داستان بناى مسجد مدینه
در داستان بناى مسجد مدینه روایات جالبى نیز نقل شدهکه ذکر آنها خالى از فایده و لطف نیست مانند این روایت:
اهل تاریخ گفتهاند:هنگامى که مسلمانان و مهاجر وانصار دستبه کار ساختمان مسجد شدند رسول خداصلى الله علیه و آله نیز براى تشویق و ترغیب آنها شخصا بهکمک آنها آمد،و بهمین منظور رداى خود را از دوش برگرفت وخشت و سنگ بدوش گرفته پاى کار مىبرد.
و چون مردم آن منظره را مشاهده کردند رداها را از دوشافکنده و شروع به حمل مصالح و کمک به ساختمان مسجدشدند و این ارجوزه را نیز میخواندند:
لئن قعدنا و النبی یعمل لذاک منا العمل المضلل
یعنى-اگر ما بنشینیم و رسول خدا کار کند براستى که این عمل از ماگمراهى است و کار نابخشودنى.
و گاهى نیز این ارجوزه را میخواندند:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرة اللهم ارحم الانصار و المهاجرة
بار خدایا زندگى نیست جز زندگى آخرت،بار خدایا انصار و مهاجرین رامورد مهر و حمتخویش قرار ده.
رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز براى هماهنگى و تشویقآنان مضمون شعر را زمزمه مىکرد،اما نه به صورت شعرى بلکه آنرا بصورت نثر در مىآورد و میگفت:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرة فارحم المهاجرین و الانصار
و این بخاطر آن بود که از خواندن شعر و انشاد آن پرهیزمىکرد،که موارد مشابهى هم در تاریخ دارد...
و در وفاء الوفاء سمهودى آمده که على بن ابیطالبعلیه السلام نیز در کار مسجد شرکت کرده و کار مىکرد و براىخود رجزى داشت و مىخواند:
لا یستوى من یعمر المساجدا یداب فیه قائما و قاعدا و من یرى عن الغبار حائدا
یعنى مساوى نیست کسى که تعمیر مساجد مىکند و ایستاده و نشستهدر آن تلاش و کوشش دارد،با آن کسى که از غبار و گرد و خاک(مسجد)
روگردان است(و حاضر نیستحتى گرد و خاک آن هم به بینى او برسد!).
مورخ مزبور،مىگوید:على بن ابیطالب وقتى این رجزرا خواند که مشاهده کرد عثمان بن عفان که مردى نظیف بودوقتى خشتى را برمىدارد و بر زمین مىگذارد آستین خود راتکان داده و جامهاش را مىتکاند تا گرد و خاک بر آنننشیند،و با مشاهده این وضع بود که على علیه السلام به اونگریسته و این رجز را خواند...
عمار بن یاسر نیز که این رجز را از على علیه السلام شنیدهبود آن را مىخواند-بىآنکه بداند منظور على علیه السلام ازآنکس کیست-در این وقت گذار عثمان به عمار افتاد و چونشنید که آن رجز را مىخواند با ناراحتى و با چوب دستى که دردست داشتبه او اشاره کرده گفت:
«یابن سمیة...لتکفن او لاعترضن بها وجهک...!».
اى فرزند سمیه...یا این که از خواندن این رجز خوددارى کن یا اینکهبا این چوب بر ورتتخواهم زد!
و در سیره ابن هشام داستان را به همین گونه نقل کردهبى آنکه اسم عثمان را ببرد و بجاى آن گفته:مردى که در آنجابود و چون این رجز را شنید به عمار گفت:
«قد سمعت ما تقول منذ الیوم یابن سمیة،و الله انى لارانى ساعرضهذه العصا لانفک».
اى پسر سمیه من امروز مرتبا شنیدم آنچه را گفتى،و بخدا چیزى نمانده که این«عصا»را به بینى تو بکوبم!
و در پاورقى آن نقل شده که ابن هشام به خاطر اینکه کسىنام آن مرد را به بدى نبرد نامش را ذکر نکرده و سپس از ابى ذرنقل کرده که نام آن مرد عثمان بن عفان بوده...
و بهر صورت در کتاب مزبور(یعنى سیره ابن هشام)آمدهکه وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله،داستان مزبور را شنیدغضبناک شده و فرمود:
«ما لهم و لعمار یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار،ان عماراجلدة ما بین عینى و انفى».
اینها را با عمار چه کار!او اینها را بسوى بهشت میخواند و آنها او رابسوى دوزخ میخوانند! براستى که عمار همانند پوست میان دو چشم و بینىمن است! (1) .
و در وفاء الوفاء سمهودى قسمت اول روایتیعنى جمله«ما لهم و لعمار یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار»را نقل نکرده،وتنها همان قسمت دوم یعنى«ان عمارا جلدة ما بین عینى و انفى»
را نقل کرده است.
-----------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 497،وفاء الوفاء سمهودى-ج 1 ص 329.