0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

باز هم در مورد سراقة

2-و نیز در برخى از روایات آمده که سراقه با مشاهده آن‏ماجرا دانست که آن حضرت در آینده به عظمت‏خواهد رسید ودشمنان خود را شکست‏خواهد داد از این رو تقاضا کرد تا آن‏حضرت براى او نامه‏اى بنویسد،تا آن نامه وسیله‏اى براى‏ارتباط و آشنائى او با آن حضرت باشد که در هنگام لزوم از آن‏استفاده کند و حضرت نیز نامه‏اى در تکه استخوانى و یاپارچه‏اى نوشت و بدو داد...و او نیز آن نامه را نزد خودنگهداشت و در سال نهم هجرت هنگامى که رسول خدا(ص)
از محاصره طائف برمى‏گشت در«جعرانة‏»آن نامه را نزد رسول‏خدا(ص)آورد و رسول خدا(ص) بدو فرمود:
«یوم وفاء و برادنه‏».
-امروز روز وفاى عهد و نیکى است،نامه را نزدیک‏بیاور...
و سراقه نامه را به دست آن حضرت داده و مسلمان شد... (1)
که با توجه به‏«امى‏»بودن رسول خدا(ص)و اینکه سوادخواندن و نوشتن نداشته این روایت مورد خدشه و تردید است وپذیرفتن آن مشکل است،مگر آنکه بگوئیم حضرت به یکى از همراهان خود دستور داده و او چنین نامه‏اى براى سراقه نوشته‏چنانچه در برخى روایات دیگر نقل شده.
---------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 248.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:06 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و این هم داستانى دیگر  

3-و نیز نقل شده که سراقه گوید:تنها تقاضائى که رسول‏خدا و همراهان او از من کردند آن بود که از من خواستند خبرآنها را به کسى اظهار نکنم و او نیز تا وقتى که آنها به مدینه‏رسیدند و خبر ورود آنها به مدینه پخش شد ماجرا را به کسى‏اظهار نکرد و پس از آن بود که سراقه آنچه بر سرش آمده و دیده‏بود براى مردم بازگو مى‏کرد و داستان او مشهور گردید...وسران قریش نیز از ترس آنکه اگر متعرض او شوند ممکن است‏این تعرض سبب اسلام او و قبیله‏اش(یعنى قبیله بنى مدلج که‏سراقه امیر و رئیس آنها بود)گردد،او را بحال خود واگذاردندولى با اینحال ابو جهل،قبیله بنى مدلج را مخاطب ساخته واشعارى در ذمت‏سراقه سرود که از آنجمله است این دو بیت:
بنى مدلج انى اخاف سفیهکم سراقة مستغو لنصر محمد (1) علیکم به الا یفرق جمعکم فیصبح شتى بعد عز و سودد (2)
و سراقة نیز پاسخ او را با قصیده‏اى داد که از جمله آن‏قصیده است ابیات زیر:
اباحکم و الله لو کنت‏شاهدا لامر جوادى اذ تسوخ قوائمه (3) عجبت و لم تشکک بان محمدا رسول و برهان فمن ذا یقاومه (4) علیک فکف القوم عنه فاننی اخال لنا یوما ستبدو معالمه (25) بامر تود النصر فیه فانهم و ان جمیع الناس طرا مسالمه (6)
که باید گفت اگر این اشعار از سراقه باشد دلیل بر مسلمان‏شدن او و ایمان وى به رسول خدا است و موجب تردید درروایت‏بالا مى‏شود که اسلام او را در سال نهم هجرت و درداستان محاصره طائف ذکر کرده‏اند...
---------------------------------------------
1-اى بنى مدلج من بر شما بیمناکم از سفیه شما یعنى سراقه که فریب‏گمراهى‏هاى محمد را خورده و او را یارى کند.
2-و این ترس را دارم که جمع شما را پراکنده نموده و پس از عزت و سیادت‏پراکنده و متفرق شوید.
3-اى ابا حکم(کنیه ابو جهل است)بخدا سوگند اگر تو شاهد بودى و نظاره‏مى‏کردى داستان اسب مرا هنگامى که دست و پایش در زمین فرو رفت.
4-در شگفت مى‏شدى و تردید نمى‏کردى که محمد رسول و برهانى است وچگونه کسى مى‏تواند در برابر او ایستادگى کند.
5-و من تو را سفارش مى‏کنم که مردم را از دشمنى با او بازدارى که من روزى رامى‏بینم که نشانه‏هاى او آشکار گردد.
6-به چیزى که تو یارى آن را دوست داشته باشى که همه مردم یکجا در برابرش‏تسلیم شوند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:07 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستانى درباره زبیر  

4-و در کتاب سیرة ابن کثیر از بخارى نقل شده که بسندش از عروة بن زبیر روایت کرده که زبیر بن عوام با جمعى‏از مسلمانان که از سفر تجارتى شام باز مى‏گشتند رسول‏خدا(ص)را دیدار کرده و زبیر دو جامه سفید به آن حضرت وابو بکر پوشانید... (1) .
که با توجه به بى اعتبارى عروة بن زبیر در نقل حدیث وسابقه او در جعل حدیث‏براى بستگان خود مانندعبد الله بن زبیر(برادرش)و عایشه(خاله‏اش)و بطور کلى براى‏آل زبیر که چند سالى بعنوان رقیبان بنى هاشم در صحنه‏حکومت اسلامى ظاهر شدند،و به کمک امثال همین عروة بن‏زبیر روایاتى هم از رسول خدا(ص)در مدح آنها شایع‏شد...
صحت این روایت مورد تردید است،بخصوص که ازروایات دیگر ظاهر مى‏شود که رسول خدا(ص)بخاطر پنهان‏کارى از راه معمولى به سوى یثرب نمى‏رفت تا به کاروانهابرخورد کند... و بلکه روى همین جهت پنهان کارى و بخاطراینکه از گرماى طاقت فرساى روز در امان باشند در روایات‏آمده که آن حضرت معمولا شبها راه مى‏رفتند و روزها را درجاهاى امن و دور از جاده و آفتاب به استراحت مى‏پرداختند و همچنین از روایات دیگرى که خود همین آقاى ابن کثیر درچند صفحه قبل از این داستان نقل کرده (2) ظاهر مى‏شود که‏مسلمانان بجز رسول خدا و على علیه السلام و ابو بکر همگى به‏مدینه هجرت کرده بودند جز آنهائى که در زندان مشرکین مکه‏محبوس بوده و یا دچار فتنه شده و دست از دین اسلام برداشته‏بودند و پر واضح است که زبیر بن عوام بخاطر شخصیت و قدرتى‏که داشت از هیچ کدامیک از این دو دسته نبود،و روى این‏حساب زبیر قبل از رسول خدا(ص)به مدینه هجرت کرده‏بود...
و بنظر مى‏رسد که عروة بن زبیر از این راه خواسته براى‏پدرش سابقه خوبى بسازد که بتواند از آن به نفع آل زبیر وبرادرش عبد الله بن زبیر بهره بردارى نماید.
-----------------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 249.
2-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 227.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:08 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان ام معبد

5-مورخین عموما نوشته‏اند:همچنان که رسول خداصلى الله علیه و آله و همراهان به سوى مدینه مى‏رفتند چشمشان ازدور به خیمه‏اى افتاد و آنان براى تهیه آذوقه راه خود را به جانب‏آن خیمه کج کردند و چون بدانجا رسیدند زنى را در آن خیمه دیدند که با اثاثیه اندکى که داشت در میان آن خیمه نشسته وگوسفند لاغرى هم در پشت آن خیمه بسته است.
از آن زن که نامش‏«ام معبد»بود گوشت و خرمائى‏خواستند تا به آنها بفروشد و پولش را بگیرد ولى پاسخ شنیدندکه گفت:
-بخدا سوگند خوراکى در خیمه ندارم و گرنه هیچگونه‏مضایقه‏اى از پذیرائى شما نداشتم و نیازمند پول آن هم نبودم،رسول خدا صلى الله علیه و آله بدان گوسفند نگاه کرد و فرمود:
اى ام معبد این گوسفند چیست؟
جواب داد:این گوسفند به علت ناتوانى و ضعف نتوانسته‏بدنبال گوسفندان دیگر به چراگاه برود.
رسول خدا صلى الله علیه و آله-آیا شیر دارد؟
ام معبد-این گوسفند ضعیف‏تر از آن است که شیرى داشته‏باشد!
رسول خدا صلى الله علیه و آله پیش آمد و دست‏بر پستانهاى‏گوسفند گذارد و نام خداى تعالى را بر زبان جارى کرد ودرباره گوسفندان ام معبد دعا کرد و سپس دستى بر پستان‏گوسفند کشید و ظرفى طلبید و شروع به دوشیدن شیر کرد تاآنقدر که آن ظرف پر شده نوشید،آنگاه دوباره دوشید و به‏همراهان خود داد تا همگى سیر و سیراب شدند و در پایان نیز ظرف را پر کرده پیش آن زن گذارد و پول آن شیر را به‏«ام‏معبد»داده و رفتند.
چیزى نگذشت که شوهر او آمد و چون شیر نزد همسرش‏دید با تعجب پرسید:این شیر از کجا است؟زن در جواب‏گفت:مردى این چنین بر اینجا گذشت و داستان را گفت،وچون اوصاف رسول خدا صلى الله علیه و آله را براى شوهرش‏تعریف کرد آن مرد گفت:به خدا این همان کسى است که‏قریش وصفش را مى‏گفتند و اى کاش من او را مى‏دیدم وهمراهش مى‏رفتم و در آینده نیز اگر بتوانم این کار را خواهم‏کرد.
و در پاره‏اى از روایات نیز آمده که چون ام معبد این معجزه‏بزرگ را از آن حضرت مشاهده کرد فرزند افلیج‏خود را که‏همچون تکه گوشتى روى زمین افتاده بود و قادر به حرکت وتکلم نبود نزد آن حضرت آورد و رسول خدا(ص)خرمائى رابرداشت و آن را جویده در دهان آن کودک نهاد و آن فرزند ازجا برخاسته و شفا یافت.
و هسته آن خرما را نیز در زمین انداخت و در همان حال‏نخله‏اى سبز شد و خوشه داد و رطب تازه در آن ظاهر گردید...
و همچنان بود تا هنگامى که رسول خدا(ص)از دنیا رفت‏آن نخله رطب نداد و چون امیر المؤمنین علیه السلام به شهادت رسید خشک شد و در روز شهادت امام حسین علیه السلام نیزخون تازه از آن جارى شد.
و این روایت از خرائج راوندى نقل شده و در روایات دیگردیده نشد...و الله العالم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:10 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بحثى درباره یک روایت

در اینجا باز به روایاتى برمیخوریم که با توجه به روایات‏دیگر و معیارهائى که در دست داریم پذیرفتن آنها مشکل وصحت آنها مورد شک و تردید قرار گرفته و مجعول بنظر میرسد مانند این روایت:
«عن انس بن مالک قال:اقبل رسول الله صلى الله علیه و آله الى‏المدینة و هو مردف ابا بکر و ابو بکر شیخ یعرف و رسول الله شاب لا یعرف،قال:فیلقى الرجل ابابکر فیقول:یا ابا بکر من هذا الرجل الذى بین‏یدیک؟فیقول:هذا الرجل الذى یهدینى السبیل،فیحسب الحاسب‏انما یهدیه الطریق،و انما یعنى سبیل الخیر» (1) .
یعنى انس بن مالک گفته:رسول خدا هنگامیکه به مدینه آمد ابو بکر راپشت‏سر خود سوار کرده بود و در آن روز ابو بکر پیرمردى بود آشنا و شناخته‏شده و رسول خدا جوانى بود ناآشنا و شناخته نشده...مردم ابو بکر را(که‏مى‏شناختند)دیدار کرده و از او مى‏پرسیدند:
-اى ابو بکر این مرد کیست که جلوى تو است؟
مى‏گفت:این مردى است که راه را بمن نشان میدهد!
آنها خیال میکردند منظورش از راه یعنى جاده،ولى منظور او راه خیربود...
و حتى در برخى از روایات نقل شده که بجاى لفظ‏«شاب‏»(یعنى جوان)«غلام‏»(یعنى این پسرک)نقل‏شده... (2) که سئوال میشود:
اولا-چگونه ابو بکر پیرمردى بود و رسول خدا جوان و یاپسرکى بوده؟...
در صورتیکه خود این آقایان مورخین نقل کرده‏اند که ابو بکردو سال کوچکتر از رسول خدا(ص)بوده،و در هنگام وفات‏یعنى دو سال پس از رحلت رسول خدا شصت و سه ساله بودیعنى در هنگام مرگ هم سن با رسول خدا(ص)بوده و به اندازه‏آن حضرت در دنیا زندگى کرده،و در این باره اختلافى نداشته‏و قولهاى دیگر را ضعیف و مردود دانسته‏اند (3) ...؟
و ثانیا-چگونه بود که ابو بکر براى مردم مدینه آشنا وشناخته شده بود،ولى رسول خدا(ص) براى آنها ناآشنا وشناخته نشده؟
مگر این مردم همانها نبودند که بسیارى از آنها با رسول خدا(ص)
در عقبه منى بیعت کرده و آنحضرت را از نزدیک دیده بودندو بگفته همه مورخین در آن ماجرا نیز جز عباس و حمزه شخص‏دیگرى حضور نداشته؟و مگر برخى از همین مردم مدینه ماننداسعد بن زراره نبودند که پیش از آن بارها خدمت رسول خدا(ص)شرفیاب شده سالها قبل از داستان عقبه وبدست آنبزرگوار مسلمان شده و ایمان آورده بودند؟
و مگر بسیارى از همین مردم مانند قبیله بنى النجار نبودندکه با رسول خدا(ص)پیوند خویشاوندى داشتند،و به این پیوندنیز افتخار کرده و رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز روى همین‏رابطه و پیوند در سنین کودکى بهمراه مادرش آمنه به آن شهرسفر کرده و حدود یک ماه در آنجا زندگى کرد و پس از هجرت‏نیز از خاطرات آن دوران یاد میکرد...
در صورتى که ابو بکر هیچیک از این سابقه‏ها و پیوندها وآشنائى‏ها را با مردم مدینه نداشت...!
و آیا اساسا این مطلب را نیز که رسول خدا ابو بکر را درپشت‏سر خود سوار کرده بود میتوان پذیرفت در صورتیکه خوداین آقایان روایت کرده بودند که ابو بکر مرکبهاى متعددى براى‏این سفر تهیه کرده بود و هر کدام بر مرکب جداگانه‏اى سواربودند!...
----------------------------------------
1-سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 275.
2-الصحیح من السیره ج 2 ص 298.
3-به کتاب تاریخ ابن اثیر ج 2 ص 418 و معارف ابن قتیبه ص 75 و کتابهاى دیگرکه در پاورقى الصحیح من السیره ج 2 ص 299 مذکور است مراجعه شود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:11 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در محله قباء

«قبا»نام جائى است در نزدیکى مدینه که فاصله‏اش تا شهرمدینه حدود دو فرسخ یا کمى بیشتر میباشد و اکنون نیز مسجد بسیارزیبائى که اساس آن را رسولخدا صلى الله علیه و آله پى ریزى کرده‏است در آنجا وجود دارد و اطراف آنرا باغاتى سرسبز فرا گرفته.
کاروانهائى که سابقا از راه مکه بمدینه مى‏آمدند از آنجامى‏گذشتند و سر راه آنها بود، رسولخدا صلى الله علیه و آله فاصله راه‏مکه تا یثرب را پیمود و بیشتر شبها راه میرفتند تا هم از شردشمن محفوظ مانده و هم از گرماى طاقت فرساى صحراى‏حجاز آسوده باشند و بدین ترتیب تا نزدیکى مدینه رسید.
از آنسو مردم مدینه که بیشتر به اسلام گرویده بودند ولى‏عموما پیغمبر بزرگوار خود را ندیده بودند وقتى شنیدند آنحضرت‏بسوى یثرب حرکت کرده به اشتیاق دیدار آنحضرت هر روزصبح از خانه‏ها بیرون آمده و تا نزدیکیهاى ظهر به انتظارمى‏نشستند و چون مایوس مى‏شدند به خانه خود باز مى‏گشتند. روزى که حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد«قباء»
شد نزدیکیهاى ظهر بود و مردم‏«قباء»که مایوس شده بودند به‏خانه‏ها رفتند اما یکى از یهودیان که هنوز در جاى بلندى نشسته‏و سمت مکه را مى‏نگریست ناگهان چشمش به چند نفر افتادکه از راه رسیدند و در زیر درختى آرمیدند،حدس زد که افرادتازه وارد،پیغمبر اسلام و همراهان او باشند از اینرو فریاد زد:
«یا بنى قیلة هذا جدکم قد جاء».
اى فرزندان‏«قیله‏» (1) آن کسى که روزها به انتظارش بودید وارد شد!.
حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همان‏رسولخدا صلى الله علیه و آله و همراهان بودند.
مردم که این صدا را شنیدند دسته دسته بیرون ریختند و به‏طرف همان جائى که پیغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند ورسولخدا صلى الله علیه و آله را به خانه بردند.
------------------------------------
1-قیله نام زنى است که نسب مردم مدینه به او میرسد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:11 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در محله قباء

«قبا»نام جائى است در نزدیکى مدینه که فاصله‏اش تا شهرمدینه حدود دو فرسخ یا کمى بیشتر میباشد و اکنون نیز مسجد بسیارزیبائى که اساس آن را رسولخدا صلى الله علیه و آله پى ریزى کرده‏است در آنجا وجود دارد و اطراف آنرا باغاتى سرسبز فرا گرفته.
کاروانهائى که سابقا از راه مکه بمدینه مى‏آمدند از آنجامى‏گذشتند و سر راه آنها بود، رسولخدا صلى الله علیه و آله فاصله راه‏مکه تا یثرب را پیمود و بیشتر شبها راه میرفتند تا هم از شردشمن محفوظ مانده و هم از گرماى طاقت فرساى صحراى‏حجاز آسوده باشند و بدین ترتیب تا نزدیکى مدینه رسید.
از آنسو مردم مدینه که بیشتر به اسلام گرویده بودند ولى‏عموما پیغمبر بزرگوار خود را ندیده بودند وقتى شنیدند آنحضرت‏بسوى یثرب حرکت کرده به اشتیاق دیدار آنحضرت هر روزصبح از خانه‏ها بیرون آمده و تا نزدیکیهاى ظهر به انتظارمى‏نشستند و چون مایوس مى‏شدند به خانه خود باز مى‏گشتند. روزى که حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد«قباء»
شد نزدیکیهاى ظهر بود و مردم‏«قباء»که مایوس شده بودند به‏خانه‏ها رفتند اما یکى از یهودیان که هنوز در جاى بلندى نشسته‏و سمت مکه را مى‏نگریست ناگهان چشمش به چند نفر افتادکه از راه رسیدند و در زیر درختى آرمیدند،حدس زد که افرادتازه وارد،پیغمبر اسلام و همراهان او باشند از اینرو فریاد زد:
«یا بنى قیلة هذا جدکم قد جاء».
اى فرزندان‏«قیله‏» (1) آن کسى که روزها به انتظارش بودید وارد شد!.
حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همان‏رسولخدا صلى الله علیه و آله و همراهان بودند.
مردم که این صدا را شنیدند دسته دسته بیرون ریختند و به‏طرف همان جائى که پیغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند ورسولخدا صلى الله علیه و آله را به خانه بردند.
------------------------------------
1-قیله نام زنى است که نسب مردم مدینه به او میرسد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:11 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

راوى حدیث را بهتر بشناسیم  

آیا با چنین وضعى بهتر نیست‏بجاى پذیرفتن این مطالب‏مشکوک و خلاف واقع،اصل روایت را کنار گذارده و آنرامجعول بدانیم،بخصوص که انس بن مالک سابقه خوبى در نقل حدیث ندارد و او همان کسى است که در داستان‏«شق صدر»
رسول خدا(که پیش از این بطور تفصیل روى آن بحث کردیم وبى‏اعتبارى آنرا با دلائل و شواهدى نقل کردیم)گفته است:
من جاى بخیه‏هاى فرشتگان را در سینه رسول خدا(ص) میدیدم...
در صورتى که اگر آن داستان درست هم باشد جنبه‏اعجازى و ارهاصى داشته،و احتمالا صورت تمثیلى داشته-چنانچه مرحوم علامه طباطبائى بصورت جزم آنرا گفته (1) -ومانند شکافتن و دوختن شکم در اطاق جراحى و غیر آن نبوده‏است...تا او بگوید:من جاى بخیه‏ها را در سینه آنحضرت‏مشاهده میکردم.
و انس بن مالک همان کسى است که هنگامى که‏امیر المؤمنین على علیه السلام از او خواست آنچه را از رسول‏خدا(ص)درباره آنحضرت در غدیر خم یا جاهاى دیگر شنیده‏بود براى طلحه و زبیر و یا مردم دیگرى بازگو کرده و شهادت‏بدهد و او که با اداى آن شهادت منافع مادى‏اش را در مخاطره‏میدید،خود را به فراموشى زده و حاضر نشد شهادت بدهد، وچون امیر المؤمنین به او فرمود:
تو که این مطلب را شنیده بودى چرا شهادت ندادى؟
در پاسخ گفت:
«انى انسیت ذلک الامر».
-من آنرا فراموش کردم!
و امیر المؤمنین درباره‏اش نفرین کرده فرمود:
«ان کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لامعة لا تواریها العمامة‏».
-اگر دروغ میگوئى خداوند تو را به سپیدى درخشانى گرفتار سازد که عمامه‏هم آنرا نپوشاند.. .
و چنانچه اهل تاریخ گفته‏اند:در اثر نفرین آنحضرت‏پیسى و برصى در سر و گردنش پیدا شد که هر چه عمامه‏اش راپائین میآورد نمى‏توانست آنرا بپوشاند...
بشرحى که در نهج البلاغة(باب حکم،حکمت 311)
و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید در شرح آن و جاهاى دیگر ذکرشده...
و اساسا این مطلب قابل بحث است که آیا انس بن مالک درآن تاریخ درک این گونه مطالب و استنباطات را داشته که‏بفهمد ابو بکر پیرمردى بود شناخته شده و رسول خدا جوانى و یاپسرکى بود ناشناخته...زیرا بنا بگفته مورخین در آنروزى که‏رسول خدا(ص)بمدینه وارد شد انس بن مالک هشت‏ساله یا نه‏ساله و یا ده ساله بود،و پس از آنکه آنحضرت در مدینه مستقر شدند مادرش دست او را گرفته و بنزد رسول خدا(ص)برده و ازآنحضرت تقاضا کرد که او را بخدمتکارى خود بپذیرند...و ازآنروز بخدمتکارى آنحضرت مشغول گردید... (2)
و بدین ترتیب اصل این استنباط و اجتهاد آقاى انس بن‏مالک زیر سئوال میرود...زیرا او اینمطلب را بصورت روایتى‏از شخص دیگرى نقل نکرده بلکه یک استنباط و نظر شخصى خوداو است...
و اینرا هم بد نیست‏بدانید که انس بن مالک از زمره معدودافرادى است که از رسول خدا(ص) بسیار حدیث نقل کرده (3)
مانند ابو هریرة و عبد الله بن عمرو عایشه...و چنانچه ذهبى درشذرات الذهب گفته:روایاتى که انس بن مالک از رسول‏خدا(ص)نقل کرده دو هزار و دویست و هفتاد و شش روایت‏است (4) .. .
که با توجه به هشت و نه سالى که در خدمت رسول‏خدا(ص)بوده،و سنین کودکى را میگذارنده...و در سفرهاى‏جنگى و غزوات هم بندرت نام او دیده شده و معمولا هم‏بچه‏هاى کم سن و سال را در آن سفرها بهمراه نمى‏بردند...
معلوم نیست چگونه این رقم حدیث را از رسول خدا(ص)شنیده و ضبط کرده...چنانچه این سؤال و ابهام بنحوى درباره آن‏چند نفر دیگر نیز که هر کدام چند هزار حدیث از رسول خداصلى الله علیه و آله نقل کرده‏اند وجود دارد!...و از باب نمونه‏فقط بد نیست‏بدانید ابو هریره که در سال هفتم هجرت مسلمان‏شده و مصاحبت او با رسول خدا(ص)تا هنگام رحلت‏آنحضرت فقط سه سال بوده آن هم سه سالى که رسول‏خدا(ص)مسافرتهاى طولانى و چند ماهه مانند فتح مکه،ومحاصره طائف،و جنگ تبوک،و سفر حجة الوداع داشته ونامى از ابو هریره در این سفرها نیست،با اینحال بگفته همان‏آقاى ذهبى پنجهزار و سیصد و هفتاد و چهار حدیث از رسول‏خدا روایت کرده (5) .
------------------------------------------
1-در تفسیر سوره انشراح.
2-اسد الغابه ج 1 ص 127.
3-اسد الغابه ج 1 ص 128.
4-شذرات الذهب ج 1 ص 63.
5-به زیر نویس شماره 1 صفحه 104 مراجعه شود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:12 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اما توجیه این آقایان

ولى چه میشود گفت که جواب همه این ابهامات وسئوالات را آقایان با یک جمله داده و گفته‏اند:اینان‏«صحابى‏»بوده‏اند،و ما حق هیچگونه سئوال و تردید و تشکیک‏را در اعمال و گفتارشان نداریم چشم و گوش بسته بایدروایاتشان را بپذیریم،و بصورت یک تکلیف شرعى بر ما واجب است تعبدا آنها را عادل بدانیم...!
مگر گفتار ابن حجر هیثمى را(که در مقالات قبل نقل‏کرده‏ایم)فراموش کرده‏اید که با کمال صراحت میگوید:
«اعلم ان الذى اجمع علیه اهل السنة و الجماعة انه یجب على کل‏مسلم تزکیة جمیع الصحابة باثبات العدالة له...» (1) .
یعنى بدانکه آنچه اهل سنت و جماعت‏بر آن اجماع کرده‏اند،این است‏که واجب است‏بر هر مسلمانى تزکیه و تطهیر همه صحابه و اینکه عدالت رابراى آنها اثبات کند...و آنها را عادل بداند...
یعنى واجب است‏بر هر مسلمانى که به زور و بى چون وچرا و خارج از هرگونه ضابطه و معیارى بگوید که همه صحابه‏عادل بوده و چشم و گوش بسته بگوید که آنها آدمهاى پاک وخوبى بوده‏اند...
و دلیلش هم این است که خدا در قرآن فرموده:
کنتم خیر امة اخرجت للناس...
و یا در جاى دیگر فرموده:
و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء على الناس...
و بدنبال آن گفته:
فانظر الى کونه تعالى خلقهم عدولا و خیارا...
و سپس با این استدلال و نتیجه‏گیرى،با الفاظ بسیاررکیکى شیعه را مورد حمله قرار داده و میگوید:
«فکیف یستشهد الله تعالى بغیر عدول او بمن ارتدوا بعد وفاة نبیهم‏الا نحو ستة انفس منهم کما زعمته الرافضة قبحهم الله و لعنهم و خذلهم،ما احمقهم و اجهلهم و اشهدهم بالزور و الافتراء و البهتان...».
و الفاظ دیگرى که او و امثال او به این نحو استدلال ونتیجه‏گیرى خنده‏آور و مسخره به این گونه الفاظ شرم‏آورسزاوارتر از دیگران هستند و ما همانند ایشان مقاله خود را آلوده‏به این گونه الفاظ رکیک نمى‏کنیم...و میگوئیم:نعوذ بالله‏من التعصب الاعمى و الخذلان.
فقط میگوئیم:شما اى خواننده محترم ببینید چگونه این‏نعمت‏بزرگ یعنى نعمت عقلى را که خداوند براى درک‏صحیح مطالب به این آقایان داده دگرگون ساخته و خود ودیگران را بگمراهى کشانده‏اند که باید در اینجا همان گفتارقرآن کریم را درباره ایشان گفت که در سوره ابراهیم میفرماید:
الم تر الى الذین بدلوا نعمة الله... (2) .
و گرنه کسى نیست‏به این شخص مدعى علم بگوید:آیاسخن شیعه زور و بهتان است‏یا گفته‏هاى شما؟و چقدر جاى‏تعجب است از کسانى که امثال ایشان را بعنوان یکى ازعلماى بزرگ اهل سنت پذیرفته و از او پیروى مى‏کنند؟و باید آن بیت مثنوى را زمزمه کرد که میگوید:
چشم باز و گوش باز و این عمى×حیرتم از چشم بندى خداو اکنون که بحث‏بدینجا رسید بد نیست روایت دیگرى رانیز که در ماجراى ورود رسول خدا(ص)بشهر مدینه از همین‏انس بن مالک نقل شده و ما قصد داشتیم آنرا در جاى خود ذکرکنیم در اینجا بیاوریم تا وضع براى شما بهتر روشن شود...وقضاوت درباره صحت و سقم آنرا نیز بعهده خود خواننده محترم‏میگذاریم.
از بیهقى و دیگران نقل شده که بسند خود از انس نقل‏کرده‏اند که وى در ماجراى ورود رسول خدا بشهر مدینه گفته‏است:
«...مر النبى(ص)بحى من بنى النجار و اذا جوار یضر بن‏بالدفوف یقلن:
نحن جوار من بنى النجار×یا حبذا محمد من جارفقال رسول الله(ص):اتحبوننى؟قلن:نعم یا رسول الله،فقال:و الله‏و انا احبکن،قالها ثلاثا،و فى روایة:یعلم الله انى احبکن‏» (3)
یعنى عبور رسول خدا(ص)به قبیله‏اى از بنى النجار افتاد و در آنحال کنیزکانى از آن قبیله پیش آمده و با دف میزدند و این بیت را میخواندند:
ما کنیزکانى هستیم از بنى النجار،وه!که محمد چه نیکو همسایه‏اى‏است!
رسول خدا(ص)به آنها فرمود:مگر مرا دوست دارید؟گفتند:آرى اى‏رسول خدا،پیامبر نیز سه بار به آنها فرمود:من هم شما را دوست مى‏دارم...ودر روایت دیگرى است که فرمود:خدا میداند که من هم شما را دوست‏مى‏دارم!
البته بقول معروف مسئله آنقدر شور بوده که صداى آشپز راهم در آورده و آقاى ابن کثیر بدنبال نقل آن میگوید:
«هذا حدیث غریب من هذا الوجه لم یروه احد من اصحاب‏السنن...»
یعنى این حدیث غریبى است از اینراه که احدى از اصحاب سنن آنراروایت نکرده‏اند.
ولى بدنبال آن(مانند کتاب وفاء الوفاء)میگوید:حاکم‏در مستدرک آنرا بهمین گونه روایت کرده...
و جالب این است که حلبى در کتاب سیرة الحلبیة بدنبال‏نقل این حدیث گفته:
«و هذا دلیل واضح لسماع الغناء على الدف لغیر العرس‏» (4) .
یعنى و این دلیل واضحى است‏براى جواز شنیدن غناء با«دف‏»در غیرعروسى...
که بنظر میرسد طرفداران آزادى غناء و مجالس لهو و لعب وبى‏بند و بارى براى توجیه کارهاى خود بدنبال بهانه‏اى ودستاویزى میگشته‏اند و این روایت این چنینى و مخدوش رادلیلى بر جواز شنیدن آن گرفته و دستاویز عمل خود قرار داده‏اندو گرنه بقول برخى از اهل تحقیق این روایت هم بر فرض صحت‏نمى‏تواند دلیلى بر اینمطلب باشد (5)
و در این حدیث جز این‏نیست که زنان شعرى را انشاد کرده و با ضرب دف آنرامیخواندند...و با غناء دو مقوله هستند...ولى اینگونه افرادگویا باکى ندارند براى توجیه اعمال خود حتى شخصیت‏بزرگوار رسول خدا(ص)را نیز زیر سؤال برده و ملکوک سازند وشاهد این مطلب نیز روایت دیگرى است که اینان در همین‏داستان ورود رسول خدا(ص)بمدینه و محله قباء نقل کرده‏اندکه انشاء الله تعالى در مقاله بعدى روى آن بحث‏خواهیم کرد.
----------------------------------------
1-الصواعق المحرقه ط مصر ص 206.
2-سوره ابراهیم آیه 28.
3-سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 274،وفاء الوفاء ج 1 ص 262،و در سیرة‏النبویه اینگونه است:«و انا و الله احبکم،و انا و الله احبکم،و انا و الله احبکم‏»که‏از نظر معنى یکى است.
4-سیره حلبیة ج 2 ص 61.
5-براى توضیح بیشتر به کتاب الصحیح من السیره ج 2 ص 313 مراجعه شود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:13 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بحث و تحقیق درباره حدیثى دیگر

در اینجا حدیث دیگرى در ماجراى ورود رسول خدا(ص) به مدینه نظیر روایت فوق رسیده که از چند نظر باید مورد بحث وبررسى قرار گیرد،و آن حدیثى است که در سیرة النبویة وکتابهاى دیگر روایت‏شده که چون رسول خدا(ص)وارد محله‏قبا شد زنان و کودکان سرود خوانده و مى‏گفتند:
طلع البدر علینا من ثنیات الوداع وجب الشکر علینا مادعا لله داع ایها المبعوث فینا جئت‏بالامر المطاع
«و فى روایة:فجعل رسول الله یرقض باکمامه (1) ».
یعنى ماه شب چهارده بر ما طلوع کرد از گردنه‏هاى وداع.
سپاس و شکر بر ما واجب است تا هرگاه که دعا کننده‏اى بدرگاه خدادعا کند.
اى پیامبرى که بر ما برانگیخته شده‏اى فرمانت مطاع(و همگى آماده‏دستور هستیم).
و در برخى از روایات نیز آمده که رسول خدا(ص)نیزهماهنگ با حرکات و آهنگ آنها آستینهاى خود را بحالت‏رقص حرکت مى‏داد...
و اما آنچه قابل بررسى در این حدیث است:
1-درباره سند این حدیث که در کتاب سیرة النبویة آن را ازشخصى بنام ابن عایشه نقل کرده و در کتابهاى دیگر از عایشه‏روایت‏شده...که‏«ابن عایشه‏»شخص مجهولى است ونگارنده با تتبعى که کردم و کتابهائى که در دسترس من بودمانند اسد الغابة و الاصابة،در میان صحابه بنام چنین شخصى برخوردنکردم...و عایشه نیز که در آن روایت دیگرى است در آن‏وقت در مکه بوده و همراه رسول خدا(ص)نبوده تا بتواندمشاهدات خود را نقل کند و باید همانگونه که در حدیث وحى‏گفته شد آن را از دیگرى نقل کند که راوى اصلى در اینجاذکر نشده و از این نظر مورد خدشه خواهد بود.
2-در این روایت آمده که زنان و کودکان محله قباء درسرود خود مى‏گفتند:ماه تمام یعنى رسول خدا از گردنه‏هاى‏وداع بر ما در آمد...و روى این حساب باید«ثنیات الوداع‏»
-گردنه‏هاى وداع در قسمت جنوبى شهر مدینه و محله قباباشد...
و نیز باید این نام یعنى نام وداع،سالها قبل از آن روى‏گردنه‏هاى مزبور گذارده شده و به اصطلاح از نامهاى جاهلى‏باشد...
در صورتیکه همه اینها مورد بحث و اختلاف است. الف-ابن منظور در کتاب مشهور و ارزشمند خود«لسان العرب‏»در ماده‏«ودع‏»میگوید:
«و الوداع:واد بمکة،وثنیة الوداع منسوبة الیه.و لما دخل‏النبی(ص)مکة یوم الفتح استقبله اماء مکة یصفقن و یقلن:
طلع البدر علینا من ثنیات الوداع وجب الشکر علینا مادعا لله داع‏»
و چنانچه ملاحظه مى‏کنید ایشان بدون هیچگونه نقل قول واختلاف و بصورت یک مطلب مسلم میگوید:«ثنیة الوداع‏»نام‏وادى اى است در مکه...
و اصل این ماجرا هم مربوط است‏به سال هشتم هجرت وداستان فتح مکه و ورود رسول خدا(ص)به شهر مکه و هیچ‏ارتباطى با مدینه و ورود آنحضرت به محله قباء ندارد.
ب-همین آقاى سمهودى که این حدیث را در اینجا بدون‏اظهار نظر و شرح و توضیح روایت کرده در جاى دیگرى ازکتاب خود«وفاء الوفاء»گفته:
«ثنیات الوداع‏»در مدینه در سمت‏شام یعنى قسمت‏شمال غربى مدینه قرار دارد نه سمت مکه(و قسمت جنوبى)وکسى که از مکه به مدینه مى‏آید از آنجا عبور نمى‏کند مگر اینکه‏بطرف شام برود...و سپس در صدد توجیه همین حدیث‏برآمده‏و گفته:شاید رسول خدا(ص)هنگام ورود به مدینه از سمت محله‏«بنى ساعده‏»که در طرف شام(و شمال غربى مدینه)
بوده وارد شده و این سرود را زنان و کودکان قبیله بنى ساعده درهنگام عبور آنحضرت از آن محله خوانده باشند... (2) .
ولى این توجیه درست نیست،زیرا همگى آنهائى که این‏داستان را نقل کرده‏اند این سرود و اشعار را در ماجراى نخستین‏روز ورود آنحضرت به محله قبا ذکر کرده‏اند نه روزهاى بعد ازآن.. .
و بهر صورت سمهودى پس از این سخنان میگوید:
«و لم ار لثنیة الوداع ذکرا فى سفر من الاسفار التى بجهة مکة‏».
یعنى من نامى از«ثنیة الوداع‏»در هیچ یک از سفرهائى که‏به سوى مکه مى‏رفته‏اند ندیده‏ام.و گفتار کسانى را که آنرا درسمت مکه دانسته‏«و همى ظاهر»توصیف مى‏کند (3) .
ج-و بالاخره تنها کسى که‏«ثنیة الوداع‏»را در مدینه و درسمت جنوبى و طرف مکه میداند«یاقوت حموى‏»است که درکتاب معجم البلدان خود در ماده‏«ثنیه‏»گفته است:
«ثنیة الوداع نام گردنه‏اى است مشرف بر مدینه که هرکس بخواهد به مکه برود از آن مى‏گذرد...»ولى خود او هم در وجه تسمیه آن چند قول ذکر مى‏کند،که یکى از آنها با این‏روایت‏سازگار است مانند اینکه میگوید:
یکى آنکه آنجا محل وداع مسافرینى است که مى‏خواهنداز مدینه به مکه بروند.
دیگر آنکه این نامگذارى بدان خاطر بود که رسول خدا دریکى از سفرهائى که مى‏خواست از شهر خارج شود با کسى که‏به جانشینى خود منصوب فرموده بود در آن گردنه خدا حافظى ووداع کرد...
و قول سوم آنکه:وداع نام وادى اى است در مدینه...
و اما دنباله این حدیث که در برخى از روایات آمده بودانتساب آن را به رسول خدا(ص)به هیچوجه نمى‏توان پذیرفت،و همانگونه که در حدیث قبلى گفتیم به نظر مى‏رسد:طرفداران رقص‏و پایکوبى براى آنکه بتوانند براى اعمال خود محملى بسازندروایت را جعل کرده و این نسبت ناروا را به پیامبر عظیم الشان‏اسلام داده‏اند...و گرنه به گفته مرحوم مظفر:و چنانچه ازفضل بن روزبهان نقل شده:این عمل منافى با مروت ومخالف عدالت و یک عمل سفیهانه‏اى است که انتساب آن به‏رهبر اسلام و مرشد خلق خدا به هیچوجه صحیح نیست (4) .
و اینک دنباله ماجرا.
مشهور آن است که پیغمبر اسلام به خانه مردى بنام‏کلثوم بن هدم-که از قبیله بنى عمرو بن عوف بود-وارد شده‏و در آنجا منزل کرد،و ابو بکر نیز در خانه مرد دیگرى منزل کرد.
روزى که حضرت از غار ثور حرکت کرد بر طبق گفتاربسیارى از مورخین روز اول ماه ربیع الاول و روز ورود به‏«قباء»روز دوازدهم همان ماه بود که روى این حساب پس ازورود به غار ثور و سه روز توقف در آن غار و حرکت از غار ثور تاورود به مدینه جمعا دوازده روز طول کشیده است و در اینکه‏چند روز در قباء توقف کرده اختلافى در روایات هست که‏شرح آن خواهد آمد و آنچه از نظر مورخین مسلم است این‏مطلب است که توقف آنحضرت بیشتر بخاطر آمدن على‏علیه السلام بود و انتظار ورود او را مى‏کشید،و حتى در چندحدیث است که ابو بکر در فاصله آن چند روز به شهر مدینه آمدو چون به قباء بازگشت‏به رسول خدا صلى الله علیه و آله‏عرضکرد:مردم شهر منتظر مقدم شما هستند و زودتر حرکت‏کنید اما رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:منتظر على هستم‏و تا او نیاید به شهر نخواهم رفت و چون ابو بکر گفت: آمدن‏على طول مى‏کشد!فرمود:نه،بهمین زودى خواهد آمد.و دربرخى از روایات آمده که این سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله بر ابو بکر سخت آمد اما چیزى نگفت.
------------------------------------------------
1-سیرة النبویة-ج 2 ص 269.وفاء الوفاء سمهودى ج 1 ص 262.و ذیل این‏حدیث نیز در کتاب‏«الصحیح من السیرة‏»ج 2 ص 312 از کتاب نهج الموعود فى‏دلائل الصدق روایت‏شده است.
2- و 3-وفاء الوفاء-ص 1170 و ص 1172.
4-دلائل الصدق-ج 1 ص 390.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:14 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ورود على علیه السلام

چنانچه گفته شد طبق قول مشهور سه روز از ورود رسول‏خدا صلى الله علیه و آله به قباء گذشته بود که على علیه السلام‏نیز از مکه آمد و بدان حضرت ملحق شد و به گفته ابن هشام، پیغمبر صلى الله علیه و آله روز دو شنبه وارد قباء شد و روز جمعه‏از آنجا به سوى مدینه حرکت کرد،على علیه السلام در این چندروزه طبق دستور رسول خدا صلى الله علیه و آله امانتهاى مردم راکه نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و«فواطم‏»یعنى فاطمه دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله وفاطمه بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زبیر را برداشته وبه سوى مدینه حرکت کرد،و به گفته برخى از مورخین چند زن‏و مرد دیگر نیز که از ماجرا مطلع شدند بدانها ملحق شده و یک‏کاروان کوچکى تشکیل داده و راه افتادند، و خدا مى‏داند که‏على علیه السلام در این راه چه فداکاریها و گذشتى از خودنشان داد تا جائى که هفت تن از سوار کاران قریش وقتى ازحرکت آنها مطلع شده به تعقیب آنان پرداخته و در صدد برآمدندآنها را به مکه بازگردانند و در نزدیکى‏«ضجنان‏»به ایشان‏رسیدند و چون على علیه السلام آنها را دیدار کرده و از قصدشان با خبر شد شمشیر خود را به دست گرفته و یک تنه به جنگشان‏آمد و با شجاعت عجیبى که از خود نشان داد یک تن از ایشان‏را با شمشیر دو نیم کرده و آن شش تن دیگر را فرارى داد و به‏همراهان خود دستور داد کاروان را حرکت دهند و چون به مدینه‏وارد شد رسول خدا صلى الله علیه و آله بدو مژده داد که آیات
الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم...
تا آخر(آیات‏191-195 سوره آل عمران)در شان او و همراهانش نازل‏گردیده است.
و خود رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز در این چند روزى که‏در محله قباء بود شالوده مسجد آنجا را ریخت و بناى نخستین‏مسجد را در مدینه پى‏ریزى کرد و اتمام آن را موکول به بعدنمود،و سپس به سوى مدینه حرکت فرمود

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:15 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مدت توقف رسول خدا(ص)در قباء

در مدت توقف رسول خدا صلى الله علیه و آله در قباءاختلاف است:
در برخى از روایات این مدت را بیست و دو روز،و بنابرنقل محمد بن اسحاق از بنى عمرو بن عوف هیجده روز،و طبق‏گفته واقدى چهارده روز،و بر طبق روایت‏بخارى از عروة بن‏زبیر زیاده از ده روز،و بگفته ابن اسحاق چهار روز و یا کمى‏بیشتر ذکر کرده‏اند (1) .
و توقف على بن ابیطالب علیه السلام را نیز یک روز یا دوروز نقل کرده‏اند (2) .
--------------------------------
1- و 2-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 270 و 271.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:15 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستانى جالب از سهل بن حنیف

ابن اسحاق گفته:على بن ابیطالب علیه السلام پس ازرسول خدا سه شبانه روز در مکه ماند تا ودائعى را که رسول خدابه آنحضرت سپرده بود به صاحبانش بازگرداند،همه را به آنهاداد آنگاه در قباء به آنحضرت ملحق شد و در همان خانه‏کلثوم بن هدم که رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شده بود اونیز در همانجا وارد شده و منزل کرد.
و سپس داستان جالبى از على علیه السلام نقل کرده‏گوید:
على علیه السلام فرمود:در محله قباء زن مسلمانى بود که‏شوهر نداشت،و من مردى را دیدم که نیمه‏هاى شب مى‏آمد درخانه آن زن را مى‏کوبید و آن زن بیرون مى‏آمد و آن مرد چیزى به‏او مى‏داد.من که آن جریان را دیدم در کار آن زن به شبهه‏افتادم و بدو گفتم:
اى زن!این شخص کیست که هر شب بر در خانه تو مى‏آیدو در را مى‏کوبد و تو میروى و در را به روى او باز مى‏کنى وچیزى بتو مى‏دهد که من نمى‏دانم چیست؟در صورتیکه تو زنى‏مسلمان هستى و شوهر ندارى؟
پاسخداد:این مرد سهل بن حنیف است،که چون مى‏داندمن زنى بى‏سرپرست و بى کس هستم شبها که مى‏شود به سراغ‏بتهاى قوم و قبیله خود مى‏رود و آنها را شکسته چوبش را نزد من‏مى‏آورد و مى‏گوید:از چوب اینها استفاده کن...و على بن‏ابیطالب علیه السلام هنگامى که در عراق بود و سهل بن حنیف‏از دنیا رفت از این خاطره نیک او یاد مى‏کرد (1) .
---------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 270،و سهل بن حنیف از یاران امیر المؤمنین‏علیه السلام بود که سال 38 در کوفه از دنیا رفت و آنحضرت بر جنازه او نمازخوانده و دفن کردند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:17 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

داستان بناى مسجد مدینه

در داستان بناى مسجد مدینه روایات جالبى نیز نقل شده‏که ذکر آنها خالى از فایده و لطف نیست مانند این روایت:

اهل تاریخ گفته‏اند:هنگامى که مسلمانان و مهاجر وانصار دست‏به کار ساختمان مسجد شدند رسول خداصلى الله علیه و آله نیز براى تشویق و ترغیب آنها شخصا به‏کمک آنها آمد،و بهمین منظور رداى خود را از دوش برگرفت وخشت و سنگ بدوش گرفته پاى کار مى‏برد.
و چون مردم آن منظره را مشاهده کردند رداها را از دوش‏افکنده و شروع به حمل مصالح و کمک به ساختمان مسجدشدند و این ارجوزه را نیز میخواندند:
لئن قعدنا و النبی یعمل لذاک منا العمل المضلل
یعنى-اگر ما بنشینیم و رسول خدا کار کند براستى که این عمل از ماگمراهى است و کار نابخشودنى.
و گاهى نیز این ارجوزه را میخواندند:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرة اللهم ارحم الانصار و المهاجرة
بار خدایا زندگى نیست جز زندگى آخرت،بار خدایا انصار و مهاجرین رامورد مهر و حمت‏خویش قرار ده.
رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز براى هماهنگى و تشویق‏آنان مضمون شعر را زمزمه مى‏کرد،اما نه به صورت شعرى بلکه آن‏را بصورت نثر در مى‏آورد و میگفت:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرة فارحم المهاجرین و الانصار
و این بخاطر آن بود که از خواندن شعر و انشاد آن پرهیزمى‏کرد،که موارد مشابهى هم در تاریخ دارد...
و در وفاء الوفاء سمهودى آمده که على بن ابیطالب‏علیه السلام نیز در کار مسجد شرکت کرده و کار مى‏کرد و براى‏خود رجزى داشت و مى‏خواند:
لا یستوى من یعمر المساجدا یداب فیه قائما و قاعدا و من یرى عن الغبار حائدا
یعنى مساوى نیست کسى که تعمیر مساجد مى‏کند و ایستاده و نشسته‏در آن تلاش و کوشش دارد،با آن کسى که از غبار و گرد و خاک(مسجد)
روگردان است(و حاضر نیست‏حتى گرد و خاک آن هم به بینى او برسد!).
مورخ مزبور،مى‏گوید:على بن ابیطالب وقتى این رجزرا خواند که مشاهده کرد عثمان بن عفان که مردى نظیف بودوقتى خشتى را برمى‏دارد و بر زمین مى‏گذارد آستین خود راتکان داده و جامه‏اش را مى‏تکاند تا گرد و خاک بر آن‏ننشیند،و با مشاهده این وضع بود که على علیه السلام به اونگریسته و این رجز را خواند...
عمار بن یاسر نیز که این رجز را از على علیه السلام شنیده‏بود آن را مى‏خواند-بى‏آنکه بداند منظور على علیه السلام ازآنکس کیست-در این وقت گذار عثمان به عمار افتاد و چون‏شنید که آن رجز را مى‏خواند با ناراحتى و با چوب دستى که دردست داشت‏به او اشاره کرده گفت:
«یابن سمیة...لتکفن او لاعترضن بها وجهک...!».
اى فرزند سمیه...یا این که از خواندن این رجز خوددارى کن یا اینکه‏با این چوب بر ورتت‏خواهم زد!
و در سیره ابن هشام داستان را به همین گونه نقل کرده‏بى آنکه اسم عثمان را ببرد و بجاى آن گفته:مردى که در آنجابود و چون این رجز را شنید به عمار گفت:
«قد سمعت ما تقول منذ الیوم یابن سمیة،و الله انى لارانى ساعرض‏هذه العصا لانفک‏».
اى پسر سمیه من امروز مرتبا شنیدم آنچه را گفتى،و بخدا چیزى نمانده که این‏«عصا»را به بینى تو بکوبم!
و در پاورقى آن نقل شده که ابن هشام به خاطر اینکه کسى‏نام آن مرد را به بدى نبرد نامش را ذکر نکرده و سپس از ابى ذرنقل کرده که نام آن مرد عثمان بن عفان بوده...
و بهر صورت در کتاب مزبور(یعنى سیره ابن هشام)آمده‏که وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله،داستان مزبور را شنیدغضبناک شده و فرمود:
«ما لهم و لعمار یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار،ان عماراجلدة ما بین عینى و انفى‏».
اینها را با عمار چه کار!او اینها را بسوى بهشت میخواند و آنها او رابسوى دوزخ میخوانند! براستى که عمار همانند پوست میان دو چشم و بینى‏من است! (1) .
و در وفاء الوفاء سمهودى قسمت اول روایت‏یعنى جمله‏«ما لهم و لعمار یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار»را نقل نکرده،وتنها همان قسمت دوم یعنى‏«ان عمارا جلدة ما بین عینى و انفى‏»
را نقل کرده است.
-----------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 497،وفاء الوفاء سمهودى-ج 1 ص 329.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:20 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

یک تذکر کوتاه  

در اینجا تذکر یک مطلب لازم است و آن اینکه بر طبق‏روایاتى که رسیده (1) مسجد مدینه در زمان رسول خداصلى الله علیه و آله دوبار ساخته شد یک بار اصل بناى آن بود وبار دوم بناى دوم که بمنظور توسعه آن انجام شد،بناى اول‏همان سال اول هجرت بود،و بناى دوم در سال هفتم و پس ازفتح خیبر بوده بتفصیلى که در تاریخ آمده و داستان عثمان وبرخورد او با عمار بن یاسر-چنانچه از رویهمرفته روایات‏استفاده میشود در بناى دوم و سال هفتم بوده...زیرا طبق‏روایات دیگر،عثمان بن عفان در سال اول هجرت هنوزدر حبشه بوده و در حال هجرت بسر میبرده و سال دوم هجرت‏بمدینه آمده است و براى تحقیق بیشتر در اینباب به کتاب وفاءالوفاء سمهودى و الصحیح من السیرة مراجعه فرمائید (2) .
2-و این هم فضیلتى دیگر از عمار و خبرى غیبى از رسول‏خدا(ص)
و در همین ماجراى بناى مسجد مدینه داستان جالب‏دیگرى نقل شده که حاوى معجزه‏اى از رسول خدا(ص)است‏یعنى خبر از آینده‏اى دور،و فضیلت‏بزرگ دیگرى از عمار بن‏یاسر-رضوان الله تعالى علیه-و آن داستان چنین است که درسیره ابن هشام و صحیح مسلم و کتابهاى دیگر به سندهاى‏مختلف و با مختصر اختلافى نقل کرده‏اند که:
در داستان بناى مسجد مدینه و نقل مصالح ساختمانى،مردم بیشترین بار را بر دوش عمار میگذاردند و بیشترین کار رااز او مى‏کشیدند و او را خسته و کوفته کردند تا جائى که وى‏بنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمده عرضکرد:
«یا رسول الله قتلونى‏».
اى رسول خدا-مرا کشتند!
ام سلمة گوید:پس رسول خدا(ص)را دیدم که موهاى‏مجعد سر عمار را با دست مبارک خود مى‏تکاند و به او میفرمود:
«لیسوا بالذین یقتلونک،انما تقتلک الفئة الباغیة‏» (3) .
-اینها نیستند که تو را مى‏کشند،بلکه تو را گروه ستمکار خواهندکشت!
و در نقل دیگرى است که به او فرمود:
«ابن سمیة!للناس اجر و لک اجران،و آخر زادک شربة من لبن‏و تقتلک الفئة الباغیة‏».
اى فرزند سمیة!مردم یک پاداش دارند و تو را دو پاداش است،و آخرین‏توشه تو(از دنیا) شربتى است از شیر،و تو را گروه ستمکار میکشند.
و در روایت ابو سعید خدرى که ابن کثیر و دیگران نقل‏کرده‏اند اینگونه است که فرمود:
«ویح عمار تقتله الفئه الباغیة یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى‏النار» (4) .
دریغ بر عمار که او را گروه ستمکار مى‏کشند در حالى که‏او ایشانرا بسوى بهشت میخواند و آنها او را بسوى دوزخ دعوت‏میکنند!
و در برخى از روایات آمده که بدنبال آن نیز به عمار فرمود:
«و انت من اهل الجنة‏» (5) .
و تو از اهل بهشت‏خواهى بود.
و چنانچه میدانیم عمار در جنگ صفین در لشکر على بن‏ابیطالب علیه السلام بود و پس از آنکه مدتى از آن جنگ‏خانمانسوز و تاسف بار که به توطئه معاویه و همدستانش واقع‏شد گذشت در یکى از روزها که جنگ سختى در گرفت‏عمار بن یاسر بدست لشکر معاویه ستمکار و یارانش به شهادت رسید،و همانگونه که رهبر بزرگوارش رسول خداصلى الله علیه و آله خبر داده بود آخرین توشه او هم که نوشیدمقدارى شیر بود که غلامش براى او آورد،و جالب این است‏که در آنروز وقتى شیر را نوشید گفت:
«سمعت‏خلیلى رسول الله یقول:ان آخر زادک من الدنیا شربة‏لبن‏».
-از خلیل خود رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود:براستى که‏آخرین توشه تو از دنیا شربتى از شیر خواهد بود.
و ما شرح ماجراى جانگداز شهادت عمار را در تاریخ‏زندگانى امیر المؤمنین علیه السلام بتفصیل نقل کرده‏ایم هر که‏خواهد بدانجا مراجعه کند. (6)
-------------------------------------------
1-براى اطلاع از اینگونه روایات به کتاب وفاء الوفاء-ج 1 ص 338 به بعد مراجعه‏شود.
2-وفاء الوفاء-ج 1 ص 332 و 338 و الصحیح من السیره-ج 3 ص 20.
3-سیرة ابن هشام-ج 1 ص 496.
4-سیره ابن کثیر-ج 1 ص 307.
5-وفاء الوفاء سمهودى-ج 1 ص 331-332.
6-زندگانى امیر المؤمنین-ج 2 ص 121 الى 131.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها