0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

حوادث بعد از سفر طائف

از جمله حوادثى که برخى از مورخین و اهل تفسیر در سالهاى‏پس از سفر طائف ثبت کرده‏اند داستانى است که در تفسیر آیه‏مبارکه
انا کاشفوا العذاب قلیلا انکم عائدون (1) ...
نقل کرده وگفته‏اند:پس از آنکه مشرکین رسول خدا(ص)را تکذیب کرده وتحت فشار و آزار قرار دادند آنحضرت درباره ایشان نفرین کرده وبدرگاه خدا عرض کرد:
«اللهم اجعل سنیهم کسنى یوسف‏».
-خدایا سالهاى ایشان را همچون سالهاى زمان یوسف قرار ده... (2)
و بدنبال آن باران از ایشان قطع شد و دچار خشکسالى وقحطى شدند تا آنجا که بخوردن استخوانها و مردارها و گوشت‏سگها روى آوردند،و تا آنجا که گورها را مى‏شکافتند و مرده‏هارا بیرون آورده میخوردند و زنها بچه‏هاى خود را خوردند...
و تا آنجا که همانگونه که در آیات پیشین آمده بود و خداى‏تعالى فرموده:
یوم تاتى السماء بدخان مبین (3) .
کار چنان سخت‏شده‏بود که از شدت گرسنگى و تشنگى آسمان در نظر مردم همچون‏دودى به چشم میخورد و هوا در نظرشان تیره و تار گشته بود...
مشرکان که خود را در معرض نابودى و هلاکت دیدند بنزدابو سفیان آمده و از او چاره‏جوئى کردند،وى نیز بنزد رسول‏خدا(ص)آمده و او را سوگند داده عرض کرد:
«یا محمد جئت‏بصلة الرحم و قومک قد هلکوا جوعا فادع الله لهم‏»
اى محمد تو مردم را به صله رحم دعوت میکنى و قوم و قبیله‏ات ازگرسنگى نابود شدند پس درباره اینها بدرگاه خدا دعا کن...
و بدنبال آن وعده داد که اگر این بلا و عذاب از آنها برطرف‏شود بدو ایمان آرند و رسول خدا(ص)نیز دعا کرد و خداى تعالى‏عذاب را از آنها برطرف کرد ولى متنبه نشده و باز به کفر و شرک‏خود اصرار ورزیدند
و همانگونه که خداى تعالى در این آیات فرموده:
«ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون‏».
آنها باز هم روى گردانده و گفتند:او تعلیم داده‏اى دیوانه است...
نگارنده گوید:باید دانست که تفسیر مزبور یکى از دوتفسیرى است که از این آیات شده است و تفسیر دیگر آنست که‏این آیات مربوط به نشانه‏هاى قیامت و ظهور حضرت مهدى درآخر الزمان است،که از آنجمله است نزول عیسى بن مریم برزمین،و ظهور دجال،و دابة الارض،و طلوع خورشید از مغرب،ویکى از آنها هم‏«دخان‏»است.و آن دودى است که در هواآشکار گردد و مؤمنان را دچار حالتى شبیه زکام گرداند،وکافران را سرگیجه‏اى سخت گیرد...
که براى توضیح بیشتر باید به تفاسیرى که در این آیه نوشته وروایاتى که رسیده است مراجعه شود (4) .
مطلب دیگرى که از این تفسیر و تاریخ استفاده میشود،آنکه‏بر فرض صحت این روایت،این تفسیر میتواند شاهدى بر روایات‏دیگرى باشد که بطور متواتر از رسول خدا(ص)نقل شده که‏میفرمود:هر آنچه در بنى اسرائیل و امتهاى انبیاء سلف،گذشته‏برشما نیز بى‏کم و است‏خواهد گذشت مانند روایت ذیل:«کل ما کان فی بنى اسرائیل یکون فی هذه الامة مثله حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة‏» (5) .
و داستان مزبور همانند داستان حضرت موسى و قبطیان وآیات نه گانه‏اى است که در قرآن کریم نقل شده که هر بار یکى‏از آن آیات و عذابهاى الهى بر آنها فرود میآمد بنزد موسى میآمدندو از آنحضرت میخواستند تا دعا کند و عذاب مرتفع گردد تا آنهاایمان آورند،و موسى دعا میکرد و عذاب برطرف میشد ولى آنهابه وعده خود وفا نمیکردند و همچنان در کفر خود اصرارمیور زیدند...به شرحى که در تاریخ انبیاء مسطور است (6) .
----------------------------------------
1-سوره دخان-آیه 15-یعنى ما کمى از عذاب را بر طرف مى‏کنیم شاید شما بازگردید...
2-و در نقل ابن اثیر در نهایة اینگونه‏«اللهم اعنى علیهم سنین کسنى یوسف‏»-یعنى‏خدایا مرا بر اینها کمک بده به سالهایى همچون سالهاى خشکسالى مردم زمان‏یوسف.
3-سوره دخان-آیه 10-یعنى روزى که آسمان به صورت دودى آشکار بیاید.
4-تفسیر کبیر فخر رازى-ج 27 ص 241.
5-بحار الانوار-ج 53 ص 108.و هر کس بخواهد مجموعه این روایات را ببیندمى‏تواند در کتاب‏«الایقاظ من الهجعة...»شیخ حر عاملى که در اثبات رجعت‏نوشته مطالعه نماید.
6-به کتاب تاریخ انبیاء-ج 2 ص 112-119 تالیف نگارنده مراجعه شود

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:50 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

استمداد رسول خدا(ص)از قبائل عرب  

و از جمله حوادث دیگرى که در سالهاى یازده و دوازده‏بعثت نوشته‏اند استمداد رسول خدا(ص)از قبائل عرب و عرضه‏خود و دین اسلام را بر آنها بود که بر طبق روایات وارده‏آنحضرت مراقب بود تا ایام حج و عمره و یا موسمهاى دیگرزیارتى و یا بازارهاى تجارى عرب فرا رسد و از فرصت استفاده‏نموده خود را به قبائل عرب که براى زیارت و یا تجارت در آن مراسم حضور یافته بودند برساند و دست‏بکار تبلیغ آئین جهانى‏اسلام،و استمداد از آنها براى یارى خود و تبلیغ اسلام در جهان‏گردد،که برخى هم کم و بیش تحت تاثیر سخنان جان بخش‏آنحضرت قرار گرفته و متمایل به اسلام میشدند بخصوص جوانان،ولى عموما با مخالفت‏بزرگان و سران خود مواجه میشدند و چیزى‏که به این مخالفتها نیز کمک میکرد تبلیغات خنثى کننده وسخنان زهرآگین ابو لهب عموى رسول خدا(ص)بود که همه جاسایه وار آنحضرت را تعقیب میکرد و چنان بود که از طرف‏مشرکان در اینکار ماموریتى داشت و یا خود را موظف و مامور به‏اینکار میدانست،که چون سخن رسول خدا(ص)با افراد قبیله‏اى‏به پایان میرسید،بلا فاصله او خود را به آنها میرساند،ومى‏گفت:اى مردم سخن این جوان را گوش ندهید که اوبرادر زاده من است و ما او را بزرگ کرده‏ایم و او دیوانه و دروغگواست،مبادا تحت تاثیر سخنان او قرار گرفته و دست از آئین‏خویش بردارید...و همین سبب میشد که از ایمان آوردن به‏رسول خدا(ص)و اسلام منصرف گشته و یا سکوت کنند که‏شاید به برخى از آنها ذیلا اشاره‏اى بشود.ولى رسول خدا(ص)ازاین تکذیبها و کارشکنیها خسته نمى‏شد،و همچنان بکار خودادامه میداد تا بالاخره هم در اثر استقامت و پایدارى و امدادهاى‏غیبى و الهى از آنجا که خدا میخواست از همین طریق موفق شد که با افرادى از قبائل خزرج ساکن یثرب سخن گفته و افتخاریارى و نصرت رسول خدا و ایمان به آن حضرت نصیب آنان گرددبه شرحى که در صفحات آینده خواهید خواند.
از واقدى نقل شده که همه قبائلى را که رسول خدا(ص)
اسلام را بر آنها عرضه کرد یکایک استقصاء کرده و نامهاى آنهااز اینقرار بوده:
بنى عامر،غسان،بنى فزارة،بنى مرة،بنى حنیفه،بنى سلیم،بنى عبس،بنى نضر بن هوازن،بنى ثعلبه بن عکابة،کنده و کلب،بنى حارث بن کعب،بنى عذره،قیس بن حطیم،و دیگران... (1) .
از ربیعة بن عباد روایت‏شده که گوید:در جوانى من بهمراه‏پدرم در منى بودم که رسول خدا(ص)آمد و در برابر منزلگاه‏هاى‏عرب میایستاد و میگفت:
«یا بنى فلان انى رسول الله الیکم،آمرکم ان تعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا،و ان تخلعوا ما تعبدون من دونه من هذه الانداد،و ان تؤمنوا بى و تصدقوا بى،وتمنعونى حتى ابین عن الله ما بعثنى به‏».
-یعنى اى قبیله فلان من رسول خدا هستم بسوى شما که شما را دستورمیدهم که خداى یکتا را بپرستید و چیزى را شریک او قرار ندهید،و جز او از هر چه از این بتها که پرستش میکنید دست‏بردارید و به من ایمان آورده و مراتصدیق کنید و از من حمایت کنید تا اموریت‏خود را ابلاغ کنم...
گوید:و بدنبال او مردى احوال و گونه افروخته که دو گیسوداشت و جامه‏اى عدنى بر تن داشت‏بود که چون رسول خدا ازگفتار و دعوت خود فارغ شد آنمرد بسخن آمده گفت:اى قبیله‏فلان این مرد شما را دعوت میکند که دست از پرستش لات‏و عزى بردارید و به بدعتها و گمراهیهاى او روى آرید سخنش رانشنوید و از او پیروى ننمائید.
من از پدرم پرسیدم:این مرد کیست؟گفت:عمویش‏ابو لهب است.
و احمد بن حنبل از همین مرد-یعنى ربیعة بن عباد-روایت‏کرده که گوید:من در بازار ذى المجاز رسول خدا(ص)را دیدم‏که میگفت:
«یا ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
و مردم دور او گرد آمده بودند،و پشت‏سرش نیز مردى‏سرخ گونه که دو گیسو داشت ایستاده بود و بمردم میگفت:او ازدین بیرون رفته و دروغگو است...و چون پرسیدم:این کیست؟
گفتند:عمویش ابو لهب است.
و ابن اسحاق در سیره خود از شخصى بنام طارق روایت کرده‏که گوید:من رسول خدا(ص)را دو بار دیدم،او را در بازار ذى المجاز دیدم و من در کار تجارت بودم،آنحضرت را دیدم که‏جامه سرخ رنگى در تن داشت و شنیدم که میفرمود:
«یا ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
گوید:و بدنبال آنحضرت مردى او را دنبال میکرد و بر اوسنگ میزد،و پاهاى آنحضرت را خون آلود کرده بود.و آنمردمیگفت:مردم از این شخص پیروى نکنید که او دروغگو است ومن پرسیدم:این مرد کیست؟
گفتند:
او جوانى است از فرزندان عبد المطلب.پرسیدم:اینکه او راسنگ میزد کیست؟گفتند: عمویش ابو لهب (2) .
----------------------------------
1-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 171.
2-سیره ابن اسحاق-چاپ قونیه ترکیه-ص 215.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:51 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

از جمله روایات جالبى که در اینباب آمده و میتواند اساسى‏براى بحث امامت و خلافت طبق عقیده شیعیان امامیه باشد این‏دو روایت است:
1-از زهرى و دیگران روایت‏شده که گفته‏اند:در همان‏روزها رسول خدا نزد قبیله بنى عامر بن صعصعة رفت و آنها را به‏پرستش خداى یکتا دعوت نمود،پس مردى از ایشان که نامش‏«بیحرة‏»بود گفت:بخدا سوگند اگر من این مرد را از قریش‏بگیرم عرب را بوسیله او خواهم خورد،سپس رو به آنحضرت‏کرده گفت:
آیا تو این تعهد را میکنى که اگر ما با تو در این دعوتى که‏میکنى بیعت کنیم و یاریت دهیم تا وقتى که خداوند تو را بردشمنانت پیروز گرداند کار حکومت پس از خود را به ماواگذارى؟
حضرت فرمود:«الامر لله یضعه حیث‏یشاء».
یعنى-کار بدست‏خدا است که در هر کجا بخواهد مى‏نهد.
«بیحرة‏»-با تعجب-گفت:آیا ما سینه‏هاى خود را سپر توقرار دهیم تا وقتى خداوند تو را پیروز کرد،آنگاه حکومت پس ازخود را بدیگرى واگذار کنى؟ما را نیازى به کار تو نیست...وبدین ترتیب از پذیرش دعوت آنحضرت سرباز زدند...
و چون به محل خود بازگشتند نزد پیر و بزرگى که داشتند وبخاطر عمر زیاد مى‏توانست‏بهمراه افراد قبیله در مراسم حج‏حاضر شود رفتند،و آنچه را دیده بودند باز گفتند.. .
آنمرد دست‏بر سر گذارده گفت:اى بنى عامر!این را دیگرنمى‏شود جبران کرد،و از این چیزى مهمتر نبوده!سوگند بدانکه‏جانم بدست او است،این سخن را هیچ یک از فرزندان اسماعیل بنا حق بر زبان نیاورده!پس چرا نپذیرفتید!... (1)
2-و ابو نعیم بسند خود از ابن عباس داستانى از رفتن رسول‏خدا(ص)نزد قبیله کنده نقل مى‏کند که آنحضرت بنزد آنها آمده‏فرمود:
شما از کدام محل هستید؟
گفتند-از یمن!
فرمود:از کدام قبیله؟
-از بنى کندة.
فرمود:از کدام تیره؟
-از بنى عمرو بن معاویة!
فرمود:پیشنهاد خیرى براى شما دارم!
گفتند:چیست؟
فرمود:«تشهدون ان لا اله الا الله و تقیمون الصلاة،و تؤمنون بما جاء من‏عند الله‏».
-گواهى دهید که معبودى جز خداى یکتا نیست و نماز بر پا دارید،وبدانچه از نزد خداى تعالى آمده ایمان آورید!
قبیله کنده در پاسخ گفتند:
«ان ظفرت تجعل لنا الملک من بعدک‏»؟
-اگر پیروز شدى سلطنت پس از خود را براى ما قرار میدهى؟
رسول خدا(ص)در پاسخشان فرمود:
«ان الملک لله یجعله حیث‏یشاء».
سلطنت از آن خداى تعالى است که در هر جا که بخواهد آنرا قرار میدهد!
قبیله مزبور که این سخن را شنیدند پاسخ دادند:
«لا حاجة لنا فیما جئتنا به‏».
-ما را در آنچه برایمان آورده‏اى نیازى نیست! (2) .
نگارنده گوید:از این روایت چند مطلب استفاده میشود:
1-نخستین مطلبى که از اینگونه روایات استفاده میشودوجود فرق کلى و امتیاز اساسى میان دعوت انبیاء الهى وسیاستمداران مادى روز و زور مداران متکى به زر و زور است،زیرا دنیا طلبان روز هنگامیکه ظهور میکنند براى جلب افکار وآراء مردم و جذب نیرو از هرگونه وعده و وعید باکى ندارند وبخصوص اگر بتوانند آراء توده‏هائى پرجمعیت و پرقدرت را کسب‏کنند که در مبارزه،حریف را از میدان خارج کنند،و چون برخر مراد سوار گشته و به هدف مادى خود رسیدند،عمدا یا سهواهمه وعده‏هاى خود را فراموش کرده و آنچه را نفع خود و ریاست‏شان باشد انجام میدهند...
اما رسول گرامى اسلام بخاطر اینکه دو قبیله سنگین وپرجمعیت مثل بنى عامر بن صعصعة و قبیله کنده دعوتش رابپذیرند حاضر نیست‏یک وعده دروغین بدهد،و حقیقت رابراى آنها بیان میدارد،خواه بپذیرند و خواه نپذیرند...!
2-از این دو روایت‏یک حقیقت دیگر نیز که قرنها است‏براى بسیارى از نویسندگان متعصب و بدور از انصاف پوشیده‏مانده و پرده تعصب مانع از دیدن آن گشته روشن میشود،و آن‏این مطلبى است که دانشمندان بزرگوار شیعه با بیانهاى شافى واستدلالهاى کافى در کتابهاى خود در باب امامت و رهبرى وخلافت پس از رسول خدا(ص)ذکر کرده‏اند که رهبرى و امامت‏پس از رسول خدا بدست‏خدا است و خدا باید او را از طریق وحى‏و از زبان رسول خدا(ص)براى مردم تعیین کند...«و ان الامرلله یضعه حیث‏یشاء»...
و بقالها و کفش دوزهاى مدینه و یا پائین‏تر و بالاتر از آنها نیزنمى‏توانند در این باره نظر داده و یا انجمن کرده و باسخن پردازیها و صحنه‏سازیها کسى را تعیین و یا تحمیل کرده وبر دیگران هم تا قیامت تحمیل کرده و واجب باشد از آنها پیروى‏کنند،که البته این رشته سر دراز دارد،و باید گفت:این سخن‏بگذار تا جاى دگر...و بیش از این مقدار عقده گشائى شاید اکنون مصلحت نباشد.
«حتى یاتى الله بامره،و هو على کل شی‏ء قدیر».
3-هدف دیگرى که رسول خدا(ص)از عرضه خود و اسلام برقبائل عرب داشت-گذشته از اینکه میخواست تا بدینوسیله شایدآنها اسلام را بپذیرند-یک هدف سیاسى و تبلیغ عملى وگسترش اصل این خبر یعنى ظهور اسلام در مکه بود،که رسول‏خدا(ص)در عین اینکه میدانست‏بسختى ممکن است این قبائل‏دست از آئین ریشه‏دار و عمیق خود و تعصبهاى قومى و قبیله‏گى‏آمیخته با بافتهاى اجتماعى خود بردارند،بخصوص با تبلیغات‏خنثى کننده امثال ابو لهب و دیگران...
اما این دیدارها و برخوردها طبیعتا این هدف را براى‏آنحضرت تامین میکرد،که افراد قبائل مزبور این خبر را بعنوان‏یک خبر تازه و سوغات خبرى مکه براى افراد دیگر قبیله و قبائل‏دیگر همجوار خود مى‏بردند،و خود این مطلب زمینه‏اى براى‏آمادگى و گسترش و احیانا پذیرش اسلام میگردید،و چنانچه‏شواهد تاریخى نشان میدهد،این هدف رسول خدا(ص) ازاینطریق بخوبى تامین شد،و زمینه‏اى براى تبلیغات اسلام وپذیرش آن از سوى قبائل عرب در جریانات بعدى گردید...
نکته‏هاى دیگرى هم در این گونه روایات هست که‏انشاء الله تعالى در جاى خود روى آنها بحث‏خواهیم کرد.
---------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 424.-
4-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 159.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  12:53 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

فراهم شدن مقدمات هجرت به مدینه

با توجه به بحث گذشته اینک بدنباله آن که موجب اسلام‏مردم مدینه و هجرت رسولخدا(ص) و مسلمانان به آن شهر گردیدتوجه کنید،و این قسمت را ما قبلا در شرح حال رسولخدا(ص)
بطور مشروح نگاشته‏ایم که ذیلا از نظر شما میگذرد:
در شهر یثرب-که بعدها به مدینه موسوم گردید-دو قبیله بنام‏اوس و خزرج زندگى مى‏کردند و در مجاورت ایشان نیزتیره‏هائى از یهود سکونت داشتند که بکار تجارت و سوداگرى‏مشغول بودند و تدریجا سرزمینها و مزارعى در اطراف شهرخریدارى کرده و محله‏هائى مخصوص بخود داشتند،و تاریخ‏مهاجرت این یهودیان به یثرب به سالهاى زیادى قبل برمى‏گشت‏و طبق برخى از روایات،نخستین گروهى که بمنظور مجاورت به‏یثرب آمدند چند تن از بزرگان و دانشمندان یهود بوده که چون درکتابهاى خود دیده بودند که آخرین پیامبر الهى بدان شهر هجرت‏مى‏کند ولى زمان آنرا نمى‏دانستند براى دیدار آنحضرت و ایمان بوى به یثرب مهاجرت کرده و در آنجا ماندند،و تدریجا فرزندان‏ایشان رو بتزاید گذارده و بکار تجارت و زراعت مشغول شدند.
میان قبیله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه‏مى‏کشید و هر چند وقت‏یکبار بجان هم مى‏افتادند و گروهى رابخاک و خون افکنده و گاهى بدنبال جنگ آنکه پیروز مى‏شدخانه و نخلستان قبیله شکست‏خورده را ویران کرده و به آتش‏مى‏کشیدند،و بحث در اینکه آیا ریشه این اختلاف چه بوده و ازکجا سرچشمه گرفته بود ما را از وضع تدوین این مختصر خارج‏مى‏کند،و بعید نیست-چنانچه برخى از مورخین نوشته‏اند-این‏جنگ و خونریزى به تحریک و دسیسه یهودیان ساکن یثرب‏صورت گرفته و آنها براى آنکه به آسودگى بتوانند بکار تجارت واندوختن پول و ثروت و تشکیل دادن بانک زمین و قبضه کردن‏اقتصاد و بازار کشاورزى و محصول مردم مشغول باشند صاحبان‏اصلى سرزمین یثرب را بجان هم انداختند و این سرگرمى‏خانمان برانداز را براى آنها فراهم ساختند و خودشان باآسایش خاطر به تعقیب هدفشان پرداختند.
و با اینحال گاهى هم متعرض یهود میشدند و با آنها نیزبجنگ و ستیز مى‏پرداختند.
یهودیان که اهل کتاب بودند و مژده ظهور پیغمبرى را درسرزمین حجاز و هجرت او را بشهر یثرب از علماء و دانشمندان خود شنیده و در کتابها خوانده بودند،گاهگاهى در بحثها ونزاعهائى که میان آنها و اعراب یثرب پیش مى‏آمد بآنهامى‏گفتند پیغمبرى ظهور خواهد کرد و چون او بیاید ما بدو ایمان‏آورده و بدستیارى او شما را نابود خواهیم کرد.
اوس و خزرج روى اختلافات قبلى،خود را براى جنگ‏تازه‏اى آماده مى‏کردند و هر دو دسته مى‏کوشیدند قبائل دیگرعرب را نیز با خود هم پیمان کرده نیروى بیشترى براى سرکوبى وشکست‏حریف پیدا کنند تا در هنگام برخورد و جنگ از قدرت‏بیشترى برخوردار باشند.
این جنگ که دو سال پیش از هجرت رسولخدا(ص)به‏مدینه اتفاق افتاد همان جنگ‏«بعاث‏»بود که افراد بسیارى ازدو طرف در آن کشته شده و خانه‏ها و نخلستانهائى ویران و به‏آتش کشیده شد.
دو قبیله اوس و خزرج بسوى قبائل مکه متوجه شده و هرکدام در صدد برآمدند تا آنها را با خود هم پیمان و همراه کرده واز نیروى آنها علیه دشمن خود کمک گیرند.
و طبق نقل ابن اسحاق در سیره،اوسیان زودتر از قبیله خزرج‏به این فکر افتاده و چند تن از افراد آن قبیله که در راس آنهاشخصى بنام‏«انس بن رافع‏»بود بمکه آمدند تا با قریش علیه‏خزرج پیمان ببندند. رسولخدا(ص)چنانچه پیش از این گفتیم پیوسته مترصد بودتا افراد تازه‏اى را بدین خود دعوت کند،و بخصوص هنگامى که‏مى‏شنید از قبائل اطراف و مردم شهرهاى دیگر جزیرة العرب افرادى‏بمکه آمده‏اند خود را بنزد آنها رسانده و اسلام را برایشان عرضه‏مى‏کرد،و بگفته ابن هشام:براى حرکت آنحضرت کافى بود که‏بشنود مرد محترمى-یا افراد تازه‏اى-از رؤساى قبائل یا گروهى‏از افراد معمولى آن قبیله بمنظور زیارت یا منظورهاى دیگرى بمکه‏آمده که رسولخدا(ص)بمحض آنکه مطلع مى‏شد از جاى‏برمیخاست و بدنبال آنها میرفت و ایشانرا بدین خود دعوت کرده‏و از آنها یارى مى‏طلبید.
وقتى پیغمبر خدا از ورود قبیله اوس به مکه با خبر شد بنزدآنها آمده و پیش از آنکه آنها را به اسلام و ایمان بخداى تعالى‏دعوت کند فرمود:من کارى را بشما پیشنهاد مى‏کنم که از آنچه‏بخاطر آن به این شهر آمده‏اید بهتر است.
پرسیدند:آن چیست؟
فرمود:بخداى یگانه ایمان آورید و اسلام را بپذیرید،سپس‏جریان نبوت خویش را به آنها اظهار کرده و چند آیه از قرآن نیزبر آنها تلاوت کرد.
در میان افراد مزبور جوانى بود بنام ایاس بن معاذ که چون‏سخنان رسولخدا(ص)را شنید رو بهمراهان کرده گفت:بخدا سوگند!این مرد راست مى‏گوید و اینکار بهتر از آنى است که‏شما براى انجام آن به این شهر آمده‏اید،ولى انس بن رافع مشت‏خاکى برداشته به دهان او زد و او را ساکت کرده گفت:مابراى اینکار به مکه نیامده‏ایم،و بدین ترتیب آن مجلس بهم‏خورد،ولى ایاس در باطن برسولخدا صلى الله علیه و آله‏ایمان آورد و با اینکه پس از ورود بمدینه چندان‏زنده نبود و بدنبال همان جنگ‏«بعاث‏»از دنیا رفت،ولى هنگام مرگ،نزدیکانش دیدند زبانش به ذکر«الله‏»گویااست و«لا اله الا الله‏»و«الحمد لله‏»مى‏گوید و همه دانستند که‏او در همان دیدار مکه به رسولخدا ایمان آورده و مسلمان شده‏است.
ولى بر طبق نقل دیگران نخستین کسى که از مردم یثرب‏براى پیمان بستن با قریش به مکه آمد دو تن از قبیله خزرج بودندبنامهاى اسعد بن زراره و ذکوان ابن عبد القیس.و این در سال دهم‏بعثت و قبل از شکسته شدن محاصره اقتصادى بنى هاشم بود

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:22 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان اسعد بن زراره و ذکوان

طبرسى(ره)در اعلام الورى مى‏نویسد:دو تن از افرادقبیله خزرج بنام اسعد بن زراره و ذکوان بن عبد قیس به مکه‏آمدند و چون با عتبة بن ربیعه سابقه دوستى و رفاقت داشتند یک سر بخانه او رفته و منظور خود را بدو اظهار کرده از اوخواستند بر ضد اوس با ایشان پیمان منعقد کند،عتبه درجواب آنها گفت:
اولا-سرزمین شما از شهر ما دور است و فاصله زیادى میان‏ما و شما وجود دارد.
و ثانیا-پیش آمد تازه‏اى در شهر ما اتفاق افتاده که همه فکرما را بخود مشغول ساخته و مجال هر گونه فکر و کار وتصمیم‏گیرى را از ما گرفته است و ما را مستاصل و درمانده‏کرده!
اسعد پرسید:چه کار مهمى است که شما را نگران کرده‏با اینکه شما در حرم خدا و محل امن و امانى بسر مى‏برید؟
عتبه گفت:مردى از میان ما برخاسته و مدعى شده که‏من رسول و فرستاده خدایم.این مرد خردمندان ما را بسفاهت‏و بى‏خردى نسبت داده،به خدایان ما دشنام میدهد،جوانان‏ما را از راه به در برده و جمع ما را پراکنده ساخته است!
اسعد پرسید:چه نسبتى در میان شما دارد و نسبش‏چیست؟
عتبه-او فرزند عبد الله بن عبد المطلب و از اشراف وبزرگترین خاندان شهر مکه است!
اسعد که این سخن را شنید به یاد حرف یهودیان یثرب افتاد که مى‏گفتند:زمان ظهور پیغمبرى که از مکه بیرون آید وبه یثرب مهاجرت کند همین زمان است و چون بیاید ما بوسیله اوشماها را نابود خواهیم کرد!از این رو تاملى کرده و از عتبه‏پرسید:
-آن مرد کجاست؟
عتبه گفت:در حجر(اسماعیل)مى‏نشیند.
و چون احساس کرد که اسعد مایل به دیدن او شده بلا فاصله‏دنبال گفتار خود را گرفته و ادامه داد:
-اما مواظب باش با او تکلم نکنى و سخنش را نشنوى که‏وى جادوگر است و با جادوى کلام خود،تو را سحر مى‏کند!
اسعد گفت:من بحال عمره وارد مکه شده‏ام و بناچار براى طواف‏خانه کعبه باید بمسجد بروم پس چه بکنم که حرف او را نشنوم؟
عتبه گفت:در هر دو گوش خود پنبه بگذار!
اسعد بدستور عتبه پنبه در گوشهاى خود گذارده وارد مسجد شدو به طواف مشغول گردید.
در شوط اول (1) رسولخدا(ص)را دید که در همان‏حجر(اسماعیل)نشسته و گروهى از بنى هاشم نیز اطرافش را گرفته‏اند،اسعد از آنجا گذشت و چون در شوط دوم به آنجا رسیدبا خود گفت:راستى که کسى از من نادان‏تر نیست آیا مى‏شودکه چنین داستان مهمى در مکه اتفاق افتاده باشد و من بدون‏اطلاع و تحقیق از حال این مرد بشهر خود باز گردم،چه بهتر آنکه‏نزد او بروم و از حال او مطلع گردم و خبر آنرا براى قوم خود دریثرب ببرم!
بهمین منظور پنبه را از گوش خود بیرون آورده و بکنارى‏انداخت و نزد رسولخدا(ص)آمده و بعنوان تحیت‏به رسم مردم‏آنزمان و بت پرستان بجاى سلام گفت:«انعم صباحا»
رسولخدا(ص)سربلند کرده و بدو فرمود:خداوند بجاى این جمله‏تحیت‏بهترى را براى ما مقرر فرموده و آن تحیت اهل بهشت‏است:«السلام علیکم‏».
اسعد گفت:اى محمد ما را بچه چیز دعوت مى‏کنى؟
فرمود:شهادت به یگانگى خدا و نبوت خویش-و سپس‏قسمتى از دستورات اسلام را بر او خواند.
اسعد که این سخنان شنید گفت:«اشهد ان لا اله الا الله‏»گواهى‏مى‏دهم به یگانگى خدا و اینکه توئى رسول خدا،سپس اظهارکرد اى رسول خدا!پدر و مادرم بفدایت،من از اهل یثرب و ازقبیله خزرج هستم و میان ما و برادرانمان از قبیله اوس رشته‏هاى‏بریده بسیار هست که امید است‏خداوند بوسیله تو آن رشته‏هاى بریده را پیوند دهد و بدست تو این جدائى و دشمنى بر طرف‏گردد و آنوقت است که کسى نزد ما عزیزتر و محبوبتر از تونخواهد بود...
اسعد سخنان خود را ادامه داده گفت:یکى از مردان قبیله‏من نیز همراه من آمده و اگر او نیز مانند من این آئین را بپذیردامید آن میرود که خداى تعالى بدست تو کار ما را سرانجامى‏عنایت فرماید.
اسعد پس از این ماجرا بنزد ذکوان آمد و او را نیز به اسلام‏دعوت کرد و با سخنان تشویق آمیزى که گفت او را نیز بدین‏اسلام در آورد.
----------------------------------------
1-طواف خانه کعبه مرکب از هفت‏شوط است،و هر بار که بدور خانه مى‏گردند آنرایک شوط مى‏گویند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:23 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سال یازدهم بعثت و اسلام شش یا هشت تن از مردم یثرب

طبق برخى از روایات یکسال از ماجراى اسلام‏اسعد بن زراره گذشت موسم حج فرا رسید و اسعد بن زراره با پنج‏تن و یا هفت تن دیگر از مردم یثرب بمکه آمد و رسول خدا را درعقبه دیدار کرده و به آنحضرت ایمان آوردند،که در اسامى آنهااختلاف است،و نام جابر بن عبد الله و عوف بن حارث،ورافع بن مالک در آنها دیده شود.
و اینان پس از این ماجرا به یثرب باز مى‏گردند و با نزدیکان‏خود در آن شهر موضوع را در میان گذاشته و آنها را به اسلام دعوت مى‏کنند و جمعى را به دین اسلام در مى‏آورند.
سال بعد فرا میرسد،و باز هم اسعد بن زراره با جمعى دیگردر موسم حج‏بمکه آمده و اینبار با نیرو و جسارت بیشترى نزدرسولخدا(ص)آمده و قرار دیدارى را با آنحضرت در عقبه‏گذاردند که آنرا عقبه اولى مینامند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:24 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

پیمان عقبه اولى و آمدن مصعب بن عمیر به یثرب در سال دوازدهم

سال دوازدهم بعثت‏بود و همانگونه که اشاره شداسعد بن زراره با یازده تن دیگر که دو تن آنها نیز از قبیله اوس‏بودند-بمکه آمدند و طبق قرارى که گذاردند در عقبه منى خدمت‏رسول خدا(ص)آمده و آنها که ایمان نداشتند نیز ایمان آورده وبا آنحضرت پیمانى بستند که آنرا«بیعة النساء»گفته‏اند.
و متن پیمان اینگونه بود که‏«شرک نور زند،و دزدى و زنانکنند و فرزندان خود را نکشند، بهتان نزنند...»
و هنگامى که خواستند به شهر خود«یثرب‏»باز گردند ازرسول خدا درخواست کردند تا کسى را براى تعلیم قرآن و تبلیغ‏اسلام بهمراه ایشان به یثرب گسیل دارد.
در میان جوانان مکه که به اسلام گرویده و با شوق و شورفراوانى قرآن و دستورات دین را فرا گرفته بودند جوانى بود به نام‏«مصعب بن عمیر»که بیشتر قرآنى را که تا به آنروز به‏رسول خدا(ص)نازل شده بود حفظ کرده و بیاد داشت،و بخاطرپذیرفتن اسلام نیز رنجها و سختیهاى زیادى را تحمل کرده بود،زیرا پیش از آنکه مسلمان شود در خانه خود و پیش پدر و مادر ازهمه محبوبتر و عزیزتر بود و در وضع مرفهى زندگى مى‏کرد،اماپس از اینکه مسلمان شد مورد بى‏مهرى پدر و مادر قرار گرفت تاآنجا که او را از خانه خود بیرون کردند و چون مسلمانان به حبشه‏هجرت کردند با آنان بحبشه رفت،و با گروهى که پس ازچندى بمکه بازگشتند بمکه آمد،و چون رسولخدا(ص)وبنى هاشم در شعب ابى طالب محصور گشتند مصعب نیز با آنهابود و همه آن دشواریها و گرسنگیها و رنجها را در طول آن چندسال تحمل کرده و به چشم مشاهده کرده بود.
بارى رسول خدا(ص)مصعب بن عمیر را براى رفتن به شهریثرب انتخاب کرده،و خود همین انتخاب میتواند معرف‏شخصیت والاى مصعب بن عمیر باشد،و جریانات بعد نیزشایستگى ولیاقت او را در این انتخاب ثابت کرد!
مصعب بن عمیر بهمراه اسعد و همراهان بمدینه آمد و چندروزى از ورود او بشهر یثرب نگذشته بود که گروهى از جوانان‏خزرج به اسلام گرویدند و کمتر خانه‏اى بود که چون افراد آن‏خانه گرد هم جمع مى‏شدند سخن از دین اسلام و رسول خدا(ص)به میان نیاید.
اسعد بن زراره هر روزه مصعب را با خود بر مى‏داشت و به‏هر کجا انجمنى از خزرجیان میدید او را مى‏برد و آنها را به اسلام‏دعوت مى‏نمود تا روزى بفکر قبیله اوس افتاد و بمصعب گفت:
دائى من‏«سعد بن معاذ»از رؤساى قبیله اوس (1) و مردى‏خردمند و بزرگوار است و در میان تیره‏«عمرو بن عوف‏»نفوذ وسیادتى دارد و اگر بتوانیم او را بدین اسلام وارد کنیم کار ماتمام و کامل خواهد شد اکنون بیا تا بمحله ایشان برویم،مصعب‏پذیرفت و بهمراه اسعد بمحله سعد بن معاذ آمد و سر چاهى(که‏معمولا محل اجتماع مردم بود)نشست و جمعى از نوجوانان‏گردش را گرفته و مصعب براى آنها قرآن میخواند.این خبربگوش سعد بن معاذ رسید و او شخصى را که نامش‏«اسید بن حضیر»و از بزرگان قبیله(و دلاوران)ایشان‏بود. خواست و بدو گفت:خبر بمن رسیده که اسعد بن زراره‏بمحله ما آمده و جوانى قرشى را با خود آورده و جوانهاى محله مارا از راه بدر کرده اینک بنزد او برو و از اینکارش جلوگیرى کن.
«اسید»حرکت کرد و چون چشم اسعد به او افتاد به مصعب‏گفت:این شخص مرد بزرگى است و اگر به آئین ما درآید درپیشرفت کار ما تاثیر بسیارى دارد،و چون اسید بنزد آنها رسیدگفت: اى ابا امامة(لقب اسعد بوده)دائى تو مرا فرستاده ومى‏گوید:بمحله ما میا و جوانان ما را از راه بیرون نبر و از خشم‏قبیله اوس بر جان خویش بیمناک باش!
-----------------------------------------
1-آنچه ذکر شده ترجمه حدیث کتاب اعلام الورى است و در نقل ابن کثیر درسیرة النبویه(ج 2 ص 182)اسعد را پسر خاله سعد بن معاذ دانسته و ما فرصت تحقیق‏بیشتر نیز در این باره نداشتیم تا صحت و سقم این دو قول را بررسى کنم و الله العالم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:25 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بقیه از فراهم شدن مقدمات هجرت به مدینه

مصعب رو به اسید کرده گفت:ممکن است قدرى بنشینى‏تا ما مطلبى را بتو عرضه داریم اگر دوست داشتى آنرا بپذیر واگر دوست نداشتى ما از اینجا دور خواهیم شد.
اسید پذیرفت و نشست،مصعب نیز یک سوره از قرآن را براى‏او خواند...آیات جانبخش قرآن(که لا بد بالحن و صوت‏حجازى مصعب همراه بوده)چنان در دل اسید اثر کرد و روح اورا جذب کرد که بى‏اختیار پرسید:
هر کس بخواهد به این دین در آید چه باید بکند؟
مصعب گفت:باید غسل کند و دو جامه پاک بپوشد وشهادتین را بر زبان جارى سازد و نماز بخواند.
اسید که شیفته آئین مقدس اسلام شده بود و مى‏خواست هرچه زودتر در زمره پیروان قرآن در آید در کنار خود آبى که در آن غسل کند جز همان چاهى که بر سر آن نشسته بودند ندید ازاین رو خود را با همان لباسى که در تن داشت‏بدرون چاه‏انداخت و سپس از چاه بیرون آمد و جامه‏اش را فشار داده پیش‏مصعب آمد و گفت:
-اکنون بگو چه باید بگویم؟مصعب شهادتین را به او یادداد و اسید گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله‏».
آنگاه دو رکعت نماز هم به او یاد داده و اسید انجام داد،وچون خواست‏برود رو به اسعد کرده گفت:من هم اکنون دائیت‏سعد را هم پیش شما مى‏فرستم و کارى مى‏کنم که او به نزد شمابیاید،این را گفت و بطرف خانه سعد حرکت کرد.
سعد بن معاذ در خانه نشسته و چشم براه اسید بود که ناگاه‏اسید را دید مى‏آید اما وضع حال او دگرگون است.
سعد به نزدیکانش گفت:سوگند مى‏خورم که اسید غیر از آن‏اسیدى است که از پیش ما رفت، و عوض شده!و چون از ماجرامطلع شد خودش بلند شد و بنزد مصعب آمد،مصعب نیز سوره‏مبارکه
حم تنزیل من الرحمن الرحیم...
را براى او خواند.
مصعب گوید:بخدا سوگند همینکه آن سوره را گوش دادپیش از آنکه سخنى بگوید ما اسلام را در چهره‏اش خواندیم(ودانستیم که آن سوره کار خود را کرده و نور قرآن در دلش تابیده است).
سعد-با شنیدن همان سوره-کسى را بخانه‏اش فرستاد و دوجامه پاک براى او آوردند آنگاه غسل نموده شهادتین را بر زبان‏جارى کرد و بدنبال آن،دو رکعت نماز خواند،آنگاه دست‏مصعب را گرفت و بنزد خود برد و گفت:
-از این پس آزادانه آئین خود را بر مردم آشکار و ترویج کن‏و از کسى بیم نداشته باش.
سپس بمیان قبیله عمرو بن عوف آمد و فریاد زد:
اى بنى عمرو بن عوف!هیچ مرد و زن و پیر و جوانى در خانه‏نماند و همگى بیائید.و چون همه آمدند گفت:مقام و مرتبه من‏در نزد شما چگونه است؟
همه گفتند:تو بزرگ ما و فرمانرواى ما هستى و هر چه دستوردهى انجام خواهیم داد.
سعد گفت:سخن با شما:مردانتان و زنانتان و بچه‏هایتان برمن حرام است مگر اینکه این دو جمله را گواهى دهید:«لا اله‏الا الله،محمد رسول الله‏»و سپاس خدایرا که ما را به این آئین، گرامى‏داشت و این محمد همان پیغمبرى است که یهود از ظهورش خبرمى‏دادند.
و چون بازگشتند خانه‏اى نبود که پس از شنیدن سخنان سعد مرد مسلمان یا زن مسلمانى در آن وارد نشود و بدین ترتیب آئین‏مقدس اسلام بسرعت در مدینه انتشار یافت و پیروان بسیارى ازهر دو قبیله اوس و خزرج پیدا کرد،و مصعب بن عمیر نیز با قدرت‏و نیروى بیشترى شروع به تبلیغ دین اسلام کرده و جریان کار خودرا نیز مرتبا به رسول خدا(ص) گزارش میداد،پیمغبر خدا نیزبه مسلمانانى که در مکه بودند و تحت‏شکنجه و آزار مشرکان قرارداشتند دستور داد به مدینه مهاجرت کنند و تدریجا مقدمات‏هجرت فراهم مى‏شد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:26 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

پیمان عقبه دوم

مصعب که در انجام ماموریت‏خود بخوبى موفق شده بودپس از چندى بمکه بازگشت و چون ایام حج فرا رسید گروهى‏از مسلمانان شهر مدینه نیز بهمراه کاروانى که براى حج‏حرکت‏کرده بود بمکه آمدند تا ضمن انجام مناسک حج از نزدیک‏پیغمبر بزرگوار خود را نیز زیارت کنند.
اینان جمعا هفتاد و سه مرد و دو زن بودند که در میان‏کاروان مدینه مانند حاجیان دیگر به انجام مناسک مشغول وبسیارى از ایشان نیز در افشاء دین خود احتیاط میکردند.
چند تن از مردان آنها پیش از روز عید و رفتن بعرفات ومنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را در مسجد الحرام دیدار کرده و پیغمبر خدا با آنها قرار ملاقات و گفتگو را در شب دوم تشریق(شب دوازدهم)در منى گذارد،و براى آنکه این ملاقات درخفاء انجام شود و مشرکین مکه از ماجرا مطلع نشوند بآنهافرمود:آخرهاى شب که شد یکى یکى به خانه عبد المطلب که‏در عقبه منى است‏بیائید.
کعب بن مالک-یکى از راویان حدیث-میگوید:ما آنشب‏را تا ثلثى از شب در چادرهاى خود بسر بردیم،و پس از آن درکمال خفا یکى یکى بطرف میعادگاه براه افتادیم و همانند راه‏رفتن مرغ‏«قطا»گامها را آهسته آهسته برداشته و بر زمین‏میگذاردیم و بدین ترتیب همه هفتاد و سه نفر و آن دو زن‏مسلمانى که همراه ما بود بمیعادگاه رفتیم.
منظور از این دیدار چنانچه بعدا معلوم شد دعوت رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بمدینه و عقد پیمانى در این باره بود.
و از آنجا که این پیمان از نظر تاریخى پیمانى سرنوشت‏سازبوده و سر فصل حوادث بعدى گردیده و از هفتاد و پنج تن مرد وزنى که در آنشب در عقبه منى حضور یافته‏اند بعنوان‏تاریخ سازانى در آن مقطع تاریخ اسلام یاد شده،خوب است درآغاز نام ایشانرا براى شما ذکر کرده سپس بدنبال ماجرابازگردیم،بخصوص آنکه اکثر اینان در حوادث آینده اسلام و سیاستگذاریها و جنگها و صلحها و ماموریتهاى مهم نقش‏مهمى را بعهده داشتند،و بسیارى از آنها نیز در جریانات بعدى‏بشهادت رسیدند،که ما انشاء الله تعالى هر کدام را در جاى‏خود ذکر خواهیم کرد و در اینجا نیز اشاره‏اى اجمالى خواهیم‏داشت.
و بنا بر نقل ابن کثیر در کتاب سیره خود از تیره اوس یازده نفردر عقبه دوم شرکت داشتند که عبارت بودند از:
1-اسید بن حضیر-که پس از شهادت سعد بن معاذ ریاست‏این تیره را نیز بعهده گرفت...
2-ابو الهیثم بن تیهان-که از بدریون است.
3-سلمة بن سلامة بن وقش-که او نیز از بدریون است.
4-ظهیر بن ابى رافع.
5-ابو بردة بن تیار.
6-نهیر بن هیثم.
7-سعد بن خیثمه که یکى از نقباء بود و در جنگ بدرنیز شرکت داشت و در همان جنگ بشهادت رسید.
8-رفاعة بن عبد المنذر-که او نیز از نقباء بود و از بدریون‏است.
9-عبد الله بن جبیر بن نعمان-که از بدریون است،و درجنگ احد رسول خدا(ص)او را بر تیر اندازان امیر ساخت، و بخاطر نافرمانى سربازان تحت فرماندهى او و خالى شدن‏سنگر،دشمن بر آنها حمله کرد و او و نه نفر دیگر را بشهادت‏رساند.
10-معن بن عدى که در جنگ بدر و جنگهاى بعدى نیزشرکت داشت،و در جنگ یمامه (1) بشهادت رسید.
11-عویم بن ساعدة-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگرشرکت داشت
و از خزرجیان شصت و دو نفر بودند بشرح زیر:
1-خالد بن زید-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر نیزشرکت داشت-و در زمان معاویه در یکى از جنگها در سرزمین‏روم بشهادت رسید.
2- 4-معاذ بن حارث و دو برادرش عوف و معوذ-که در جنگ‏بدر شرکت داشتند،و معوذ همان کسى است که ضربه‏اى‏کارى در همان جنگ به ابو جهل زد و در هلاکت او بسیار مؤثربود.
5-عمارة بن حزم-که از بدریون است و در جنگهاى دیگرنیز شرکت داشته و سرانجام در جنگ یمامه بشهادت رسید.
6-اسعد بن زرارة-که اجمالى از شرح حال او را درمقالات گذشته قبل خواندید،و او چندى پس از ورود رسول‏خدا(ص)بمدینه در اثر بیمارى از دنیا رفت و توفیق شرکت درجنگهاى بدر و دیگر جنگها را پیدا نکرد.
7- 10-سهل بن عتیک،اوس بن ثابت،زید بن سهل،قیس بن ابى صعصعه-که همگى از بدریون هستند.
11-عمرو بن غزیه.
12-سعد بن ربیع که یکى از نقیبان بود،و در جنگ بدر واحد نیز شرکت داشت،و در همان جنگ احد پس از رشادت‏بسیارى بشهادت رسید (2) .
13-خارجة بن زید-که او نیز از بدریون است و در جنگ‏احد بشهادت رسید.
14-عبد الله بن رواحة-که او نیز از بدریون بود و در جنگ‏احد و خندق نیز شرکت کرد،و در سال هشتم هجرت در جنگ‏موته بعنوان سومین فرمانده جنگ پس از فداکاریهاى بسیاربشهادت رسید.
15- و 16-بشیر بن سعد و عبد الله بن زید (3) که این دو نیز ازبدریون هستند.
17-خلاد بن سوید-که او نیز در جنگ بدر و احد و خندق‏شرکت داشت و در جنگ بنى قریظه یهودیان سنگى بر سر اوانداختند و او را بشهادت رساندند،و چنانچه گفته‏اند:
رسول خدا(ص)فرمود:وى اجر دو شهید دارد.
18-عقبة بن عمرو-که بگفته ابن اسحاق جوانترین افرادى‏بود که در عقبه حضور داشت.
19-زیاد بن لبید-که از بدریون بود.
20-رافع بن مالک-که یکى از نقیبان بود.
21-خالد بن قیس-که او نیز از بدریون بود.
22-ذکوان بن عبد قیس-که داستانش را در مقاله قبلى وایمان او را به رسول خدا(ص) خواندید و نقل شده که به او«مهاجرى،انصارى‏»مى‏گفتند چون وى پس از اینکه ایمان‏آورد در مکه و در محضر رسول خدا(ص)ماند تا وقتى که‏آنحضرت هجرت فرمود،و او نیز از بدریون است که در جنگ‏احد بشهادت رسید.
23- و 24-عباد بن قیس بن عامر و برادرش حارث بن قیس‏که هر دو در جنگ بدر شرکت داشتند.
25-براء بن معرور-که بعقیده برخى-نخستین کسى بودکه در عقبه با رسول خدا(ص)بیعت کرد،ولى قبل از آنکه‏رسول خدا(ص)بمدینه بروند وى از دنیا رفت و در هنگام مرگ‏وصیت کرد ثلث مال او را به رسول خدا(ص)بدهند،و آنحضرت نیز آنرا به ورثه‏اش باز گرداند.
26-فرزند او یعنى بشر بن براء بن معرور-که در جنگهاى بدر و احد و خندق حضور داشت و در جنگ خیبر نیز بهمراه‏رسول خدا(ص)بود،و در اثر خوردن از همان گوسفندبریان کرده مسمومى که بوسیله زن یهودیه مسموم شده بود و براى‏رسول خدا(ص)آورد بشهادت رسید.
27-سنان بن صیفى-از بدریون است.
28-طفیل بن نعمان که او نیز از بدریون بود و در جنگ‏خندق بشهادت رسید.
29- 37-معقل بن منذر،و برادرش یزیدین منذر،ضحاک بن حارثه،جبار بن صخر بن امیة، طفیل بن مالک بن‏خنساء،سلیم بن عامر و برادرش قطبة بن عامر،و برادر دیگرش‏ابو المنذر یزید بن عامر و کعب بن عمرو-که همگى از بدریون‏هستند.
38- 44-مسعود بن زید،یزید بن حرام(یا خذام)کعب بن‏مالک،صیفى بن سواد،عمرو بن غنمة،خالد بن عمرو بن عدی‏عبد الله بن انیس.
45-ثعلبة بن غنمه،عبس بن عامر،که این هر دو نیز ازبدریون هستند.
46- و 47-عبد الله بن عمرو بن حرام که یکى از نقیبان بود ودر جنگ بدر نیز حضور داشت و در جنگ احد بشهادت رسید،و پسرش جابر بن عبد الله.
48-معاذ بن عمرو بن جموح-که در جنگ بدر شرکت‏داشت،و همان کسى است که از آغاز جنگ در پى فرصتى‏بود تا ابو جهل را از پاى درآورد،و همچنان سایه وار او را تعقیب‏میکرد تا چنین فرصتى بدست آورد شمشیر خود را چنان بر ساق‏پاى ابو جهل-که سوار بود و معاذ پیاده-بزد که قسمت جدا شده‏پاى او(بگفته خود معاذ)همچون هسته خرمائى که از مغز خرماجدا شود بهوا پرتاب شد،و بدنبال این ماجرا بود که عکرمه‏فرزند ابو جهل که این ماجرا را مشاهده نمود به معاذ حمله کرد وبا شمشیر دست او را جدا کرد بطورى که به پوست آویزان‏شد...دنباله ماجرا را معاذ اینگونه نقل مى‏کند،که من باهمان دست‏به پوست آویزان شده تا پایان روز میجنگیدم،وچون مشاهده کردم که آن دست آویزان شده جز مزاحمت فایده‏دیگرى براى من ندارد بکنار میدان آمدم و انگشتان دست را زیرپاى خود گذارده و بدنم را با فشار به عقب کشیده و بدین ترتیب‏آنرا جدا کرده و خود را آسوده ساختم.
49-ثابت‏بن جذع-که او نیز بدرى است و در جنگ‏طائف بشهادت رسید.
50-عمیر بن حارث-بدرى است.
51-خدیج‏بن سلامة-از هم پیمانان قبیله عمر بن حارث.
52-معاذ بن جبل-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر شرکت داشت و در زمان خلافت عمر بن خطاب در اثر بیمارى‏طاعون وفات یافت.
53-عبادة بن صامت-و او یکى از نقیبان بود که جنگ بدرو جنگهاى دیگر پس از آنرا درک نمود.
54-عباس بن عبادة بن نضلة که پس از بیعت‏با رسول‏خدا(ص)در عقبه بمدینه نرفت و در همان شهر بماند تا وقتى‏که رسول خدا(ص)هجرت کرد،و از اینرو به او«مهاجرى، انصارى‏»گویند،وى در جنگ احد بشهادت رسید.
55-عقبة بن وهب-که او نیز همانند عباس بن عباده بود واز اینرو به او نیز مهاجرى انصارى گفته شده.
56- و 57- یزید بن ثعلبة و عمرو بن حارث بن لبدة.
58-رفاعة بن عمرو بن زید-بدرى است.
59-سعد بن عباده-از نقیبان بود،و بعدها مقام ریاست‏خزرج را نیز عهده‏دار شد،و همان کسى است که سقیفه را براه‏انداخت،بشرحى که در جاى خود ذکر خواهد شد.انشاء الله‏تعالى.
60-منذر بن عمرو-از نقیبان بود،و در بدر و احد نیز حضورداشت،و در جنگ بئر معونه بشهادت رسید.
61-فروة بن عمرو بن وذفه.
62-عمرو بن زید بن عوف-که در جنگ بدر فرماندهى افراد دنباله لشکر را بعهده داشت.
و اما آن دو زن-یکى‏«نسیبه‏»بود که کنیه‏اش‏«ام عماره‏»
است و دختر کعب بن عمرو بن عوف است،و از زنان فداکار وبا شهامت است که در جنگها بهمراه لشکر اسلام میرفت،وگاه همانند مردان میجنگید،و خواهرش نیز با او بود،و شوهرش‏زید بن عاصم و دو فرزندش حبیب و عبد الله را نیز بجنگ بادشمنان اسلام مى‏برد،و پسرش حبیب را مسیلمه کذاب به جرم‏دفاع از رسولخدا(ص)بطرز فجیعى پس از قطع دست‏ها وپاهایش بشهادت رساند.
اهل تاریخ نوشته‏اند:نسیبه در جنگ احد با پسران وشوهرش بمیدان رفته بود و مشگ آبى با خود برداشت و به احدآمد تا زخمیان را مداوا کند و اگر آب خواستند به آنها آب‏بدهد.
در گیر و دار جنگ که مسلمانان رو به هزیمت نهادند ناگاه‏نسیبه یکى از دو پسر خود را دید که فرار مى‏کند سر راه او راگرفت و بدو گفت:پسرم بکجا فرار مى‏کنى آیا از خدا و رسول‏او مى‏گریزى؟پسر که این حرف را از مادر شنید باز گشت ولى‏بدست‏یکى از مشرکین کشته شد، نسیبه که چنان دید پیش‏رفته شمشیر فرزند خود را بدست گرفت و به قاتل او حمله کرد وشمشیر را بر ران او زده و او را کشت چنانچه رسولخدا صلى الله علیه و آله در حق او دعا کرد.
آنگاه شروع به دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله کرد وضرباتى را که حواله آن حضرت مى‏کردند با سر و سینه دفع‏مى‏کرد تا آنجا که به گفته واقدى دوازده زخم کارى از نیزه وشمشیر برداشت و در همانجا رسولخدا صلى الله علیه و آله مردى‏از مهاجرین را مشاهده کرد که سپر خود را به پشت‏سر آویزان‏کرده و مى‏گریزد،حضرت او را صدا زده فرمود:
سپر خود را بینداز و به سوى دوزخ برو!
آن مرد سپر را انداخته و گریخت،رسولخدا صلى الله علیه‏و آله فرمود:اى نسیبه این سپر را بردار،نسیبه نیز سپر را برداشت‏و شروع به جنگ کرد.
و هنگامى که‏«ابن قمئة‏»-یکى از مشرکان و دشمنان‏سرسخت پیغمبر-به رسولخدا صلى الله علیه و آله حمله کرد وضربتى به شانه آن حضرت زد و به دنبال آن فریاد زد:به لات وعزى سوگند محمد را کشتم!همین نسیبه بر او حمله کرد وضرباتى بر او زد اما چون دو زره بر تن داشت کارگر نشد و اوضربتى بر شانه نسیبه زد که تا زنده بود جاى آن بصورت‏وحشتناکى باقى ماند،و رسولخدا صلى الله علیه و آله درباره اوفرمود:
«لمقام نسیبة الیوم افضل من مقام فلان و فلان‏». سهم نسیبه در آن روز و فداکاریهایش از فلان و فلان برتر وبهتر بود.
ابن ابى الحدید معتزلى-پس از نقل این داستان-گوید:اى‏کاش راوى حدیث نام آن دو نفر را به صراحت مى‏گفت و بطورکنایه بلفظ‏«فلان و فلان‏»نمى‏گفت تا همگان آن دو نفر رامى‏شناختند و نسبت‏به دیگران گمان‏ها نمى‏بردند،و از این‏بابت تاسف مى‏خورد که چرا راوى مراعات امانت‏حدیث رانکرده و نام آن دو نفر را به صراحت ذکر نکرده (4) .
و دنباله داستان را ابن ابى الحدید از واقدى نقل مى‏کند که‏عبد الله بن زید پسر نسیبه گوید: من در آن حال پیش رفتم ودیدم مادرم مشغول دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله است وروى شانه‏اش زخم گرانى برداشته،پیغمبر به من فرمود:پسر«ام عماره‏»هستى؟عرض کردم: آرى،فرمود:مادرت!مادرت‏را دریاب و زخمش را ببند،خدا به شما خانواده برکت(وپاداش خیر) دهد.
مادرم رو به آن حضرت کرده گفت:اى رسولخدا از خدابخواه که منزل ما با تو در بهشت‏یک جا باشد و ما را در آنجارفیق و همراه تو قرار دهد و حضرت در آن حال دعا کرده‏گفت:
«اللهم اجعلهم رفقائى فى الجنة‏».
مادرم که این دعا را شنید گفت:اکنون باکى ندارم از هرمصیبتى که در دنیا به من برسد.
و اما آن زن دیگر نامش‏«اسما»دختر عمرو بن عدى‏است.
دنباله ماجرا...
و بالجمله این هفتاد و سه مرد و دو زن در میعادگاه حاضرشدند و رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز به اتفاق حمزة و على علیه السلام و بگفته برخى عمویش عباس بن عبد المطلب نیزهمراه آنان بود (5) بیامد و پس از حضور تمامى افراد-بنا بنقل ابن هشام در سیره-نخستین کسى که لب بسخن گشود عباس بن‏عبد المطلب عموى پیغمبر بود که رو بمسلمانان مدینه کرده و به‏این مضمون سخنانى گفت:
اى مردم یثرب شما مقام و شخصیت محمد را در میان مامیدانید،ما تا به امروز او را بهر ترتیبى بوده در مقابل دشمنان‏حفظ کرده‏ایم اکنون که شما میخواهید او را بشهر خود دعوت‏کنید باید بدانید که موظفید ویرا در برابر دشمنان یارى کرده واز آزار و گزند آنها محافظتش کنید چنانچه براستى آمادگى‏اینکار را دارید با او پیمانى ببندید و او را بشهر خود ببریدو گرنه ویرا بحال خود واگذارید تا در شهر خود و در میان قوم وقبیله‏اش بماند.
مى‏نویسند:سخن عباس که بپایان رسید مسلمانان یثرب‏رو به رسولخدا صلى الله علیه و آله کرده گفتند:شما سخن بگوى‏و هر پیمانى که میخواهى براى خود و خداى خود از ما بگیر!
رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:اما آنچه مربوط بخدااست آنکه او را به پرستید و چیزیرا شریک او قرار ندهید و اما آنچه مربوط به من است آنکه چنانچه از زنان و فرزندان خود دفاع‏مى‏کنید از من نیز بهمانگونه دفاع کنید،و در برابر شمشیر وجنگ پایدارى کنید اگر چه عزیزانتان کشته شوند!
پرسیدند:اگر ما چنین کردیم پاداش ما در برابر این کارچیست؟و خدا بما چه خواهد داد؟
فرمود:اما در دنیا آنکه بر دشمنان خویش پیروز خواهیدشد،و اما در آخرت:رضوان و بهشت ابدى پاداش شما است.
براء بن معرور-که یکى از آنها بود-دست‏خود را بعنوان‏بیعت دراز کرده عرض کرد:سوگند به آنکه تو را بحق مبعوث‏فرموده ما تو را همانند عزیزانمان محافظت‏خواهیم کرد،وهمانگونه که از نوامیس خود دفاع مى‏کنیم از تو نیز بهمانگونه‏دفاع خواهیم کرد،پیمانت را با ما ببند که ما بخدا فرزندجنگ و شمشیر هستیم و جنگجوئى را از پدران خود ارث‏برده‏ایم...
ابو الهیثم بن تیهان-یکى دیگر از آنان-سخن براء را قطع‏کرده گفت:اى رسول خدا هم اکنون میان ما و دیگران‏پیمانهائى وجود دارد که ما با این پیمان باید خود را براى قطع‏همه آنها آماده کنیم،چنان نباشد که چون بنزد ما بیائى و بردشمنانت پیروز شوى ما را رها کرده و بسوى قوم خودباز گردى؟رسولخدا صلى الله علیه و آله تبسمى کرده و آنها رامطمئن ساخت که چنین نخواهد بود.
عباس بن عبادة-یکى دیگر از ایشان-که دید همگى آماده‏بستن پیمان شده‏اند بپاخاست و هم شهریان خود را مخاطب‏ساخته گفت:
-هیچ میدانید چه پیمانى با این مرد مى‏بندید؟گفتند:
آرى!گفت:
-شما با مبارزه و جنگ با همه مردم از سرخ و سیاه بیعت‏مى‏کنید،اکنون خوب دقت کنید اگر احیانا با از دست دادن‏اموال خود و کشته شدن اشراف و بزرگانتان دست از یارى اوخواهید کشید و تسلیم دشمنش خواهید کرد از بیعت‏با اوخوددارى کنید و او را بحال خود واگذارید که بخدا سوگند اگرچنین کارى بکنید ننگ ابدى را براى خود خریدارى‏کرده‏اید.
همگى گفتند:ما چنین نخواهیم کرد.و بدین ترتیب باآنحضرت بیعت کرده و نام این بیعت را«بیعة الحرب‏» گذاردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بدنبال این بیعت و پیمان بدانهافرمود اکنون از میان خود دوازده نفر را انتخاب کنید که آنهانقیب و مهتر شما در کارها باشند و آنها نیز دوازده نفر را-که نه‏تن از قبیله خزرج و سه تن دیگر از قبیله اوس بودند-براى این منصب به رسولخدا صلى الله علیه و آله معرفى کردند،آن نه تن‏که از خزرج بودند نامشان:
اسعد بن زرارة،سعد بن ربیع،براء بن معرور،منذر بن‏عمرو،عبد الله بن رواحة،رافع بن مالک، عبد الله بن عمرو بن‏حرام،عبادة بن صامت و سعد بن عبادة بوده.
و آن سه تن که از قبیله اوس بودند نامشان:یکى همان‏اسید بن حضیر بود که شرح اسلام او را قبلا ذکر کردیم،و دیگرسعد بن خیثمة و سوم رفاعة بن عبد المنذر بود.
پس از اینکه کار پیمان و انتخاب نقیبان به اتمام رسیدیثربیان بدستور رسولخدا صلى الله علیه و آله بچادرهاى خودبازگشتند و بقیه شب را در زیر چادرهاى خود در منى بسربردند.
قریش با خبر شدند...
با اینکه همه این جریانات در دل شب و در خانه‏سر پوشیده و در کمال خفا انجام گردید اما شیطان کار خود راکرد و بانگ خود را بگوش قریش و ساکنان منى رسانید و بآنهابانگ زد: محمد و از دین بیرون شدگان از قبیله اوس و خزرج‏براى جنگ با شما در عقبه هم پیمان شدند!
خبر بگوش قرشیان که رسید لباس جنگ به تن کرده بسوى عقبه براه افتادند و همینکه به تنگناى عقبه رسیدند جناب حمزة‏و على علیه السلام را دیدند که با شمشیر در آنجا ایستاده‏اند،وچون حمزه را دیدند پیش آمده گفتند:چه خبر شده و براى چه‏اجتماع کرده‏اید؟ حمزة گفت:
-اجتماعى نکرده‏ایم و کسى اینجا نیست و بخدا سوگندهر کس از عقبه عبور کند با این شمشیر او را خواهم زد.قریش‏که چنان دیدند بازگشتند.
کعب بن مالک گوید:فردا صبح قرشیان پیش ما آمده‏گفتند:ما شنیده‏ایم شما بر ضد ما با محمد پیمان بسته ومیخواهید او را به یثرب ببرید!ما که با شما سر جنگ نداریم وچیزى نزد ما مبغوض‏تر از جنگ با شما نیست.
گروهى از همراهان ما که در حال شرک بودند و ازماجراى شب گذشته خبرى نداشتند از جا برخاسته و براى آنهاقسم خوردند که چنین ماجرائى نبوده و ما هیچگونه اطلاعى ازآن نداریم.
قریش نزد عبد الله بن ابى بن ابى سلول که مورد احترام‏همگى بود آمده و جریان را از او پرسیدند،او نیز که از ماجرابى‏خبر بود اظهار بى‏اطلاعى کرده و براى اطمینان ایشان‏گفت: اینکه میگوئید موضوع کوچکى نیست و هیچگاه قوم من‏بدون اطلاع و مشورت با من ست‏بچنین کارى نمى‏زنند، قریش هم بسوى خانه‏هاى خود بازگشتند،اما از آنجا که‏رفت و آمد مردم یثرب بشهر مکه و هجرت گروهى از مسلمانان‏به آن شهر و اخبارى که از پیشرفت اسلام در مدینه گوشزد آنهاشده بود از این سخنان مطمئن نشده و بناى تحقیق بیشترى راگذاردند و هنگامى مطلب براى آنها مسلم شده بود که حاجیان‏از منى کوچ کرده و کاروان یثرب از شهر مکه خارج شده بود.
قریش در تعقیب کاروانیان مقدارى از شهر مکه بیرون‏آمدند و چون مایوس شدند بسوى مکه بازگشتند و با اینحال‏دو تن از مسلمانان را در«اذاخر»که نام جائى در نزدیکى مکه‏است دیدار کردند و آندو را تعقیب کردند،یکى سعد بن عبادة‏و دیگرى منذر بن عمرو-که هر دو از نقیبان بودند-.
منذر که خود را در محاصره قرشیان دید با چابکى و سرعت‏از میان حلقه محاصره خود را بیرون انداخته و فرار کرد و قرشیان‏نتوانستند او را دستگیر سازند،اما سعد بن عبادة بدست ایشان‏اسیر گردید و دستهاى او را با همان طنابى که پالان شتر خود رابا آن بسته بود بگردنش بستند و زیر ضربات مشت و چوب ولگدش گرفته بدین ترتیب وارد شهر مکه‏اش کردند.
خود سعد گوید:هم چنان هر کس میرسید کتکى بمن میزدتا آنکه ابو البخترى دلش بحال من سوخت و پیش آمده گفت:
کسى را در مکه نمى‏شناسى که او را پناه داده و حقى از اینراه بر او داشته باشى و او را بیارى خود بخوانى تا تو را نجات دهد؟
گفتم:چرا دو تن را مى‏شناسم یکى جبیر بن مطعم و دیگرى‏حارث بن حرب که من در یثرب نسبت‏به آنها چنین و چنان‏کرده‏ام و داستان پناه دادن جبیر بن مطعم را ذکر کرد و بالاخره‏به آندو خبر داده و آمدند و مرا از دست قریش نجات دادند.
---------------------------------------------------
1-جنگ یمامه در سال یازدهم هجرت،پس از رحلت رسول خدا(ص)اتفاق افتادکه مسلمانان براى سرکوبى مسیلمه کذاب بدانجا رفتند،و پس از درگیرى سختى‏که با او و طرفدارانش پیدا کرده و جمع زیادى از مسلمانان به شهادت رسیدند وبالاخره با پایدارى و مقاومت کم نظیرى که از خود نشان دادند به پیروزى رسیده ودشمن را از پاى درآوردند.
2-ابن هشام و دیگران نقل کرده‏اند که چون سر و صداى جنگ احد خوابیدرسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:کیست که از حال سعد بن ربیع ما را با خبرکند؟مردى از انصار برخاست و گفت:من به دنبال این کار مى‏روم،و سپس‏میان کشتگان آمد و او را در حالى که رمقى در تن داشت و دقایق آخر عمر رامى‏گذرانید مشاهده کرده بدو گفت:رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا فرستاد تا تو راپیدا کنم و وضع حال تو را بدو اطلاع دهم!
سعد گفت:من جزء کشتگانم،سلام مرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله برسان وبگو از خدا مى‏خواهم تا بهترین پاداشى را که خداوند از سوى امتى به پیغمبرشان
مى‏دهد آن را به تو عنایت کند،و به مردم نیز سلام مرا برسان و بگو:سعد بن ربیع‏مى‏گوید: چشم برهم زدنى از حمایت رسولخدا صلى الله علیه و آله دست‏برندارید واز دفاع او غافل نشوید که اگر رسولخدا صلى الله علیه و آله کشته شود و یکى از شمازنده بماند هیچگونه عذرى در پیشگاه خداوند ندارید!این را گفت و از دنیا رفت.
و چون این سخن را به آن حضرت گفتند فرمود:
«رحمه الله نصح لله و لرسوله حیا و میتا».
-خدا سعد را رحمت کند که در حیات و مرگ از خیرخواهى و حمایت‏خدا ورسول او ست‏برنداشت.
واقدى از مالک بن دخشم نقل کرده که گفت:من بر سعد بن ربیع گذارم افتادو دیدم دوازده زخم کارى برداشته که هر کدام براى مرگ او کافى بود بدو گفتم:
مى‏دانى که محمد کشته شد؟
سعد گفت:گواهى میدهم که محمد رسالت پروردگارش را بخوبى انجام‏داد،تو برو و از دین خود دفاع کن که خداى بزرگ زنده است و هرگز نخواهد مرد.
و در نقل على بن ابراهیم است که آن مردى که بسراغ وى آمده بود گوید:رسولخداصلى الله علیه و آله جائى را نشان داد و گفت:آن جا برو و او را پیدا کن زیرا من اورا در آن جا دیدم که دوازده نیزه بالاى سرش بلند شده بود،گوید:من همانجا آمدم‏و او را میان کشتگان دیدم دو بار او را صدا زدم پاسخى نداد بار سوم گفتم:
رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا براى تفحص حال تو فرستاده،چون نام رسولخداصلى الله علیه و آله را شنید سربلند کرد و مانند جوجه‏اى که با شنیدن صداى ما در به‏شعف مى‏آید گویا جان تازه‏اى گرفت دهان باز کرده گفت:مگر رسولخداصلى الله علیه و آله زنده است؟
گفتم:آرى،با خوشحالى گفت:«الحمد لله...»آنگاه پیغام و سلام او را-چنانچه در بالا ذکر شد نقل کرده-و در پایان گوید:در این وقت نفس عمیقى‏کشید که دیدم خون زیادى-مانند خونى که از گلوى شتر در وقت نحر بیرون
مى‏آید-از بدنش خارج شد و از دنیا رفت.
و چون جریان را به رسولخدا صلى الله علیه و آله گفتم فرمود:
«رحم الله سعدا،نصرنا حیا و اوصى بنا میتا».
-خدا رحمت کند سعد را که تا زنده بود ما را یارى کرد و در مرگ نیز سفارش ما رانمود.
3-عبد الله بن زید همان کسى است که اهل سنت عقیده دارند اذان نماز در ما بین‏خواب و بیدارى به او تلقین شد،و او بنزد رسول خدا(ص)آمد و جریان را به عرض‏آن حضرت رسانید،و آن حضرت به بلال دستور داد بر طبق گفته او اذان بگوید،که ما انشاء الله تعالى در جاى خود روى آن بحث‏خواهیم کرد،و بطلان این عقیده‏را از روى روایات و شواهد دیگر به اثبات خواهیم رساند
4-نگارنده گوید:شاید آن دو نفر از کسانى بودند که بعدها داراى منصبهاى‏مهمى شدند و راوى بخاطر مقامى که پیدا کردند نتوانسته نام آن دو را به صراحت‏بگوید و از روى تقیه به کنایه گفته است،چنانچه مجلسى(ره)و دیگران گفته‏اندکه کنایه از خلیفه اول و دوم است،اگر چه پیروان ایشان حاضر نیستند چنین‏چیزى را درباره آن دو بشنوند و آن را بپذیرند،و به همین جهت در گوشه و کنارتاریخ دیده مى‏شود که گاهى نام آندو را در زمره افرادى که در آن روز باپیغمبر(ص)پایدارى کرده و ماندند ذکر کرده‏اند،اما تعجب اینجا است که معلوم‏نیست اگر آن دو نفر در کنار پیغمبر ماندند چطور شد که کوچکترین زخمى بدانهانرسید و هیچ تیر و نیزه‏اى بکار نبردند،و هیچ کس را به قتل نرساندند،و چگونه‏مى‏شود چند زخم و ضربه به صورت و شانه و بدن پیغمبر برسد،و یک زن مانندنسیبه که معمولا مورد ترحم جنگجویان قرار مى‏گیرد دوازده زخم کارى بر بدنش‏برسد،و یا على بن ابیطالب(ع)نود زخم بر مى‏دارد و یا ابو دجانه و دیگران آن همه‏زخم بردارند،اما آن دو نفر خراشى هم برندارند ولى نام هر دوى آنها یا یکى از آنهاجزء ثابت قدمان با رسولخدا در آن روز ثبت‏شده باشد!
5-این روایت که عباس همراه آنحضرت بود مطابق نقل ابن هشام و ابن اسحاق‏است ولى در نقل امام احمد بن حنبل که آنرا از چند طریق نقل کرده و سند همه‏آنها بجابر بن عبد الله میرسد اینگونه است که گوید:ما در گردنه عقبة بنزد آنحضرت‏رفتیم و چون بنزد ما آمد عرض کردیم:
-یا رسول الله علام نبایعک؟
اى رسول خدا روى چه چیز با تو بیعت کنیم؟-فرمود:
«تبایعونى على السمع و الطاعة فى النشاط و الکسل،و النفقه فى العسر و الیسر،و على‏الامر بالمعروف و النهى عن المنکر،و ان تقولوا فى الله لا تخافوا فى الله لومة لائم‏و على ان تنصرونى فتمنعونى اذا قدمت علیکم مما تمنعون منه انفسکم و ازواجکم‏و ابناءکم و لکم الجنة!...فقمنا الیه فبایعناه...»تا بآخر حدیث‏یعنى با من بیعت میکنید برفرمانبردارى و شنوائى دستور در خوشى و سختى،وپرداخت مال در فراخى و تنگى و امر بمعروف و نهى از منکر و اینکه در راه خداسخن حق را بگوئید و در اینراه از سرزنش کسى بیم نداشته باشید و مرا یارى کرده‏و از من دفاع کنید آنگاه که بنزد شما آمدم همانگونه که از خود و زنان و فرزندانتان‏دفاع میکنید، و البته در برابر همه اینها پاداش شما بهشت است...(سیرة النبویة‏ابن کثیر ج 2 ص 195)
و در این حدیث که اهل حدیث و تاریخ سنت صحت آنرا تایید کرده‏اند نامى‏از عباس بن عبد المطلب نیست،و با توجه به اینکه عباس بن عبد المطلب در آنموقع‏در سلک مشرکین و از بزرگان ایشان محسوب میشده بنظر خیلى بعید میرسد که‏رسول خدا(ص)او را بهمراه خود آورده باشد و چنین سخنانى گفته باشد،و از اینرواحتمال دارد این قسمت‏بدست جیره خواران و مزدوران بنى عباس در تاریخ افزوده
شده باشد تا بدین وسیله سابقه و فضیلتى براى جد بزرگ خود ذکر کرده و بنحوى‏خود را در داستان هجرت که در اسلام از اهمیت‏خاصى برخوردار است‏سهیم‏کنند.و از این گونه دخل و تصرفها در تاریخ بسیار صورت گرفته است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:27 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

جوانان مدینه و بت عمرو بن جموح  

ابن هشام مى‏نویسد:کسانى که در عقبه با رسولخداصلى الله علیه و آله بیعت کرده بودند عموما از جوانهاى مدینه‏بودند،و پیرمردان قبائل بیشتر در همان حالت‏بت پرستى وشرک بسر مى‏بردند،در میان سالمندان قبیله بنى سلمة پیرمردى‏بود بنام‏«عمرو بن جموح‏»که مانند شیوخ دیگر قبائل بت‏مخصوصى براى خود تهیه کرده بود به نام‏«مناة‏»و او را درخانه خود در جایگاه مخصوصى گذارده بود.
در میان جوانان تازه مسلمان همانگونه که قبلا ذکر شدیکى هم‏«معاذ»پسر همین عمرو بن جموح بود که تازه از سفرمکه و بیعت‏با رسولخدا صلى الله علیه و آله بازگشته بود.
معاذ با رفقاى دیگر مسلمان خود که از جوانان همان قبیله‏بنى سلمه بودند قرار گذاردند که چون شب شد بدستیارى وکمک او«مناة‏»-یعنى بت مخصوص پدرش-را بدزدند و در مزبله‏هاى مدینه بیاندازند،و به اینکار موفق هم شده و چند شب‏پى در پى‏«مناة‏»را بمیان مزبله‏هاى مدینه که پر از نجاست‏بودمیانداختند و عمرو بن جموح هر روز صبح بجستجوى بت‏گمشده خود به اینطرف و آنطرف میرفت و چون آنرا پیدا میکردشستشو میداد و بجاى خود باز گردانده میگفت:
-بخدا اگر میدانستم چه کسى نسبت‏بتو اینگونه جسارت وبى ادبى کرده او را بسختى تنبیه میکردم!
و چون این عمل تکرار شد شبى عمرو بن جموح شمشیرى‏بگردن بت آویخت و گفت:من که نمیدانم چه شخصى نسبت‏بتو این جسارت‏ها و بى‏ادبیها را روا میدارد اکنون این شمشیررا بگردنت میآویزم تا اگر براستى خیرى و یا نیروئى در توهست هر کس بسراغ تو میآید بوسیله آن از خودت دفاع کنى!
آن شب جوانان بنى سلمة‏«مناة‏»را بردند و شمشیر را ازگردنش باز کرده و بجاى آن،توله سگ مرده‏اى را بگردنش‏بستند و با همان حال در مزبله دیگرى انداختند.
عمرو بن جموح طبق معمول هر روز بدنبال بت آمد و چون‏او را پیدا کرد کمى بدو خیره شد و بفکر فرو رفت،جوانان بنى‏سلمة نیز که در همان حوالى قدم میزدند تا ببینند عمرو بن‏جموح بالاخره چه خواهد کرد و چه زمانى از خواب غفلت‏بیرون آمده و فطرتش بیدار میشود وقتى آن حال را در او مشاهده کردند نزدیک آمده شروع به سرزنش بت و بت پرستان کردند وکم کم عمرو بن جموح را به ترک بت پرستى و ایمان به خدا و اسلام‏دعوت کردند، سخنان ایشان با آن سابقه قبلى در دل عمرو بن‏جموح مؤثر افتاد و مسلمان شد و در مذمت آن بت و شکرانه این‏نعمت‏بزرگ که نصیبش شده بود اشعار زیر را سرود:
و الله لو کنت الها لم تکن انت و کلب وسط بئر فى قرن اف لملقاک الها مستدن الآن فتشناک عن سوء الغبن الحمد لله العلى ذى المنن الواهب الرزاق دیان الدین هو الذى انقذنى من قبل ان اکون فى ظلمة قبر مرتهن باحمد المهدى النبى المرتهن
و ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:
بخدا سوگند اگر تو خدا بودى هرگز با این سگ مرده بسته‏بیک ریسمان نبودى!اکنون دانستم که تو خدا نیستى و من ازروى سفاهت و نادانى تو را پرستش کردم،سپاس خداى بزرگ‏و بخشنده را که بوسیله پیغمبر راهنماى خویش مرا نجات‏بخشید.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:27 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

هجرت به مدینه  

اهل تاریخ مى‏نویسند پس از بیعت عقبه،رسول خداصلى الله علیه و آله،تصمیم به هجرت به یثرب گرفت،و به‏مسلمانان نیز دستور داد بدانجا هجرت کنند،و آنها نیز بتدریج‏در گروههاى چند نفره و احیانا به تنهائى بطور علنى و یا در خفاو دور از انظار مشرکین،بدانجا هجرت کردند.
و درباره این تصمیم رسول خدا و انتخاب یثرب بعنوان‏دار الهجرة سخنانى گفته‏اند،تا آنجا که برخى منشا آنرا خواب‏و یا وحى الهى دانسته،و در این باره حدیثى نیز از آن حضرت‏نقل کرده‏اند که فرمود:
«رایت فی المنام انى اهاجر من مکة الى ارض بها نخل،فذهب‏و هلى الى انها الیمامة او هجر، فاذا هى المدینه یثرب.» (1) -یعنى در خواب دیدم که از مکه به سرزمینى هجرت مى‏کنم که داراى‏نخل است،و خیالم رفت‏به اینکه آن سرزمین‏«یمامه‏»یا«هجر» (2) است‏ولى معلوم شد آنجا مدینه-یثرب-است.
و نظیر این حدیث نیز حدیث دیگرى از طریق زهرى‏و عروة بن زبیر از عایشه نقل شده...
ولى بنظر نگارنده گویندگان این سخن و راویان این حدیث‏دانسته و یا ندانسته مقام رسول خدا و عظمت و شخصیت آن‏حضرت را تنزل داده و کاسته‏اند و انجام چنین امر مهمى را که‏در سرنوشت اسلام و مسلمین مهمترین نقش را داشته به خواب‏این چنین و با خصوصیات مذکوره موکول کرده‏اند،و اساسامعلوم نیست این آقایان چه اصرارى دارند که دستورات مهم‏اسلام و کارهاى رسول خدا را معمولا به خواب نسبت دهندمانند داستان اذان و وضوء و ازدواج با عایشه و...چیزهاى‏دیگر...
و برخى هم منشا آنرا وحى الهى دانسته‏اند،و این نظریه‏گرچه بهتر از نظریه بالا است ولى خود آنها روایتى را که‏بعنوان سند براى این نظریه ذکر کرده‏اند مخدوش و«منکر»و«غریب‏»دانسته‏اند،چنانچه براى هر خواننده‏اى نیز،حدیث‏مزبور،منکر و غریب مى‏آید،و متن آن که به چند طریق ذکرشده اینگونه است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ان الله اوحى الى ای هؤلاء الثلاثة نزلت فهى دار هجرتک:
المدینة او البحرین او قنسرین.» (3)
-یعنى خداوند به من وحى فرمود که بهر یک از این سه سرزمین بروى‏آنجا خانه و محل هجرت تو خواهد بود:مدینه یا بحرین یا قنسرین. (4)
و غرابت و اشکال اینگونه احادیث وقتى روشن مى‏شود که‏ما به این مطلب توجه داشته و در نظر بگیریم که هجرت‏رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تنها بخاطر فرار از آزارمشرکان و خطرى که متوجه آن حضرت شده بود صورت نگرفته،بلکه آن یک هدف ضمنى بود و مهمتر از آن پیدا کردن سنگر ونیرو و پایگاه جدیدى بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله بوسیله‏آن بتواند وظیفه الهى و رسالت مهم تبلیغى خود را ادامه داده و حکومت اسلامى خود را تشکیل دهد و پر واضح است که‏قنسرین و یا بحرین هیچگاه نمى‏توانست این منظور مهم راتامین کند و با این حال چگونه مى‏تواند مورد وحى الهى قرارگیرد...؟!و تنها مدینه و یثرب بود که مى‏توانست این هدف‏را بخوبى تامین کند.بشرحى که ذیلا خواهد آمد.
و بنظر نگارنده اگر بخواهیم هجرت رسول خدا صلى الله علیه‏و آله را به وحى الهى منتسب سازیم بهتر است‏سند آنرا حدیث‏ذیل قرار دهیم که بى‏اشکال‏تر از حدیث فوق است و آن حدیثى‏است که در تفسیر عیاشى از سعید بن مسیب از امام سجادعلیه السلام روایت‏شده که فرمود:پس از آنکه خدیجه وابو طالب از دنیا رفتند رسول خدا صلى الله علیه و آله ماندن در مکه‏را خوش نداشت و اندوه فراوانى آن حضرت را فرا گرفت و ازکفار قریش برخویش بیمناک شد،و در این باره شکایت‏خودرا به جبرئیل کرد و در اینجا بود که خداوند به آن حضرت وحى‏فرمود:
«یا محمد اخرج من القریة الظالم اهلها،و هاجر الى المدینة،فلیس لک الیوم بمکة ناصر...» (5) .
-یعنى اى محمد از روستائى که مردم آن ستمکارند بیرون رو و بمدینه هجرت کن که در مکه امروز دیگر تو را یاورى نیست.
و بدنبال آن بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله متوجه‏مدینه شد...
ولى با همه این احوال اگر مسئله را به روال عادى و جریان‏طبیعى خود و فراهم شدن اسباب و علل آن که منجر به این‏هجرت مهم و تاریخى شد واگذار کنیم شاید بى‏اشکالتر وطبیعى‏تر باشد و تازه اگر هم بنا باشد به وحى الهى منتسب‏سازیم بهتر است همانگونه که در حدیث عیاشى بود آنرابصورت یک وظیفه دینى مورد بحث قرار دهیم یعنى‏«وظیفه‏هجرت از سرزمین شرک‏»تا الگوئى باشد براى دیگران وصرف تعبد خشک نباشد،و انگیزه آنرا هم نداشتن یاور وکمک کار براى مبارزه با بت‏پرستى و پاک سازى محیط ازشرک و فساد بدانیم... چنانچه در حدیث‏به هر دو قسمت‏اشاره و تصریح شده...و محل هجرت را نیز فقط مدینه ذکرکنیم که مى‏توانست‏به هدف و منظور فوق کمک کند نه جاى‏دیگر...
البته با توجه به این مطلب که نام‏«مدینه‏»ممکن است‏بوسیله راوى ذکر شده باشد و در اصل‏«یثرب‏»ذکر شده و الله‏العالم.
بارى اگر مسئله را طبق عوامل طبیعى آن مورد بحث قرار دهیم بخوبى روشن است که رسول خدا صلى الله علیه و آله پس‏از وفات خدیجه و ابو طالب احساس خطر و بى کسى مى‏کرد،وهمانگونه که در مقالات گذشته مشروحا ذکر شد،پیوسته‏در صدد بود تا یارانى تازه و پایگاهى دیگر براى تبلیغ آئین‏مقدس اسلام در میان سران قبائل و از تیره‏هاى مختلف قریش واعراب شهرها و بدویان ساکن حجاز و جاهاى دیگر پیداکند...
و از آنجا که خدا نیز بارها وعده فرموده بود که ما رسولان‏خود را یارى مى‏کنیم... (6) و هر که در راه ما تلاش و کوشش‏کند ما راه خود را به او نشان مى‏دهیم... (7) و هر کس خدا رایارى کند خدا هم او را یارى مى‏کند.. (8) و رسول خدا نیز بااطمینان بیارى خدا و استمداد از کمکهاى غیبى مترصد بود تابا آمدن افرادى از قبائل اوس و خزرج به نزد آن حضرت واسلام و بیعت آنها این فرصت پیش آمده و آن حضرت را به فکرهجرت به یثرب انداخت،و هر چه جریانات پیش میرفت وموفقیت‏هاى بیشترى نصیب آن حضرت و فرستادگان او مى‏گردید فکر هجرت به آن شهر را تقویت مى‏کرد تا بالاخره‏تصمیم به این کار گرفت و در تاریخ معین آن را عملى کرد.
و البته عوامل و جهات زیر نیز مى‏تواند در تصمیم رسول خداصلى الله علیه و آله دخیل و مؤثر بوده باشد:
1-رسول خدا صلى الله علیه و آله با شهر یثرب و مدینه و قبیله‏خزرج و بنى النجار پیوند فامیلى و ارتباط خویشاوندى داشت وهمانگونه که در سابق گفته شد مادر عبد المطلب اهل یثرب بودو دائى زادگان پدرى آنحضرت در یثرب زندگى میکردند،وبهمین مناسبت هم بود که مادرش آمنه آنحضرت را در سن پنج‏سالگى براى دیدار خویشاوندان به یثرب آورد و حدود یک ماه‏نیز آنحضرت در یثرب بود،که پس از هجرت به آن شهررسول خدا خاطراتى را از آن دوران کودکى بیاد میآورد وگاهى براى اصحاب خود ذکر میفرمود...چنانچه توقف پدرش‏عبد الله نیز در آن شهر در مراجعت از شام بخاطر بیمارى که‏منجر به رحلت آنجناب شد در میان همین بستگان و خویشان وروى همین رابطه بود.
و خود همین بستگى و رابطه میتوانست عامل مؤثرى درحمایت از رسول خدا و پیشرفت کار آنحضرت باشد...
2-موقعیت جغرافیائى شهر یثرب چنان بود که مى‏توانست‏در آینده با پیشرفت اسلام و تهیه نیروئى مؤثر و کارى در آن شهر،مکه را تحت فشار سیاسى و اقتصادى قرار دهد،و قریش‏را وادار به تسلیم و خضوع در برابر اسلام سازد و وضع اجتماعى‏و سیاسى جزیرة العرب نیز چنان بود که تا مکه و قریش تسلیم‏نمى‏شد مسلمین نمى‏توانستند موفقیتى داشته باشند و اسلام درشبه جزیره و سایر کشورها حاکمیت پیدا کند.
شهر یثرب سر راه کاروانهاى تجارتى قریش به شام قرارداشت،و بمنزله گلوى قریش بود،زیرا قسمت عمده آقائى وسیادت قریش بخاطر درآمدهاى سرشار و سودهاى کلانى بودکه از راه تجارت و وارد کردن کالاهاى تجارتى بمکه و فروش‏آنها به حاجیان و زائران خانه خدا عایدشان میشد،و اگر این‏گلوگاه بسته میشد و در دست مسلمانان قرار میگرفت قریش‏ناچار بتسلیم میگردید چنانچه آینده هم آنرا نشان داد،و درگذشته نیز تمام سعى قریش بر این بود که با مردم یثرب درگیرنشوند و میان آنها صلح و صفا برقرار باشد،که شواهد آنرا قبلابتفصیل ذکر کرده‏ایم.
3-شهر یثرب و اطراف آن داراى مزارع کشاورزى وباغات حاصلخیزى بود که منشا ثروت و خیرات بسیارى بود وگذشته از اینکه از نظر آذوقه و اقتصاد خود کفا بود به جاهاى‏دیگر نیز کمک میکرد،و در جنگها و درگیریها میتوانست‏ماهها و یا سالها روى پاى خود به ایستد و محاصره‏ها را تحمل نماید،چنانچه تاریخ گذشته نشان داده بود و آینده نیز نشان‏داد،و این خود امتیازى بود که در جاهاى دیگر وجود نداشت،و شهر طائف نیز که تا حدودى واجد این امتیازات بودرسول خدا صلى الله علیه و آله را نپذیرفته بود و بشرحى که ذکرشد رهبر اسلام نتوانست از آن شهر بعنوان پایگاه جدید استفاده‏کند و مطرود آن شهر گردید...
و از طائف که صرفنظر میکردیم جاى دیگرى نبود که این‏امتیازها را داشته باشد...
4-بشارتهاى یهودى که در مدینه سکونت داشتند(وجمعیت‏بسیارى را تشکیل میدادند)به اینکه بزودى پیامبرى‏ظهور خواهد کرد که هجرتگاهش این شهر خواهد بود و با آمدن‏او تحولى ایجاد خواهد شد و جزیرة العرب را خواهد گرفت...
زمینه خوبى را براى ورود آنحضرت فراهم کرده بود،اگر چه‏پس از آمدن آنحضرت،خود همان مبشران ظهور،اکثرا دعوتش‏را نپذیرفته و روى حسادت و بهانه جوئیهاى دیگر در مقابل‏آنحضرت ایستاده و دشمنان سرسختى براى اسلام و مسلمین‏شدند...و جنگها براه انداختند...
ولى با اینحال همان بشارتها و تبلیغات زمینه خوبى براى‏ورود آنحضرت و آماده سازى مردم فراهم کرده بود...
5-جنگهاى‏«بعاث‏»و درگیریهاى پى در پى و مستمر میان قبائل اوس و خزرج که سبب شده بود تا آنها روز آسوده وخواب راحتى نداشته و آب خوشى از گلویشان فرو نرود و کاربجائى رسیده بود که از ترس دشمن حتى در موقع خواب نیزاسلحه خود را بر زمین نگذارند،آنها را کاملا خسته و درمانده‏کرده و از پاى درآورده بود،و تمام ساعات روز و شب را درترس و وحشت و اضطراب بسر میبردند،و بدنبال کسى بودندکه بتواند به آن دشمنیها خاتمه داده،و صلح و صفا و آرامشى‏در میان آنها ایجاد کند که در سایه آن بتوانند،اسلحه را بر زمین‏نهاده و نفس راحتى بکشند،و پس از اینکه با رسول خدا برخوردکرده و سخنان آنحضرت را شنیدند گمشده خود را پیدا کرده،واسلام را بهترین وسیله براى ایجاد صلح و صفا و الفت و دوستى‏یافتند و همانگونه که پیش بینى میشد همین جریان سبب شد تااسلام بسرعت در یثرب گسترش یافته و آنرا بپذیرند...
اگر چه با کمال تاسف پس از رحلت رسول خدا بخاطرانحرافى که از مسیر تعیین شده از طرف رسول خدا صلى الله‏علیه و آله پیدا شد،و هواهاى نفسانى یکه‏تاز میدان گردیده وجاى دستور العملهاى رسول خدا و خطوط ترسیم شده آنحضرت‏را گرفت،مجددا همان اختلافات زنده شد و رسوبات وریشه‏هاى اوس و خزرجى جوانه زده و کار خود را کرد،ومسلمانان را دچار آنهمه بدبختى و جنگ و جدال و گروه بندى کرد تا جائیکه امروز هم دود آن بچشم همه مسلمانان میرود...
ولى بهر صورت در آنروز عامل خوبى براى دعوت رسول خدابمدینه گردید و در تصمیم گیرى آنحضرت مؤثر بود...
6-مردم یثرب چون از مهاجرین یمن بودند از یک تمدن‏ریشه‏دار و پرسابقه‏اى برخوردار بوده و آن قساوت و عناد وبدوى‏گرى اعراب بیابانى و اطراف مکه،و یا حب مقام ودواعى دیگر قریش را در انکار رسول خدا نداشتند،و آمادگى‏بیشتر و زمینه بهترى براى پذیرش دعوت الهى و سخنان زنده وجانبخش رسول خدا داشتند.
و اینها قسمتى از عواملى بود که بنظر میرسد(صرفنظر ازمسئله وحى الهى و صحت آن)در تصمیم‏گیرى رسول خدا درهجرت به یثرب مؤثر بوده...
و اما علت تصمیم‏گیرى در ترک مکه و خروج از آن شهرنیز صرفنظر از مسئله وحى و دستور الهى،بخوبى روشن است،زیرا مکه دیگر جاى امنى براى رسول خدا و تبلیغات و رسالت‏او نبود، و با وجود سران قریش و بافتى که آن شهر از نظراجتماعى و قبیله‏گى داشت امید آن نبود که در آینده نیزرسول خدا صلى الله علیه و آله بتواند با آن شیوه و امکاناتى که‏داشت موفقیتى کسب کند،بخصوص آنکه پس از فوت‏ابو طالب و خدیجه روز به روز فشار مشرکان بیشتر،و امید موفقیت آنحضرت کمتر میگردید،تا آنجا که طبق آیه کریمه‏قرآنى:
و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک...
نقشه حبس و یا قتل و یا تبعید آنحضرت را کشیده و درصدد اجراء توطئه قتل آنحضرت بودند که رسول خدا با اطلاع ازتصمیم آنها اقدام به ترک مکه و فرار از آن شهر نمود...
----------------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 213.
2-یمامه-نام قسمتى از سرزمین جزیرة العرب مى‏باشد-و«هجر»نام شهرى است‏در بحرین و در حدیث عمار یاسر در حلیة الاولیاء و دیگر کتابها آمده که در روز آخرعمر خود قبل از شهادت در جنگ صفین و در مورد حقانیت راه و پیروى از على‏علیه السلام گفت:«و الله لو ضربونا حتى یبلغوا بنا السعفات من هجر لعلمنا اناعلى الحق و انهم على الباطل‏»که پاسخ خوبى است‏براى منطق نادرست‏«الحق‏لمن غلب‏».
3-سیرة النبویة-ج 2 ص 214.
4-قنسرین سرزمینى است در شام.
5-تفسیر عیاشى-ج 1 ص 257.
6-انا لننصر رسلنا-سوره غافر آیه 51.
7-و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا-سوره عنکبوت آیه 69.
8-ان تنصروا الله ینصرکم...-سوره محمد آیه 7.

 

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:29 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

پیمان اخوت میان مهاجرین و یکى از کارهاى مقدماتى

از کارهاى بسیار مهمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله‏پس از تصمیم هجرت بمدینه انجام داد،پیمان برادرى و عقداخوتى بود که میان مهاجران بست،و هر دو نفر از آنها را روى‏مناسبتها و ارتباط و سنخیتى که از نظر ظاهرى یا اخلاقى‏داشتند طى مراسمى که انجام شد با یکدیگر برادر ساخت...واین عقد اخوت در آن هنگامى که تصمیم بمهاجرت‏دسته جمعى بمدینه داشتند،و خواه ناخواه با سختیها و خطراتى‏مواجه بودند که نیاز به تعاون و همکارى در بالاترین سطح و باعالى‏ترین انگیزه-یعنى انگیزه الهى و ایمانى و روى وظیفه‏دینى-در میان آنها احساس میشد مهمترین عامل براى‏همبستگى و اتحاد آنها بود...و بهترین وسیله براى ایجاد صفاو صمیمیت‏بشمار میرفت... چنانچه پس از ورود بمدینه نیز پیمان برادرى و اخوت‏دیگرى میان مهاجر و انصار بست،که آن نیز در جاى خود درراستاى همین هدف و ایجاد ارتباط و پیوستگى محکم،میان‏مهاجرین از یک سو(که نیاز شدیدى براى سکونت و زندگى‏بمردم مدینه داشتند)و مسلمانان مدینه از سوى دیگر،نقش‏مهمى را ایفاء کرد بشرحى که انشاء الله تعالى در جاى خودذکر خواهیم کرد.
و مطلب جالب و مهمى که در هر دو جا-یعنى هم درعقد اخوت میان مهاجران در مکه،و هم در مراسم عقد اخوت‏میان مهاجر و انصار در مدینه-به چشم میخورد،و همه اهل‏تاریخ نقل کرده‏اند،آنکه رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز خودرا در این پیمانها و عقد اخوتها شریک ساخت،و براى خود نیزبرادرى تعیین کرد،که آن برادر على بن ابیطالب علیه السلام‏بود...که در مورد دوم بر خلاف مرسوم بود و تنها موردى بود که‏میان دو مهاجر عقد اخوت بسته میشد...
بارى در پیمان برادرى اول که میان مهاجرین برقرار شدرسول خدا صلى الله علیه و آله افرادى را که با هم برادر ساخت ازآنجمله بود:عمر را با ابو بکر،حمزه را با زید بن حارثه،عثمان (1) را با عبد الرحمن بن عوف،زبیر را با ابن مسعود،عبادة بن حارث‏را با بلال،مصعب بن عمیر را با سعد بن ابى وقاص،ابو عبیده جراح را با سالم مولى ابى حذیفة،سعید بن زید را باطلحة... (2)
----------------------------------------------
1-البته عثمان آن روز در حبشه بود و رسول خدا غیابا او را با عبد الرحمن بن عوف‏برادر ساخت.
2-کتاب محبر ابو خطیب بغدادى.ص 70-71 و سیره حلبیه ج 2 ص 20 و سیره‏دحلان ج 1 ص 155 و الصحیح من السیره ج 2 ص 229.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:30 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

دستور مهاجرت به مدینه

بشرحى که در مقاله پیشین گذشت.رسول خداصلى الله علیه و آله پس از آنکه تصمیم به هجرت به یثرب و مدینه‏را گرفت تدریجا به مسلمانانى که در تحت فشار و شکنجه‏مشرکان قرار داشتند دستور مهاجرت به آن شهر را داد و احیاناتصمیم هجرت خویش را نیز،به آن شهر به آنها گوشزدمیفرمود.
و متن سخنانى که از آنحضرت در اینباره نقل شده این‏عبارت است که پس از دستور رفتن بمدینه بآنها فرمود:
«ان الله قد جعل لکم اخوانا و دارا تامنون بها.» (1)
-خداوند براستى براى شما در آن شهر برادرانى و خانه‏هائى قرار داده که‏بوسیله آنها آرامش و امنیت‏خواهید یافت.
و آنها نیز تدریجا بمدینه هجرت نمودند و خود آنحضرت نیز به انتظار دستور و اذن الهى در این باره روز شمارى میکرد.
و بلکه در برخى از روایات آمده که این هجرت را بصورت‏یک وظیفه و دستور دینى به آنها ابلاغ فرمود،چنانچه درمجمع البیان طبرسى(ره)در ذیل آیه:
ثم ان ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان‏ربک من بعدها لغفور رحیم. (2)
-آنگاه محققا بدان که خدا با مؤمنانیکه از شهر و دیار خود چون به شر وفتنه کفار مبتلا شدند ناگزیر هجرت کردند و در راه دین کوشش و صبرنمودند از این پس بر آنها بسیار غفور و مهربان خواهد بود.
از حسن نقل شده که از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت‏کرده که فرمود:
«من فر بدینه من ارض الى ارض و ان کان شبرا من الارض‏استوجب الجنة و کان رفیق ابراهیم و محمد...» (3)
-کسى که بخاطر حفظ دین و آئین خود از سرزمینى بسرزمین دیگربگریزد و گر چه فاصله‏اش یک وجب باشد مستوجب بهشت‏خواهد شد و درآنجا رفیق ابراهیم و محمد صلى الله علیه و آله خواهد بود...
-----------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 215.
2-سوره نحل-آیه 110.
3-مجمع البیان-ج 3 ص 100.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:31 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

نخستین مهاجر  

بارى پس از دستور مهاجرت،نخستین خانواده‏اى که عازم‏هجرت بشهر یثرب گردیدند خانواده ابو سلمه بود،ابو سلمه که ازآزار مشرکین به تنگ آمده بود قبلا نیز یک بار بحبشه هجرت‏کرده بود پس از این رخصت،همسرش ام سلمه را(که بعدهابهمسرى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-در آمد)با فرزندش سلمه‏برداشت تا بسمت‏یثرب حرکت کند.
قبیله ام سلمه که همان بنى مغیره بودند همینکه از ماجرابا خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند:ما نمیگذاریم این زن‏را با خود ببرى و ابو سلمه هر چه کرد نتوانست آنها را قانع کندکه همسرش را همراه خود ببرد و بالاخره ناچار شد ام سلمه را بافرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهائى از مکه خارج‏شود.
از آنسو قبیله ابو سلمه-که بنى عبد الاسد بودند-وقتى‏شنیدند فرزند ابو سلمه در قبیله بنى مغیره است پیش آنها آمده‏گفتند:ما نمیگذاریم فرزندى را که به ما منتسب میباشد درمیان شما بماند،و پس از کشمکش زیادى که کردند دست‏سلمه را گرفته و بهمراه خود بردند.
ام سلمه نقل کرده:که این ماجرا نزدیک به یک سال طول‏کشید،و در طول این مدت،کار روزنه من این بود که هر روز صبح از خانه بیرون میآمدم و در محله ابطح مى‏نشستم و تاغروب در فراق شوهر و فرزندم گریه میکردم،تا بالاخره روزى‏یکى از عموزادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقت‏بار مرامشاهده کرد پیش بنى مغیره رفت و بآنها گفت:این چه رفتارناهنجارى است؟چرا این زن بیچاره را آزاد نمى‏کنید شما که‏میان او و شوهر و فرزندش جدائى انداخته‏اید؟
اعتراض او سبب شد تا مرا رها کرده گفتند:اگر میخواهى‏پیش شوهرت بروى آزادى!
بنى عبد الاسد نیز با اطلاع از این جریان سلمه را بمن‏برگرداندند،و من هم سلمه را برداشته با شترى که داشتم تنهابسوى مدینه حرکت کردم،و بخاطر تنهائى و طول راه ترسناک‏و خائف بودم،ولى هر چه بود از توقف در مکه آسانتر بود،و باخود گفتم:اگر کسى را در راه دیدم با او میروم.
چون به تنعیم(دو فرسنگى مکه)رسیدم به عثمان بن‏ابی طلحه-که در زمره مشرکین بود-برخوردم او از من پرسید:
-اى دختر ابا امیه بکجا میروى؟
گفتم:به یثرب نزد شوهرم!
پرسید-آیا کسى همراه تو هست؟
گفتم:جز خداى بزرگ و این فرزندم سلمه دیگر کسى‏همراه من نیست. عثمان فکرى کرد و گفت:بخدا نمى‏شود تو را به اینحال‏واگذارد،این جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته بسوى مدینه‏براه افتاد و بخدا سوگند تا امروز همراه مردى جوانمردتر وکریمتر از او مسافرت نکرده بودم،زیرا هر وقت‏بمنزلگاهى‏میرسیدیم شتر مرا میخواباند و خود بسوئى میرفت تا من پیاده‏شوم،و چون پیاده میشدم میآمد و افسار شتر مرا بدرختى‏مى‏بست و خود بزیر درختى و سایبانى به استراحت‏مى‏پرداخت،تا دوباره هنگام سوار شدن که مى‏شد میآمد و شترمرا آماده میکرد و بنزد من میآورد و میخواباند و خود بیکسومیرفت تا من سوار شوم،و چون سوار مى‏شدم نزدیک میآمد ومهار شتر را مى‏گرفت و راه میافتاد،و بهمین ترتیب مرا تا مدینه‏آورد و چون به‏«قباء»رسیدیم بمن گفت:برو بسلامت،وارداین قریه شوکه شوهرت ابا سلمه در همین جا است.
اینرا گفت و خودش از همانراهى که آمده بود بسوى مکه‏بازگشت.
و بد نیست‏بدانید که این عثمان بن ابی طلحه از خاندان‏ابى طلحه عبدرى است که منصب کلید دارى خانه کعبه با آنهابود و در جنگ احد نیز او و پدر و عمو و برادرانش بهمراه‏مشرکان بجنگ با مسلمانان آمده بودند و در همان جنگ پدر وبرادرانش بدست مسلمانان کشته شدند...،و خداوند این توفیق را به او داد که تا سال فتح مکه زنده بماند و اسلام را اختیارنموده و به شرف اسلام مشرف شود،حتى در داستان ورودرسول خدا صلى الله علیه و آله بمسجد الحرام و باز کردن درخانه کعبه بوسیله آنحضرت حضور یابد و کلید خانه را که دردست او بود به رسول خدا تقدیم کند،و بر طبق برخى ازروایات پس از انجام این مراسم عباس بن عبد المطلب نزدرسول خدا صلى الله علیه و آله آمده و تقاضا کرد که کلید خانه رابه او بدهند و این افتخار نصیب او گردد،و رسول خدا صلى الله‏علیه و آله نیز بنا بدرخواست او این کار را کرد، ولى بدنبال آن‏این آیه نازل شد:
ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الى اهلها... (1)
-خداوند به شما دستور میدهد که امانتها را به اهل آن واگذار کنید...
و پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله دستور داد کلید خانه را به‏عثمان بن ابى طلحه باز گردانند.. . (2) .
به ترتیبى که گفته شد مسلمانان بطور انفرادى و یا بصورت‏جمعى مهاجرت به یثرب را آغاز کردند،و البته این مهاجرتها نیز غالبا در خفا و پنهانى انجام میشد و اگر مشرکین مطلع‏میشدند که فردى یا خانواده‏اى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنهاجلوگیرى مى‏کردند،و حتى گاهى بدنبال آنان تا مدینه‏میآمدند و با حیله و نیرنگ آنها را بمکه باز مى‏گرداندند، چنانچه ابن هشام در اینجا نقل مى‏کند که عیاش بن ابى ربیعة‏بهمراه عمر بمدینه آمد،و چون ابو جهل و حارث بن هشام که ازنزدیکان او بودند از هجرت او مطلع شدند بتعقیب او از مکه‏بمدینه آمدند،و براى اینکه او را که حاضر به بازگشت نبودراضى کنند بدو گفتند:مادرت از هجرت تو سخت پریشان وناراحت‏شده تا جائیکه نذر کرده است که تا تو را نبیند سرش راشانه نزند،و زیر سقف و سایه نرود؟
عیاش دلش بحال مادر سوخت و آماده بازگشت‏بمکه شد،و با اینکه عمر به او گفت:اینان میخواهند تو را گول بزنند واین سخن حیله‏اى است که براى بازگرداندن تو طرح کرده‏اند، ولى عیاش توجهى نکرده و بهمراه آندو از مدینه بیرون آمد،وهنوز چندان از شهر دور نشده بودند که آندو عیاش را سر گرم‏ساخته و بروى حمله کردند و دستگیرش نموده و با دستهاى‏بسته،وارد مکه‏اش ساختند،و در جائى او را زندانى کرده وتحت‏شکنجه و آزارش قرار دادند تا اینکه مجددا وسیله‏اى‏فراهم شد و او بمدینه آمد.
---------------------------------
1-سوره نساء-آیه 58.
2-بحار الانوار-ج 21 ص 116-117 و سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 217.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:32 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مصادره اموال  

روز بروز بر تعداد مهاجرین افزوده میشد و تدریجا مکه‏داشت از مسلمانان خالى میگردید، مشرکین با خطر تازه‏اى‏مواجه شده بودند که پیش بینى آنرا نمیکردند زیرا تا به آنروزفکر میکردند با شکنجه و تهدید و اذیت و آزار میتوان جلوى‏پیشرفت اسلام را گرفت،اما با گذشت زمان،دیدند که این‏شکنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوى تبلیغات رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را بگیرد.و در آغاز مهاجرت افراد تازه‏مسلمان نیز،خطرى احساس نمى‏کردند، اما وقتى دیدندمسلمانان پناهگاه تازه‏اى پیدا کرده،و شهر یثرب آغوش خود رابراى استقبال اینان باز نموده با پیشرفت‏سریعى که اسلام درخود آن شهر و میان مردم آنجا داشته است چیزى نخواهدگذشت که اینان در آنجا پایگاهى پیدا خواهند کرد و بدنبال‏آن لشکرى فراهم نموده و حمله انتقامى مسلمانان ازهمانجا شروع خواهد شد،و با نیرو گرفتن آنها و پیوند مهاجر وانصار در شهر یثرب پاسخ آنهمه اهانت‏ها و قتل و آزارها راخواهند داد،از اینرو بفکر مصادره اموال و تهدید مسلمانان‏افتاده و خواستند از اینراه جلوى هجرت آنان را بگیرند،و آنها رااز هر سو تحت فشار و شکنجه قرار دهند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:33 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها