:-تو اهل کدام شهر هستى و آئین تو چیست؟
عداس-من مسیحى مذهب و اهل نینوى هستم!
رسولخدا صلى الله علیه و آله از شهر همان مرد شایسته-یعنى‏یونس بن متى؟
عداس-یونس بن متى را از کجا مى‏شناسى؟
فرمود-او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستاده‏خدایم.
عداس که این سخن را شنید پیش آمده سر آنحضرت رابوسید و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.
عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند بیکدیگر گفتند:این‏مرد غلام ما را از راه بدر برد!
و چون عداس بنزد آندو برگشت از او پرسیدند:چرا سرودست و پاى این مرد را بوسیدى؟
گفت:کارى براى من بهتر از اینکار نبود،زیرا این مرد ازچیزهائى خبر داد که جز پیغمبران کسى از آن چیزها خبر ندارد!
عتبه و شیبه بدو گفتند:
ولى مواظب باش این مرد تو را از دین و آئینى که دارى‏بیرون نبرد که آئین تو بهتر از دین او است.
ضمنا مدت توقف آنحضرت را در طائف،برخى ده روز و برخى یک ماه ذکر کرده‏اند (3) .
------------------------------------
1-الصحیح من السیره-ج 2 ص 164.
2-در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید(ج 14 ص 97-ط جدید)نقل کرده که فقط‏على علیه السلام همراه آن حضرت بود،و در همان کتاب(ج 4 ص 127)از مدائنى‏روایت کرده که على علیه السلام و زید هر دو با آن حضرت بودند،و در سیره‏ابن هشام آمده که تنها به طائف سفر کرد.
3-سیرة المصطفى ص 221 و الصحیح من السیرة ج 2 ص 164.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:44 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بازگشت رسولخدا صلى الله علیه و آله بمکه  

طبرسى(ره)از على بن ابراهیم نقل کرده هنگامیکه رسولخداصلى الله علیه و آله از طائف بازگشت و بنزدیکى مکه رسید چون‏بحال عمره بود و میخواست طواف و سعى انجام دهد در صددبر آمد تا در پناه یکى از بزرگان مکه در آید و با خیالى آسوده ازدشمنان اعمال عمره را انجام دهد،از اینرو مردى از قریش را که‏در خفاء مسلمان شده بود دیدار کرده فرمود:بنزد اخنس بن شریق‏برو و بدو بگو:محمد از تو میخواهد او را در پناه خود در آورى تااعمال عمره خود را انجام دهد!
مرد قرشى بنزد اخنس آمد و پیغام را رسانید و او در جواب‏گفت:من از قریش نیستم بلکه جزء هم پیمانان آنها هستم و ترس‏آنرا دارم که اگر اینکار را بکنم آنها مراعات پناه مرا نکنند وعملى از آنها سرزند که براى همیشه موجب ننگ و عار من‏گردد.
مرد قرشى بازگشت و سخن او را بحضرت گفت،پیغمبرباو فرمود:نزد سهیل بن عمرو برو و همین سخن را باو بگو،و چون‏مرد قرشى پیغام را رسانید سهیل نپذیرفت و براى بار سوم‏رسولخدا صلى الله علیه و آله او را بنزد مطعم بن عدى فرستاد ومطعم حاضر شد که آنحضرت را در پناه خود گیرد تا طواف وسعى و عمره را انجام دهد،و بدین ترتیب رسولخدا صلى الله علیه‏و آله وارد مکه شد و براى طواف بمسجد الحرام آمد.
ابو جهل که آنحضرت را دید فریاد زد:اى گروه قریش این‏محمد است که اکنون تنها است و پشتیبانش نیز از دنیا رفته‏اکنون شما دانید با او!
طعیمة بن عدى پیش رفته گفت:حرف نزن که مطعم بن‏عدى او را پناه داده!
ابو جهل بیتابانه نزد مطعم آمد و گفت:از دین بیرون رفته‏اى‏یا فقط پناهندگى او را پذیرفته‏اى؟مطعم گفت:از دین خارج‏نشده‏ام ولى او را پناه داده‏ام،ابو جهل گفت:ما هم به پناه تواحترام میگذاریم،و از آنسو رسولخدا صلى الله علیه و آله چون‏طواف و سعى را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشکرفرمود:پناه خود را پس بگیر!مطعم گفت:چه میشود اگر از این‏پس نیز در پناه من باشى؟فرمود دوست ندارم بیش از یک روزدر پناه مشرکى بسر برم، مطعم نیز جریان را به قریش اطلاع داده و اعلان کرد:محمد از پناه من خارج شد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:45 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان ایمان جنیان

برخى از سیره نویسان چون ابن هشام در سیره و ابن اثیر درکامل و طبرى در تاریخ خود (1) ماجراى ایمان جنیان برسول خدا راکه در سوره احقاف و سوره جن در قرآن کریم ذکر شده مربوطبهمین سفر دانسته و گفته‏اند:
هنگامیکه رسول خدا(ص)از طائف باز میگشت‏بجائى‏رسید بنام‏«نخلة‏» (2) در آنجا در دل شب به نماز ایستاد،و درآنحال چند تن از جنیان عبورشان بدانجا افتاد،و قرآنى را که‏رسول خدا(ص)میخواند شنیدند و پس از استماع آیات قرآنى‏ایمان آورده و بنزد قوم خود بازگشته و آنها را به اسلام و ایمان‏برسول خدا(ص)دعوت نمودند...
متن آیاتى که در سوره مبارکه احقاف است اینگونه است:
و اذ صرفنا الیک نفرا من الجن یستمعون القرآن فلما حضروه قالوا انصتوافلما قضى ولوا الى قومهم منذرین،قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعدموسى مصدقا لما بین یدیه یهدى الى الحق و الى طریق مستقیم،یا قومنا اجیبواداعى الله و آمنوا به یغفر لکم من ذنوبکم و یجرکم من عذاب الیم،و من لا یجب‏داعى الله فلیس بمعجز فى الارض و لیس له من دونه اولیاء اولئک فى ضلال‏مبین (3) یعنى-و چون تنى چند از جنیان را سوى تو آوردیم که قرآن را
بشنوند و چون‏نزد او حاضر شدند بیکدیگر گفتند:گوش فرا دهید،و چون بپایان رسید آنهابنزد قوم خود در حالیکه بیم دهندگانى بودند بازگشتند،و بدانها گفتند:اى قوم‏ما،ما کتابى را استماع کردیم که پس از موسى نازل شده و تصدیق کننده‏کتابهاى پیش از آن است و به حق و راه راست هدایت میکند،اى قوم مادعوت‏گر خدا را اجابت کنید و بدو ایمان آورید،تا گناهان شما را بیامرزد واز عذاب دردناک شما را برهاند،و کسى که پاسخ دعوت‏گر خدا را ندهد درروى زمین فرار نتواند کرد.و جز خدا دوستدار و پشتیبانى ندارد که آنها درگمراهى آشکار هستند.
و در آغاز سوره مبارکه جن اینگونه است:
...قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا،یهدى الى الرشد فآمنا به و لن نشرک بربنا احدا....
تا بآخر آیاتى که در آن سوره مبارکه درباره جنیان ذکرشده...
اما بیشتر مفسران براى این آیات و ماجراى ایمان جنیان شان‏نزول دیگرى ذکر کرده و آنرا مربوط به سفر رسول خدا(ص)
بهمراه جمعى از اصحاب به بازار«عکاظ‏»دانسته‏اند،و بهمین‏مضمون روایاتى هم در صحیح مسلم و بخارى آمده است.
و در حدیث دیگرى که در تفسیر مجمع البیان آمده ازعلقمه بن قیس روایت کرده که گوید:به عبد الله بن مسعودگفتم:چه کسى از شما در داستان شب جن همراه رسول‏خدا(ص)بودید؟
وى گفت:کسى از ما با آنحضرت نبود،سپس داستان رااینگونه بیان کرده گفت:
شبى آنحضرت را نیافتیم و مفقود گردید،و ما نگران شده‏فکر کردیم دشمنان او را ربوده و یا از ترس آنها گریخته و بهمین‏منظور بجستجوى آنحضرت به دره‏هاى مکه رفتیم و ناگهان دیدیم‏که از طرف‏«حراء»میآید،عرض کردیم:
اى رسول خدا کجا بودى که ما نگران شدیم و شب را درناراحتى و نگرانى بسر بردیم؟
حضرت فرمود:
«انه اتانى داعى الجن فذهبت اقرئهم القرآن‏».
دعوت کننده جنیان نزد من آمد و من رفتم تا قرآن را برایشان بخوانم... عبد الله بن مسعود گوید:سپس آنحضرت ما را بهمراه خودبرد و جاى آنها و جائى را که آتش در آن افروخته بودند بما نشان‏داد،ولى قبل از آن کسى از ما همراه آنحضرت نرفته بود (4) .
و در پاره‏اى از روایات و تفاسیر نام و عدد آنها را نیز ذکرکرده و گفته‏اند:آنها هفت نفر بودند،و در روایت دیگرى آمده‏که ایشان از قبیله‏«بنى شیصبان‏»بودند که شماره‏شان از جنیان‏دیگر بیشتر و عموما لشکر شیطان از همانها است (5) .
و بهر صورت در این روایات نامى از سفر طائف و برخوردآنحضرت با جنیان در آن سفر ذکر نشده و برخى آنرا مربوط به‏سالهاى نخست‏بعثت دانسته و برخى از سیره نویسان وتحلیل گران احتمال تعدد آنرا داده و گفته‏اند ممکن است:
ماجراى ایمان جنیان برسول خدا(ص)و قرائت قرآن برایشان‏چند بار اتفاق افتاده باشد (6) و الله العالم.
------------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 422،کامل-ج 2 ص 92،تاریخ طبرى-ج 2 ص 82.
2-نخله-چنانچه گفته‏اند-نام دو وادى است در یک منزلى مکه که به یکى از آنهانخله شامى و بدیگرى نخله یمانى گویند.
3-سوره احقاف-آیات 29-32.
4- و 5-مجمع البیان-ج 5 ص 368.
6-فقه السیره دکتر بوطى ص 142.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:47 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اما چند تذکر در مورد این داستان  

در این داستان بنحوى که خواندید و آن خلاصه و مجموعه‏اى‏از روایات وارده در این باره بود مواردى دیده میشود که براى‏انسان حالت تردیدى در صحت قسمتهائى از این داستان ایجادمیکند که از آنجمله است:
1-«عداس‏»که نامش در این داستان آمده،بگونه‏اى که‏نقل کرده‏اند،بنظر میرسد که تا به آن روز رسول خدا(ص)رادیدار نکرده بود.
و اطلاعى از بعثت و نبوت آن بزرگوار نداشته.
و چیزى در این باره نشنیده بوده...
و اساسا چنین استفاده میشود که وى ساکن طائف بوده وسالها در آنجا میزیسته و از اوضاع مکه و آنچه در آن شهرمیگذشته بى‏اطلاع بوده...
در صورتیکه در روایات دیگرى مانند روایت کازرونى در کتاب‏«المنتقى‏»و روایت ابن کثیر و دیگران آمده که در آغازبعثت و نزول وحى هنگامى که رسول خدا(ص)از غار حرا بخانه‏آمد و جریان نبوت و دیدار با جبرئیل را براى خدیجه شرح داد،خدیجه آنحضرت را در خانه گذارده و بنزد«عداس‏»راهب آمد ودنباله روایت و متن آن اینگونه است:
«و اتت عداسا الراهب و کان شیخا قد وقع حاجباه على عینیه من الکبرفقالت:یا عداس اخبرنی عن جبرئیل علیه السلام ما هو؟فقال:قدوس قدوس‏و خر ساجدا،و قال:ما ذکر جبرئیل فی بلدة لا یذکر الله فیها و لا یعبد قالت:
اخبرنی عنه؟قال:لا و الله لا اخبرک حتى تخبرنى من این عرفت اسم جبرئیل؟
قالت:لی علیک عهد الله و میثاقه بالکتمان؟قال:نعم،قالت:اخبرنى به‏محمد بن عبد الله انه اتاه!قال عداس:ذلک الناموس الاکبر الذی کان یاتی‏موسى و عیسى علیهم السلام بالوحی و الرسالة،و الله لئن کان نزل جبرئیل على‏هذه الارض لقد نزل الیها خیر عظیم،و لکن یا خدیجة ان الشیطان ربما عرض‏للعبد فاراه امورا،فخذی کتابی هذا فانطلقى به الى صاحبک فان کان مجنونافانه سیذهب عنه،و ان کان من امر الله فلن یضره!ثم انطلقت‏بالکتاب معها، فلما دخلت منزلها اذا هی برسول الله صلى الله علیه و آله مع جبرئیل علیه السلام‏قاعد یقرؤه هذه الآیات:
ن×و القلم و ما یسطرون×ما انت‏بنعمة ربک بمجنون×و ان لک لاجرا غیرممنون×و انک لعلى خلق عظیم×فستبصر و یبصرون×بایکم المفتون
اى الضال،او المجنون فلما سمعت‏خدیجة قراءته اهتزت فرحا،ثم رآه‏صلى الله علیه و آله عداس فقال:اکشف لی عن ظهرک!فکشف فاذا خاتم النبوة یلوح بین کتفیه،فلما نظر عداس الیه خر ساجدا یقول:قدوس قدوس،انت و الله النبی الذی بشر بک موسى و عیسى علیهما السلام اما و الله یا خدیجة‏لیظهرن له امر عظیم،و نبا کبیر،فوالله یا محمد ان عشت‏حتى تؤمر بالدعاءلاضربن بین یدیک بالسیف،هل امرت بشى‏ء بعد؟قال:لا،قال:ستؤمر ثم تؤمرثم تکذب ثم یخرجک قومک و الله ینصرک و ملائکته‏» (1) .
یعنى خدیجه از نزد آنحضرت بیامد بنزد«عداس راهب‏»و اوپیرمردى بود که از شدت پیرى ابروانش بر روى چشمانش افتاده‏بود،خدیجه بدو گفت:
-اى عداس بمن بگو جبرئیل کیست؟عداس(که نام‏جبرئیل را شنید)گفت:پاک است!پاک و منزه!و سپس‏بحالت‏سجده بر خاک افتاده و پاسخ داد:نام جبرئیل در آن‏آبادى که نام خدا در آنجا نیست و پرستش نمى‏شود برده نخواهدشد!خدیجه گفت:برایم بازگو که او کیست؟
عداس گفت:نه بخدا نخواهم گفت تا بمن بگوئى از کجانام جبرئیل را شناخته‏اى؟خدیجه گفت:پیمان خدائى و تعهدى‏الهى با من میکنى که آنرا پوشیده و پنهان دارى؟گفت:آرى،در این وقت‏خدیجه فرمود:
-محمد بن عبد الله(ص)بمن خبر داد که جبرئیل نزدش آمده.عداس گفت:این همان ناموس اکبرى است که بنزدموسى و عیسى علیهما السلام میآمد و وحى و رسالت را بر آنهاآورد.و بخدا سوگند اگر جبرئیل در این سرزمین فرود آید خیربزرگى را بر اینجا آورده.ولى اى خدیجه بدانکه شیطان گاهى بربنده خدا درآید و چیزهائى بر او بنمایاند،اکنون این نامه مرا بگیرو بنزد او ببر پس اگر دیوانه شده با این نامه از نزدش برود ودیوانگیش بر طرف گردد و اگر از جانب خدا باشد به او زیان‏نرساند.
خدیجه نامه را گرفت و چون بنزد رسول خدا(ص)آمدجبرئیل را در کنار آنحضرت نشسته دید و مشاهده کرد که آیات‏سوره قلم را بر آنحضرت میخواند...«ن و القلم‏»...تا آیه...
«بایکم المفتون‏»...خدیجه که آن منظره را دید از خوشحالى به‏وجد آمد...و پس از این ماجرا نیز خود عداس رسول خدا(ص)رادیدار کرد و از آنحضرت خواست تا پشت‏خود را(جاى مهر نبوت)
به او نشان دهد،چون نشان داد و مهر نبوت را که در میان دوکتف آنحضرت مشاهده کرد که میدرخشد بسجده افتاد و گفت:
«قدوس،قدوس‏»توئى بخدا سوگند همان پیغمبرى که موسى وعیسى بدان مژده داده‏اند.
بخدا سوگند اى خدیجه بطور حتم از وى داستانى بزرگ وخبرى عظیم پدید خواهد آمد،و بخدا سوگند اى محمد!اگر من زنده بمانم تا وقتى که مامور به دعوت گردى در راه یارى توشمشیر خواهم زد،آیا مامور بچیزى شده‏اى؟فرمود:نه.
عداس گفت:بهمین زودى مامور خواهى شد و هم چنان‏دوباره مامور شوى و تو را تکذیب کنند و قوم تو بیرونت کنند،ولى خدا و فرشتگانش تو را یارى خواهند کرد.
که از این روایت معلوم میشود:
اولا-عداس قبل از آن از نبوت آنحضرت اطلاع داشته وبا خبر بوده...
و ثانیا-ظاهر میشود که وى در مکه سکونت داشته،نه درطائف..
و ثالثا-آزاد بوده نه غلام و زر خرید...
و رابعا-در سنینى بوده که تا هنگام سفر رسول خدا(ص)به‏طائف یا از دنیا رفته بوده و اگر هم زنده بوده از نظر جسمى دروضعى نبوده که بتواند خدمتکارى و یا باغبانى عتبة و شیبة رابکند.
و تنها احتمالى که میتواند این اشکالات را برطرف سازدآنست که بگوئیم آنها دو نفر بوده‏اند، و آن عداسى که‏رسول خدا(ص)را در طائف دیدار کرده و به آنحضرت ایمان‏آورده غیر از عداسى بوده که در آغاز نبوت در مکه بوده و این‏سخنان را به خدیجه و رسول خدا(ص)گفته است... و اگر این احتمال قوتى پیدا کند میتواند بقول آقایان وجه‏جمعى میان این روایات باشد...
ولى با توجه به چند روایت که ابن کثیر در سیرة النبویه خوداز سعید بن مسیب و سلیمان بن طرخان تیمى نقل کرده این‏احتمال نیز از بین میرود و اشکال قوى‏تر میگردد،زیرا متن‏روایتى که وى از سعید بن مسیب در داستان وحى و تلاش‏خدیجه براى شناختن جبرئیل ذکر میکند اینگونه است:
«...ثم انطلقت من مکانها فاتت غلاما لعتبة بن ربیعة بن عبد شمس،نصرانیا من اهل نینوى یقال له عداس،فقالت له:یا عداس اذکرک بالله الاما اخبرتنى:هل عندک علم من جبرئیل؟ فقال:قدوس،قدوس...»تا بآخرروایت (2) که نظیر همان روایتى است که ما با ترجمه‏اش ازکازرونى نقل کردیم.
ابن کثیر پس از این بلا فاصله روایت دیگرى از ابن عساکربسندش از سلیمان بن طرخان تیمى روایت میکند که در آن نیزپس از داستان نزول وحى بر رسول خدا(ص)و رفتن نزد خدیجه ونقل ماجرا و آمدن خدیجه نزد ورقه و راهبى دیگر گوید:
«...ثم اتت عبدا لعتبة بن ربیعة یقال له عداس فسالته فاخبرها بمثل مااخیرها...» (3) .
و بدین ترتیب براى اهل فن روشن است که جائى براى‏احتمال مذکور باقى نمیماند و رفع شبهه نمى‏شود...
جز اینکه بگوئیم اصل آن روایات-یعنى روایاتى که در موردآمدن خدیجه بنزد ورقه و راهب نصرانى و عداس و دیگران‏رسیده-مخدوش است و پایه‏اى از اعتبار و صحت ندارد،بشرحى‏که در داستان وحى در مقالات گذشته مشروحا بیان داشتیم (4) و الله اعلم.
گذشته از اینکه روایاتى که دلالت دارد براینکه خدیجه بنزد«ورقة بن نوفل‏»رفت و گفتگوئى که از وى با«ورقه‏»نقل شده‏در بسیارى از آنها مثل روایت طبرى با این روایات از نظر جملات‏و مضمون خیلى با همدیگر شباهت دارند که از این نظر نیزاحتمال اتحاد آنها میرود...و بهر صورت روایات مغشوش ودرهم ریخته‏اى بنظر میرسند.
و آخرین مطلبى که موجب تردید در این روایت میشود اینکه‏ظاهر روایت آن است که رسول خدا(ص)هدیه عتبه و شیبه راقبول کرد،در صورتیکه این مطلب نیز بر خلاف سیره آنحضرت‏است که حاضر نبود بهیچ نحوى از مشرکین حقى بر گردن او بیاید و زیر بار منت احدى از مشرکین قرار گیرد،و هدیه یا چیزى‏از آنها بپذیرد.
2-در مورد اینکه رسول خدا(ص)در مراجعت از طائف ازترس آنکه مورد اهانت‏یا سوء قصد و خطر جانى قرار گیرد ناچارشد بنزد اخنس بن شریق و سهیل بن عمرو و بالاخره مطعم بن‏عدى بفرستد و از آنها درخواست کند تا او را در پناه خود قراردهند،و در پناه آنها بمکه در آید-چنانچه مورخین نقل کرده‏اندبرخى تردید کرده و احتمال جعل آنرا داده‏اند...که ما ذیلااصل خبر را نقل کرده و سپس ضمن بیان چند مطلب تذکراتى‏درباره آن خواهیم داد:
و اصل این خبر بگونه‏اى که طبرى و دیگران نقل کرده‏انداینگونه است که چون رسول خدا(ص)در مراجعت از سفر طائف‏بنزدیکیهاى مکه رسید از مردى بنام‏«اریقط‏»خواست تا بنزداخنس بن شریق برود و از او بخواهد تا آنحضرت را در پناه خودقرار داده که بتواند وارد شهر مکه شود و به دور از آزار مشرکین‏طواف خود را انجام داده و زندگى کند،ولى اخنس بن شریق درپاسخ گفت:
«ان حلیف قریش لا یجیر على صمیمها».
یعنى-حلیف و هم پیمان قریش نمى‏تواند کسى را که ازخود قریش است در پناه خود گیرد. سپس رسول خدا همان مرد(و یا دیگرى)را بنزد سهیل بن‏عمرو فرستاد و از او خواست تا آنحضرت را در پناه گیرد وسهیل بن عمرو نیز پاسخ داد:
«ان بنى عامر بن لوى لا تجیر على بنى کعب بن لوى‏».
یعنى من که از بنى عامر بن لوى هستم نمى‏توانم کسى را که‏از بنى کعب بن لوى است در پناه خود گیرم.و رسول خدا(ص)
بناچار کسى را بنزد مطعم بن عدى فرستاد و همین درخواست رااز او کرد و او به آنحضرت پناه داد و رسول خدا(ص)در پناه اوبمکه درآمد و شب را در نزد او بیتوته کرد،و چون صبح شد از خانه‏مطعم بیرون آمد و مطعم بن عدى و پسران ششگانه و یا هفتگانه اونیز در حالیکه شمشیر خود را حمائل کرده(و مسلح شده)بودندبهمراه آنحضرت خارج شده و بمسجد الحرام آمدند،آنگاه مطعم‏به رسول خدا گفت:طواف کن.
و خود و فرزندانش نیز اطراف محل طواف را با شمشیرهاى‏خود پوشانده بودند.
ابو سفیان که چنان دید پیش مطعم آمده گفت:
-آیا پناهش داده‏اى یا پیرو او گشته‏اى؟
گفت:نه،بلکه پناه داده‏ام.
ابو سفیان گفت:در اینصورت ما پناه تو را محترم‏مى‏شماریم در اینوقت مطعم با ابو سفیان نشستند تا هنگامى که‏رسول خدا(ص)طواف را تمام کرد و بخانه رفتند.
و در برخى از روایات بجاى‏«ابو سفیان‏»ابو جهل ذکر شده‏که همان گفتگو را با مطعم بن عدى انجام داده است و در روایت‏ابن کثیر این روایت دنباله‏اى دارد بدینگونه که راوى میگوید:
«...فمکث ایاما ثم اذن له فى الهجرة‏».
یعنى-چند روزى که از این ماجرا گذشت،خداى تعالى‏اجازه هجرت(به مدینه)را به او داد.و چون رسول خدا(ص)به‏مدینه هجرت فرمود پس از اندک زمانى مطعم بن عدى از دنیارفت و حسان بن ثابت گفت:من براى او مرثیه خواهم گفت،وقصیده‏اى در مرثیه او سرود.
و ابن کثیر پس از نقل ابیاتى از آن قصیده گوید:
-و بهمین خاطر بود که رسول خدا درباره اسیران جنگ بدرفرمود:
«لو کان مطعم بن عدى حیا ثم سئلنى فى هؤلاء النتنى لوهبتهم له‏».
یعنى-اگر مطعم بن عدى در اینروز زنده بود و از من آزادى‏ابن خبیتان(بدبو)را درخواست میکرد بخاطر او آنها را آزادمیکردم! (5) .
-----------------------------------------
1-بحار الانوار-ج 18 ص 228.سیره نبوى دحلان-ج 1 ص 83.سیره حلبیه-ج 1ص 243.
2- و 3-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 1 ص 406-408.
4-براى تحقیق بیشتر میتوانید به جلد دوم تاریخ تحلیلى که مجموعه این مقالات رابصورت کتابى جداگانه بچاپ رسانده‏اند مراجعه نمائید.
5-تاریخ طبرى-ج 2 ص 82.سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 153-154. سیره ابن هشام-ج 1 ص 381.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:49 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اینک چند تذکر

تذکر 1-درباره نام‏«اریقط‏»که در این حدیث آمده این‏حقیر تا جائى که فرصت و وقت اجازه میداد در کتب تراجم‏مراجعه کردم ولى اثرى از این نام ندیدم و احتمال تصحیف هم‏دادم ولى باز هم بجائى نرسیدم،و در پاره‏اى از روایات نامى ازکسى ذکر نشده و تنها نوشته‏اند رسول خدا(ص)مردى،و یاکسى را بنزد اخنس بن شریق و دیگران فرستاد...
و اما«اخنس بن شریق‏»،او مردى است در قبیله ثقیف و ازهم پیمانان و خلفاء بنى زهره،و از اشراف قوم خود و صاحب نفوذو قدرت در میان آنها بود،و بگفته برخى از اهل تفسیر، آیات‏سوره قلم که خدا فرموده:
و لا تطع کل حلاف مهین،هماز مشاء بنمیم...
درباره او نازل گشته،چون نسبت‏به رسول خدا(ص)
جسارت و مخالفت میکرد...و ما داستانى از وى در مورد تاثیرروانى قرآن در وى با ابو سفیان و ابو جهل پیش از این نقل کردیم‏که خواندنى و جالب است...
و انشاء الله تعالى پس از این نیز در جاى خود خواهیم خواند،که در جنگ بدر وى مانع شد از اینکه بنى زهره در آن جنگ‏شرکت کنند،چون قبیله مزبور از وى اطاعت کرده و حرف شنوى داشتند...و برخى گفته‏اند:از همین جهت نیز او را«اخنس‏»
گفتند،چون‏«خنس‏»در لغت‏بمعناى کناره‏گیرى کردن وغیبت از حضور در جمع مردم است (1) .
و«سهیل بن عمرو بن عبد شمس‏»نیز مرد زبان‏آور وسخنورى بود،که پیوسته از رسول خدا مذمت کرده و بدگوئى‏مینمود و در میان قریش مقام و منزلتى داشت،و بشرحى که درجاى خود ذکر خواهد شد در جنگ بدر اسیر شد،و برخى‏خواستند زبان او را قطع کنند که رسول خدا(ص)مانع اینکارشده و فرمود:امید است در آینده جبران کند...
و فرزندى داشت‏بنام‏«عبد الله‏»که جزء جوانان مکه‏مسلمان شده بود ولى پدرش او را میآزرد،و پس از هجرت‏رسول خدا(ص)به مدینه نیز نتوانست جزء مهاجرین بمدینه بیایدتا در جنگ بدر که بهمراه پدرش به بدر آمد و در آنجا از فرصت‏استفاده نموده و فرار کرد و خود را بلشگریان اسلام ورسول خدا(ص)رسانید.
و داستان سهیل بن عمرو در ماجراى صلح حدیبیة و تنظیم‏صلحنامه مشهور است...و بالاخره پس از فتح مکه مسلمان شد وهمانگونه که رسول خدا(ص)خبر داده بود با سخنرانیهائى که‏بنفع رسول خدا(ص)و بطرفدارى از آنحضرت انجام میداد جبران‏گذشته خود را نمود.
و اما مطعم بن عدى او فرزند نوفل بن عبد مناف است که درجد اعلاى خود نسبش با رسول خدا(ص)به یک نفر میرسند،واو در میان سران قریش دشمنى کمترى نسبت‏به آنحضرت ابرازمیکرد و بلکه در برخى از جاها بنفع آن بزرگوار اقدامهائى داشته،که از آنجمله در ماجراى نقض صحیفه ملعونه و رفع حصر ازبنى هاشم و مسلمانان-بشرحى که در جاى خود گذشت-نقش‏مؤثرى داشت.
و از حدیث‏بالا که در نهایه ابن اثیر هم در ماده‏«نتن‏»ذکرشده معلوم میشود که وى قبل از جنگ بدر در مکه از دنیا رفته ومرگش فرا رسیده است.
تذکر 2-ذیل روایت مزبور به ترتیبى که ابن کثیر نقل کرده‏که راوى گوید:«فمکث ایاما ثم اذن له فى الهجرة‏»و ظهور این جمله‏در اینکه هجرت رسول خدا(ص)چند روز پس از سفر طائف‏انجام شده،مخالف با همه روایات و تواریخى است که ماجراى‏سفر طائف رسول خدا(ص)را ذکر کرده‏اند،زیرا همگى‏گفته‏اند:که سفر طائف در سال دهم بعثت انجام شده و این‏مطلبى است که کازرونى در کتاب المنتقى بدان تصریح کرده (2) و در حوادث سال دهم گفته:«و فى هذه السنة خرج الى‏الطائف و الى ثقیف‏».
و ابن اثیر نیز در کامل پس از اینکه میگوید:«سه سال قبل ازهجرت ابو طالب و خدیجه وفات کردند...و اذیت و آزار مشرکین‏بر آنحضرت زیادتر شد...»پس از آن میگوید:رسول خدا(ص)
که چنان دید بهمراه زید بن حارثه بنزد ثقیف در طائف رفت... (3) و این مطلب ضعف و وهن این نقل نیز میشود.
3-سومین مطلبى که موجب ضعف این روایت میشود اصل‏این مطلب است که چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا(ص)
براى امنیت ورود بمکه بمشرکى پناهنده شود و آیا این داستان‏اگر صحیح باشد با آیه شریفه:
و لا ترکنوا الى الذى ظلموا فتمسکم النار (4)
چگونه جمع میشود،و اساسا با عمل رسول خدا(ص)درطول زندگى آنحضرت سازگار نیست که سعى میکرد هیچگاه ازمشرکى حقى بر گردن آن حضرت نباشد!
4-چهارمین سؤالى که بر طبق این روایت‏بنظر میرسد و باز هم موجب ضعف آن میشود این مطلب است که رسول خدا(ص)
با اینکه خود اهل مکه بود و بیش از پنجاه سال از عمر شریف اوگذشته بود و از سنتها و قوانین اجتماعى شهر مکه و قبائل آن‏اطلاع کامل داشت چگونه از این مطلب بى‏اطلاع بود که‏«حلیف‏»نمى‏تواند به‏«صمیم‏»پناه دهد،و یا اینکه‏«بنى عامر»نمى‏توانند«بنى کعب‏»را در پناه گیرند...؟!
و از همه اینها گذشته مگر بنى هاشم و حمزة بن عبد المطلب‏و دیگران که به شجاعت و غیرت معروف بودند نبودند که این‏مقدار نتوانند از آنحضرت دفاع کنند تا آنجا که مجبور شود در پناه‏مشرکى وارد مکه شود...
و بدین ترتیب به این نتیجه میرسیم که اصل داستان سفرطائف رسول خدا(ص)از نظر تاریخ و روایات مسلم است،امااین جزئیات و قسمتهاى دیگر آن مورد تردید و اختلاف است که‏نمى‏توان درباره آنها و صحت آن مطلبى اظهار کرد...و الله‏العالم.
------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 282.
2-بنقل بحار الانوار-ج 19 ص 22.
3-کامل ج 2 ص 90-91.
4-سوره هود آیه 113-یعنى به کسانى که ستم کرده‏اند امید نبندید که آتش جهنم‏شما را فرا خواهد گرفت.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها