0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

هجرت صهیب  

درباره هجرت صهیب مى‏نویسند:وى مردى بود که او رادر روم به اسارت گرفته و بمکه آورده بودند،و در مکه بدست‏شخصى بنام عبد الله بن جذعان که از ثروتمندان و سخاوتمندان‏عرب بود آزاد گردید،این مرد در همان سالهاى اول بعثت‏رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بدین اسلام گروید،و جزء پیروان‏رسولخدا-صلى الله علیه و آله-گردید،و شغل او تجارت وسوداگرى بود و از اینراه مال فراوانى بدست آورد،مشرکین مکه‏او را هر روز بنوعى اذیت و آزار میکردند تا جائیکه صهیب‏ناچار شد دست از کار و کسب خود بکشد،و مانند مسلمانان‏دیگر به یثرب مهاجرت کند،و مالى را که سالها تدریجابدست آورده با خود ببرد.
هنگامى که مشرکین خبر شدند وى میخواهد به یثرب برودسر راهش را گرفته گفتند:وقتى تو به این شهر آمدى مردى فقیرو بى‏نوا بودى و این ثروت را در این شهر بدست آورده واندوخته‏اى،و ما نمى‏گذاریم آنرا از این شهر بیرون ببرى.
صهیب گفت:اگر از مال خود صرفنظر کنم جلویم را رهامى‏کنید؟
گفتند:آرى؟
صهیب گفت:من هم آنچه دارم همه را بشما واگذار کردم.و بدین ترتیب خود را از دست مشرکین رها ساخته و بمدینه آمد.
و هنگامى که این خبر به سمع رسول خدا-صلى الله‏علیه و آله-رسید دو مرتبه فرمود:
«ربح صهیب،ربح صهیب.»
-صهیب در این معامله سود کرد،صهیب سود کرد...

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:33 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

هجرت قبیله بنى جحش

و یا در قبیله بنى جحش مى‏نویسند که آنها هنگامى که‏خواستند به برادران مسلمان خود به پیوندند همه افراد خانواده واثاثیه منزل را هم همراه خود بردند و خانه‏هاى خود را قفل کردندبه امید آنکه روزى بدانجا بازگشته و یا اگر نیازمند شدند آنهارا فروخته و در شهر یثرب یا جاى دیگرى بجاى آنها خانه وسکنائى بخرند.
اما ابو سفیان وقتى از ماجرا خبردار شد با اینکه بابنى جحش هم پیمان و هم سوگند بود خانه‏هاى آنها را تصاحب‏کرده و به عمرو بن علقمه-یکى از سرکردگان مکه-فروخت وپول آنرا نیز بنفع خود ضبط کرد.
این خبر که بگوش عبد الله بن جحش-بزرگ بنى جحش‏رسید متاثر شده پیش رسولخدا-صلى الله علیه و آله-آمد و شکوه حال خود بدو کرد،و حضرت بدو اطمینان داد که خداى تعالى‏در بهشت‏بجاى آنها خانه‏هائى به بنى جحش عطا فرماید و اوراضى شده بازگشت.
این سخت‏گیریها و شدت عملها بیشتر بخاطر آن بود که‏بقول معروف زهر چشمى از دیگران بگیرند،و به آنها بفهماننددر صورت مهاجرت به یثرب با چنین عکس العملها وواکنشهائى مواجه خواهند شد،و گرنه امثال ابو سفیان با آنهمه‏ثروت و مستغلاتى که داشتند به اینگونه اموال و درآمدهائى که‏باعث ننگ و عار خود و دودمانشان میگردید احتیاجى نداشتند.
ولى این سخت گیریها نیز کوچکترین تزلزلى در اراده‏مسلمانان ایجاد نکرد و نتوانست جلوى هجرت آنها را بگیرد،ازاینرو مشرکین خود را براى تصمیمى قاطع‏تر و سخت‏تر آماده‏کردند و بفکر نابودى و یا تبعید و زندانى کردن رهبر این نهضت‏مقدس یعنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-افتاده و با تمام‏مشکلات و خطراتى که پیمودن اینراه براى آنها داشت ناچار به‏انتخاب آن شدند.
و شاید بیشتر ترس و بیمشان براى این بود که ترسیدند خودآنحضرت-صلى الله علیه و آله-نیز به مهاجران ملحق شود و تحت‏رهبرى و لواى او نیروئى فراهم کرده بمکه بتازند و تمام مظاهربت پرستى و سیادت آنها از میان برود.
و از آنجا که این هجرت یکى از مهمترین حادثه‏هاى تاریخ‏اسلام و سرنوشت‏سازترین ماجراهاى تاریخى است،و بهمین دلیل‏هم آنرا مبدا تاریخ اسلام قرار دادند،و کسانى هم که به این هجرت‏مبادرت کردند مشکلات سختى را متحمل شده و فدا کارى زیادى‏در اینراه نمودند جاى آن دارد که حد اقل نام جمعى از آنها را که درتاریخ آمده ذکر نموده و سپس بدنبال بحث‏خود باز گردیم.
و البته کسانى هم که در مدینه به این مهاجرین پناه و مسکن داده‏و از آنها در طول ماهها با کمال صفا و اخلاص پذیرائى کردند در اجرو پاداش کمتر از آنها نیستند که در قرآن کریم نیز از آنها تقدیر وسپاسگزارى شده.
و بهر صورت مهاجرانى که پیش از رسول خدا صلى الله علیه و آله‏بمدینه هجرت کردند و ما دسترسى بنام آنها پیدا کردیم عبارت‏بودند از:
عامر بن ربیعة با همسرش لیلى دختر ابى حثمة.
عبد الله بن جحش با خانواده و برادرش عبد،و اینها که به‏بنى غنم بن دودان-یکى از اجدادشان-منسوب و معروف بودند،و همگى در مکه مسلمان شده و دست جمعى بمدینه هجرت‏کردند بجز عبد الله و برادرش عبارت بودند از:
عکاشة بن محصن،شجاع و عقبة فرزندان وهب،اربد بن‏جمیرة،منقذ بن نباته،سعید بن رقیش،محرز بن نضلة،زید بن‏رقیش،قیس بن جابر،عمرو بن محصن،مالک بن عمرو،صفوان بن عمرو،ثقف بن عمرو،ربیعة بن اکثم،زبیر بن عبیدة،تمام بن عبیده،سنجرة بن عبیده، محمد بن عبد الله بن جحش... اینها مردان این قبیله بودند.
و زنانشان نیز که بهمراه ایشان هجرت کردند عبارت بودنداز:
زینب دختر جحش،حمنة دختر جحش،ام حبیب دخترجحش،جدامة دختر جندل،ام قیس دختر محصن،ام حبیب‏دختر ثمامة،آمنة دختر رقیش،سنجرة دختر تمیم...
و اینها که همگى از یک قبیله و در یک محله در مکه‏سکونت داشتند،پس از اینکه تصمیم به هجرت گرفتند درهاى‏خانه‏هاى خود را قفل کرده و دست جمعى مهاجرت کردند،وبراى کسى که پس از این مهاجرت دسته جمعى بمحله آنهامیرفت و آن سکوت کامل و مرگبار را مشاهده مینمود هاله‏اى‏از تاثر و اندوه او را فرا میگرفت،و خوددارى نمى‏توانست...
از اینرو مى‏نویسند روزى چنان شد که عتبة بن ربیعه وعباس بن عبد المطلب و ابو جهل که با یکدیگر به ارتفاعات‏اطراف مکه رفته بودند گذارشان بمحله آنها افتاد،و چون آن‏درهاى بسته و آن سکوت مرگبار را مشاهده کردند عتبة بن‏ربیعة آه سردى از دل کشید و اشگش جارى شده و این شعر را که از ابى داود ایادى بود زمزمه کرد:
و کل دار و ان طالت‏سلامتها یوما ستدرکها النکباء و الحوب
یعنى-هر خانه‏اى اگر چه پایدارى و سلامت آن طولانى شود ولى‏بالاخره روزى دچار نکبت و ویرانى خواهد شد.
آنگاه گفت:براستى که خانه‏هاى بنى جحش خالى وخاموش از ساکنان خود گردیده!...
ابو جهل که چنان دید گفت:این چه تاثر و گریه‏اى است‏که براى اینان دارى!آنگاه رو به عباس بن عبدالمطلب کرده‏گفت:
«هذا من عمل ابن اخیک،هذا فرق جماعتنا و شتت امرنا و قطع‏بیننا.»
-این کار پسر برادر تو است،که جماعت ما را پراکنده و کار ما را بهم‏ریخته و پیوند ما را برید!
و بهر صورت عامر بن ربیعة و قبیله بنى جحش در مدینه‏بخانه مبشر بن عبد المنذر وارد شدند.
و از آنجمله-همانگونه که قبلا نیز ذکر شد-:عمر بن‏خطاب و عیاش بن ابى ربیعة بودند که در محله قباء درخانه‏هاى بنى عمرو بن عوف سکونت گزیدند.
و از آنجمله بودند:مصعب بن عمیر،و عبد الله بن ام مکتوم،وعمار،و بلال،و سعد بن ابى وقاص، و زید بن خطاب،و عمرو و عبد الله پسران سراقة،و خنیس بن حذافه-داماد عمر و شوهرحفصة-و عموزاده عمر سعید بن زید،و واقد بن عبد الله تمیمى،و خولى بن ابى خولى،و مالک بن ابی خولى،و ایاس و خالد وعاقل و عامر پسران بکیر،که اینها همگى بر رفاعة بن عبد المنذردر قبیله بنى عمرو بن عوف وارد شدند.
و حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و ابى مرثد وفرزندش مرثد،و انسه و ابو کبشه که بر همان قبیله بنى عمرو بن‏عوف وارد شدند.
و عبیدة بن حارث و دو برادرش طفیل و حصین و مسطح بن‏اثاثة و سویبط بن سعد و طلیب بن عمیر و خباب که بر عبد الله بن‏سلمة در قباء وارد شدند.
و عبد الرحمن بن عوف با جمعى دیگر بر سعد بن ربیع درآمدند.
و زبیر و ابو بسره بر منذر بن محمد در آمدند.
و مصعب بن عمیر بخانه دوست قدیمى خود سعد بن معاذوارد شد.
و ابو حذیفه و سالم مولاى او بر سلمة در آمدند.
عتبة بن غزوان بر عباد بن بشر،و عثمان بن عفان بر اوس بن‏ثابت در آمد.
و آنها که همسرى نداشتند و به اصطلاح‏«عزب‏»بودند بر سعد بن خیثمه که او هم عزب بود وارد شدند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:35 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله

اهل سنت‏بطور عموم نوشته‏اند که مسلمانان عموما به مدینه‏هجرت کردند و کسى جز رسول خدا و على بن ابیطالب‏علیه السلام و ابو بکر در مکه نماند،و رسول خدا صلى الله‏علیه و آله نیز چشم براه دستور الهى در این باره بود تا اینکه آیه‏ذیل نازل شد:
و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل‏لى من لدنک سلطانا نصیرا. (1)
-یعنى بگو پروردگارا مرا داخل گردان در جایگاهى نیک و بیرون آر ازجایگاهى نیک و براى من از جانب خود دلیلى نصرت آور مقرر دار.
و در تفسیر آن گفته‏اند یعنى مرا از مکه هجرت ده و درمدینه داخل گردان و کتاب خدا و فرائض و حدود را براى من‏دلیلى نصرت آور مقرر فرما.
و بدنبال آن بود که آنحضرت تصمیم به هجرت از مکه‏گرفت و بمدینه مهاجرت فرمود.
ولى باید دانست که اولا براى این آیه تفسیرهاى گوناگونى شده که به پنج تفسیر یا بیشتر میرسد و یکى از آنها تفسیر فوق‏میباشد. (2) و ثانیا بگفته استاد فقید علامه طباطبائى آیه شریفه اطلاق‏دارد و وجهى ندارد که آنرا مقید و منحصر بمورد خاصى‏نمائیم،و خلاصه معنائى که از این آیه استفاده میشود این است‏که پروردگارا کار مرا سرپرستى فرما همانگونه که کار صادقان‏و نیکوکاران را سرپرستى فرمائى.
و اگر کسى در اینباره به آیه شریفه:
و اصبر على ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا (3)
استشهاد کند شاید بهتر باشد چنانچه برخى احتمال داده وبعید ندانسته‏اند (4) .
---------------------------------------
1-سوره اسراء-آیه 80.
2-به تفسیر مجمع البیان طبرسى و مفاتیح الغیب امام فخر رازى مراجعه شود.
3-سوره مزمل-آیه 10.
4-بحار الانوار-ج 19 ص 36.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:35 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اما اصل داستان  

پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد:قصى بن‏کلاب جد اعلاى رسولخدا صلى الله علیه و آله پس از اینکه برتمام قبائل قریش سیادت و آقائى یافت از جمله کارهائى راخانه‏اى را براى مشورت در اداره که در مکه انجام داد این بود که کارها و حل مشکلات و پیش آمدها اختصاص داد،و پس ازوى نیز بزرگان مکه براى مشورت در کارهاى مهم خویش درآنجا اجتماع مى‏کردند و آن خانه را دار الندوة نامیدند.
این جریان هم که پیش آمد،قریش بزرگان خود را خبرکرده تا براى تصمیم قطعى درباره حضرت محمد صلى الله‏علیه و آله به شور و گفتگو بپردازند،و قانونشان هم این بود که‏افراد پائین‏تر از چهل سال حق ورود به دار الندوة را نداشتند.
محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اینگونه نقل‏کرده و مى‏نویسد:
براى مشورت در این کار چهل نفر از بزرگان در دار الندوة‏جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاکره شوند دربان‏دار الندوة پیرمردى را دید با قیافه‏اى جالب و ظاهر الصلاح که‏دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مى‏خواهد و چون از اوپرسید:تو کیستى؟جواب داد:
-من پیرمردى از اهل نجد هستم که وقتى از اجتماع شما باخبر شدم براى هم فکرى و مشورت با شما خود را به اینجارساندم شاید بتوانم کمک فکرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیرنجدى به مجلس صادر گردید.
و این پیر مرد کسى جز شیطان و ابلیس نبود که طبق روایت‏به این صورت در آمده و خود را به مجلس رسانده بود.
(و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده که پیشنهادات‏شیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفى‏نموده است)!در اینوقت ابو جهل به سخن آمده گفت:ما اهل‏حرم خدائیم که در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مى‏آیند و مارا گرامى دارند،و کسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنان‏بودیم تا اینکه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و ما اورا به خاطر صلاح و راستى و درستى‏«امین‏»خواندیم و چون به‏مقام و مرتبه‏اى رسید مدعى نبوت شد و گفت:از آسمانها براى‏من خبر مى‏آورند و بدنبال آن خردمندان ما را سفیه و بى‏خردخواند،و خدایان ما را دشنام داد،و جوانانمان را تباه ساخت وجماعت ما را پراکنده نمود،و چنین پندارد که هر که از ما مرده‏در دوزخ است و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من درباره‏او فکرى بنظرم رسیده!
گفتند:چه فکرى؟
گفت:نظر من آنست که مردى را بگماریم تا او را بقتل‏رساند!در آنوقت‏بنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند بجاى‏یک خونبها ده خونبها مى‏پردازیم!
پیرمرد نجدى گفت:این راى درستى نیست!
گفتند:چرا؟ گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم قاتل او را هر که باشدخواهند کشت و هیچگاه حاضر نمى‏شوند قاتل محمد زنده روى‏زمین راه برود و در اینصورت کدامیک از شما حاضر است اقدام‏به چنین کارى بکند و جان خود را در این راه بدهد!و انگهى‏اگر کسى هم حاضر به این کار بشود اینکار منجر بجنگ وخونریزى میان قبائل مکه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهیدشد.
دیگرى گفت:من فکر دیگرى کرده‏ام و آن این است که‏او را در خانه‏اى زندانى کنیم و هم چنان غذاى او را بدهیم‏باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانچه زهیر و نابغة‏و امرى‏ء القیس(شاعران معروف عرب)مردند.
پیرمرد نجدى گفت:این راى بدتر از آن نظر اولى است!
گفتند:چرا؟
گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم هیچگاه اینکار را تحمل‏نخواهند کرد و اگر خودشان به تنهائى هم از عهده شما برنیاینددر موسمهاى زیارتى که قبائل دیگر بمکه مى‏آیند از آنهااستمداد کرده او را از زندان بیرون میآورند!
سومى گفت:او را از شهر خود بیرون مى‏کنیم و با خیالى‏آسوده به پرستش خدایان خود مشغول مى‏شویم.
شیطان محفل مزبور گفت:این راى از آن هر دو بدتر است!
پرسیدند:چرا؟
گفت:براى آنکه شما مردى را با این زیبائى صورت وبیان گرم و فصاحت لهجه بدست‏خود به شهرها و میان قبائل‏مى‏فرستید و در نتیجه،وى آنها را با بیان خود جادو کرده پیروخود میسازد و چندى نمى‏گذرد که لشکرى بى‏شمار را بر سرشما فرو خواهد ریخت!
در اینوقت‏حاضرین مجلس سکوت کرده دیگر کسى‏سخنى نگفت و همگى در فکر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدوکرده گفتند:
-پس چه باید کرد؟
شیطان مجلس گفت:یک راه بیشتر نیست و جز آن نیزکار دیگرى نمى‏توان کرد،و آن این است که از هر تیره وقبیله‏اى از قبایل و تیره‏هاى عرب حتى از بنى هاشم یک مرد راانتخاب کنید و هر کدام شمشیرى بدست گیرند و یک مرتبه براو بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شرکت جویند،و بدین ترتیب خون او در میان قبائل عرب پراکنده خواهد شد وبنى هاشم نیز که خود در قتل او شرکت داشته‏اند نمى‏توانندمطالبه خونش را بکنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى میشوندو در آنصورت بجاى یک خونبها سه خونبها میدهید! گفتند:آرى ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته وهمگى راى پیرمرد را تصویب نموده و گفتند:بهترین راى‏همین است.و بدینمنظور از بنى هاشم نیز ابو لهب را با خودهمراه ساخته و از قبائل دیگر نیز از هر کدام شخصى را براى‏اینکار برگزیدند.
ده نفر یا بنقلى پانزده نفر که هر یک نفر یا دو نفر آنها ازقبیله‏اى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده کرده و بمنظور کشتن‏پیامبر اسلام شبانه به پشت‏خانه رسولخدا صلى الله علیه و آله‏آمدند،و چون خواستند وارد خانه شوند ابو لهب مانع شده گفت:
در اینخانه زن و کودک خفته‏اند و من نمیگذارم شما شبانه‏با اینوضع بخانه بریزید زیرا ترس آن هست که درگیرودار حمله‏به اطاق و بستر محمد بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرهاکشته شود،و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند،بایدشب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم،و همینکه صبح‏شد نقشه خود را عملى خواهیم کرد.
از آنسو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشرکین را درضمن آیه
و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک‏و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین (1) .
به اطلاع آنحضرت رسانید،رسولخدا صلى الله علیه و آله که بگفته جمعى از مورخین‏خود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده کرده و مقدمات‏کار را فراهم ساخته بود تصمیم گرفت همان شب از مکه خارج‏شود،اما اینکار خطرهائى را هم در پى داشت که مقابله با آنهانیز پیش بینى شده بود.
زیرا با توجه به اینکه خانه‏هاى مکه در آنزمان عمومادیوارهاى بلندى نداشته و مردم از خارج خانه مى‏توانستندرفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند رسولخدا صلى الله‏علیه و آله باید مردى را بجاى خود در بستر بخواباند تا مشرکین‏نفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و کار بتعویق نیفتد،وانتخاب چنین فردى هم آسان نبود.
زیرا کسى که در آنشب در بستر پیغمبر میخوابید بایدشخصى فداکار و از جان گذشته و مؤمن باشد و از نظر خلقیات‏و حرکات نیز همانند رسولخدا صلى الله علیه و آله باشد و با تمام‏خطرهائى که اینکار براى او دارد آماده باشد.
------------------------------------------
1-سوره انفال-آیه 30.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:38 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

رسول خدا(ص)على علیه السلام را دستور داد در جاى او بخوابد

و انتخاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هم روى همین‏جهات و با توجه بهمه این پیش بینى‏ها بوده،و بهمین منظور على علیه السلام را که نزدیکترین شخص به آنحضرت و در عین‏حال فداکارترین و امین‏ترین افراد نسبت‏به رسول خدا صلى الله‏علیه و آله بود براى اینکار انتخاب فرمود،و حوادث بعدى هم‏نشان داد که هیچکس جز على بن ابیطالب علیه السلام‏نمى‏توانست این ماموریت پر مخاطره را در آنشب انجام دهد،وبگونه‏اى عمل کند که کوچکترین بهانه‏اى بدست دشمنان‏ندهد و حرکات و رفتار او در بستر رسول خدا صلى الله علیه و آله‏چنان باشد که دشمن حتى احتمال جابجائى شخص خفته دربستر و هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله را در آنشب ندهد.
بارى پیغمبر به فرمان خدا،على علیه السلام را براى این‏کار انتخاب کرد و به او فرمود:تو باید امشب در بستر من بجاى‏من بخوابى و پارچه مخصوص و روپوشى را که من معمولا برسر میکشم تو آنرا بر سر کشى.
در روایات آمده که وقتى رسولخدا صلى الله علیه و آله‏جریان را به على گزارش داد و به او فرمود:تو امشب باید دربستر من بخوابى تا من از شهر مکه خارج شوم تنها سئوالى که‏على علیه السلام از رسولخدا کرد این بود که پرسید:
-اگر من اینکار را بکنم جان شما سالم مى‏ماند؟ رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:آرى.
على علیه السلام سخنى دیگر نگفت و لبخندى زد-که‏کنایه از کمال رضایت او بود-و بدنبال انجام ماموریت رفت ودیگر از سرنوشت‏خود سئوالى نکرد که آیا من در چه وضعى قرارخواهم گرفت و به سر من چه خواهد آمد.
و راستى این یکى از بزرگترین فضائل على علیه السلام‏است که مفسران اهل سنت نیز در کتابهاى خود ذکر کرده وبیشتر آنها گویند این آیه شریفه که خدا فرمود:
و من الناس من‏یشرى نفسه ابتغاء مرضات الله (1)
درباره على علیه السلام وفداکارى او در آنشب نازل شده و غزالى و ثعلبى و دیگر ازعلماى اهل سنت نقل کرده‏اند که در آنشب خداى تعالى به‏جبرئیل و میکائیل وحى کرد که من میان شما دو تن ارتباطبرادرى برقرار کردم و عمر یکى را درازتر از دیگرى قرار دادم‏کدامیک از شما حاضر است که عمر خود را فداى عمر دیگرى‏کند؟هیچیک از آندو حاضر به این گذشت و فداکارى‏نشدند، خداى تعالى به آندو وحى کرد:چرا مانند على بن ابیطالب‏نبودید که میان او و محمد برادرى برقرار کردم و على بجاى اودر بسترش خوابید و جان خود را فداى محمد کرد،اکنون هر دوبه زمین فرود آئید و او را از دشمن حفظ کنید،جبرئیل بالاى‏سر على آمد و میکائیل پائین پاى او و جبرئیل مى‏گفت:به به!
اى على!توئى آنکس که خداوند به وجود تو به فرشتگان‏خویش مى‏بالد!آنگاه خداى عز و جل این آیه را نازل فرمود:
و من الناس من یشرى...
تا بآخر (2) .
بارى اهل تاریخ نوشته‏اند على علیه السلام با توجه به‏حساسیت ماموریت،و اهمیت کارى را که بعهده گرفته بودبخوبى آنرا انجام داد،و تا بصبح در بستر رسول خدا صلى الله‏علیه و آله خوابید،و با اینکه همه حرکتها و اعمال او زیر نظرمستقیم مشرکین و دشمنانى که اطراف خانه جمع شده بودندقرار داشت کوچکترین عملى که براى آنها حتى تردید ایجادکند که آیا این خفته در بستر همان رسول خدا است‏یا شخص‏دیگرى انجام نداد،و با اینکه بنوشته مورخین چند تن از آن مشرکین که از طرفى نمى‏خواستند با سخن ابو لهب مخالفت‏کرده و شبانه بریزند و از طرفى هم بخاطر خشم درونى که بارسول خدا صلى الله علیه و آله داشتند و کار آنحضرت را پایان‏یافته تلقى میکردند نمى‏توانستند آسوده و بى‏حرکت‏بنشینند وپیوسته بر روى بستر آنحضرت سنگ پرتاب میکردند با اینحال‏على علیه السلام بخود مى‏پیچید آن سنگها را بر سر و سینه وپشت و پهلوى خود تحمل میکرد (3) و سخنى و یا حرکتى و حتى‏ناله‏اى که موجب بشود تا آنها شخص خفته در بستر رابشناسند نمیکرد و بهر ترتیبى بود همچنان تا بصبح آنها را درپشت‏خانه مشغول ساخت تا رسول خدا صلى الله علیه و آله باخیال راحت‏بتواند از دست مشرکین نجات یافته و برنامه‏اى راکه تنظیم کرده و در نظر گرفته بود انجام دهد.
و اگر در آنشب این ماموریت‏به ابو بکر داده شده بود،و به‏اصطلاح ماموریت على و ابو بکر جابجا میشد یعنى ابو بکربجاى آنحضرت خوابیده بود معلوم نبود چه وضعى پیش میآمد، باتوجه به اینکه ابو بکر که همراه رسول خدا رفت‏بمضمون آیه شریفه
...اذ قال لصاحبه لا تحزن...
با اینکه در کناررسول خدا بود و چنان یار و پشتوانه محکمى داشت،مضطرب ونگران شد تا اینکه بالاخره رسول خدا او را دلدارى داده و او رامطمئن ساخت که دست مشرکین به آنها نخواهد رسید...
در اینجا بد نیست گفتار دو تن از دانشمندان بزرگ روز راکه یکى از نویسندگان شیعه و دیگرى از اهل سنت است‏براى‏شما نقل کرده و سپس بدنبال ماجرا باز گردیم:
هاشم معروف حسنى درباره فداکارى امیر المؤمنین‏علیه السلام در آنشب میگوید:
و در اینجا یکى از جالب‏ترین داستانهاى فداکارى انسانهاکه در تاریخ ثبت‏شده است جلب توجه میکند.زیرا شجاعان وپهلوانانى که در میدانهاى جنگ رو در روى دشمنانشان‏میایستند در حالى حماسه آفریده و دفاع میکنند که سلاح‏جنگ در دست و یاران و انصارى بهمراه دارند، و قانون معرکه وجنگ با دشمن نیز آنها را وادار به ایستادگى در برابر دشمن‏میکند...
اما اگر انسانى به استقبال مرگ رود با کمال علاقه واطمینان بدون هیچگونه اسلحه و پشتیبان آنچنانکه میخواهدمحبوبى را در آغوش کشد،در بسترى بخوابد که همه گونه خطرو حمله‏اى او را تهدید میکند و بهیچ چیز جز به ایمان و اعتماد به‏پروردگارش و علاقه شدید به سلامت و حفظ جان رهبر به چیزدیگرى نیندیشد...همانند کارى که على علیه السلام درآنشب انجام داد...چنین گذشت و پایدارى در تاریخ شجاعان‏نامدار تاریخ نیامده،و چنین فداکارى در راه مبدء و عقیده،تاریخ به یاد ندارد.
و این نخستین بارى هم نبود که على علیه السلام بمنظورحفظ جان رسول خدا صلى الله علیه و آله در بستر آنحضرت‏میخوابید بلکه پیش از آن نیز در ایام محاصره شعب ابى طالب، بارها ابو طالب فرزندش على را در بستر پیغمبر خدا خواباند،وهر بار على علیه السلام با رضایت‏خاطر و طیب نفس دستور پدررا در اینباب اجرا مینمود (4) .
و دانشمند دیگرى که در اینباره قلمفرسائى کرده،و این‏داستان را نشانه‏اى بر خلافت على علیه السلام پس ازرسول خدا دانسته یکى از دانشمندان و نویسندگان اهل نت‏است‏بنام‏«عبد الکریم خطیب‏»،که از وى نقل شده در کتابى‏که درباره زندگانى و شخصیت على بن ابیطالب علیه السلام‏نگاشته میگوید:
«هذا الذی کان من علی فی لیلة الهجرة،اذا نظر الیه فی مجرى الاحداث التی عرضت للامام علی فی حیاته بعد تلک اللیلة،فانه یرفع‏لعینی الناظر امارات واضحة،و اشارات دالة على ان هذا التدبیر الذی‏کان فی تلک اللیلة لم یکن امرا عارضا بالاضافة الى علی،بل هو عن‏حکمة لها آثارها و معقباتها،فلنا ان نسال:
اکان لاءلباس الرسول صلى الله علیه و آله شخصیته‏تلک اللیلة ما یوحى بان هناک جامعة تجمع بین الرسول وبین علی اکثر من جامعة القرابة القریبة التی بینهما؟
و هل لنا ان نستشف من ذلک انه تخلف و تمثل اذاغیاب شخص الرسول کان علیا هوالشخصیته المهیاة لان‏شخصه،و تقوم مقامه؟و احسب ان احدا فبلنا لم ینظر الى هذا الحدث‏نظرتنا هذه الیه،و لم یقف عنده و قفتنا تلک حتى شیعة علی...» (5) و همانگونه که ملاحظه میکنید نویسنده مزبور ضمن اینکه‏این داستان را نشانه‏اى بر جانشینى على علیه السلام ازرسول خدا دانسته و معتقد است که این موهبت و شخصیتى راکه رسول خدا صلى الله علیه و آله در این ماجرا به على‏علیه السلام داد تنها بخاطر قرابت و خویشاوندى و نزدیکى على به رسول خدا نبود بلکه موهبتى فراتر و برتر از این مسائل‏بود...و در پایان نیز تعجب میکند که این مطلبى است که‏کسى بدان توجه نکرده حتى شیعیان على علیه السلام...
نگارنده گوید:از آنجا که اهل سنت‏بخاطر نداشتن دلیلى‏بر خلافت‏خلیفه اول و اعتقاد آنها به اینکه رسول خدا از دنیارفت و جانشین خود را تعیین نکرد،عادت کرده‏اند تا ازحوادث و اتفاقاتى که افتاده برداشتها و استحساناتى کرده واحیانا آنها را نشانه و دلیلى بر خلافت‏بگیرند چنانچه برخى ازآنها در همین داستان هجرت یار غار بودن خلیفه اول رانشانه‏اى بر جانشینى و خلافت او دانسته و آنرا به رخ شیعیان‏کشیده‏اند،نویسنده مزبور هم در اینجا روى دلسوزى یا هرهدف دیگر شاید خواسته در این ماجرا راهى را به شیعیان نشان‏داده تا در برابر اهل سنت‏بدان تمسک جویند...
ولى ما ضمن سپاسگزارى از این راهنمائى و استحسانى‏که ایشان کرده است‏به او و همه کسانى که در صدد تحقیق وقضاوت صحیح در اینباره هستند میگوئیم:شیعیان با داشتن‏احادیث و نصوص معتبر و متواترى همچون حدیث غدیر خم وحدیث منزلت و دیث‏یوم الدار و حدیث طیر و خیبر و غیره‏بحمد الله تعالى نیازى در باب خلافت‏بلا فصل امیر المؤمنین‏علیه السلام به این استشهادات و استحسانات ندارد و مسئله روشنتر از این است که نیازى به تمسک به این گونه مطالب‏باشد.
و بهر صورت بهتر است‏به اصل ماجرا بازگشته و این بحث‏را که بحثى کلامى است رها کرده به بحث تاریخى خودبپردازیم:
بارى على علیه السلام در آنشب ماموریت دیگرى هم پیداکرد که خود فضیلت‏بزرگ دیگرى براى او محسوب میشود و آن‏رد ودایع و امانتهائى بود که مردم مکه نزد رسولخدا صلى الله‏علیه و آله به امانت گذارده بودند و امیر المؤمنین علیه السلام مامورشد سه روز در مکه بماند تا آن امانتها را بصاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم که در مکه بودند و ازنزدیکان آنحضرت و رسولخدا بودند با خود به یثرب منتقل کند.
و اگر کسى بخواهد از این حوادث و ماموریتها استنباط وبرداشتى بکند میتواند بگوید:على علیه السلام روى ایمانى که‏به سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله داشت از این ماموریت‏استنباط کرد که خداى تعالى او را از دست مشرکان نجات‏خواهد داد،و آنها صدمه‏اى به او نخواهند زد،و زنده خواهد ماندتا ودائع مردم را به آنها برساند و سپس به یثرب برود،و این‏برداشت و استنباط در پایدارى و مقاومت آنحضرت اثر خوبى‏داشته و او را دلگرم ساخته است.
---------------------------------------------
1-سوره بقره-آیه 207-یعنى و برخى از مردم کسانى هستند که جان خود را در راه‏جلب رضاى خدا میفروشد...
2-براى اطلاع کافى از کتابهاى بسیارى از اهل سنت که این حدیث و شان نزول‏آیه را درباره على علیه السلام ذکر کرده‏اند به کتاب شریف احقاق الحق-ط جدیدج 3 ص 24-44 مراجعه شود.
3-این مطلب هم در روایات شیعه آمده و هم در روایات اهل سنت،به کتاب‏بحار الانوار-ج 19 ص 78 و احقاق الحق-ج 8 ص 336 مراجعه شود و شاید درصفحات آینده متن آن را براى شما ذکر کنیم.
4-سیرة المصطفى-ص 250،252.
5-نقل از کتاب على بن ابیطالب عبد الکریم خطیب-ص 105.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:40 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بسوى غار ثور

موضوع دیگرى را که پیغمبر خدا پیش بینى کرد،مسیرى‏بود که براى رفتن به یثرب انتخاب نمود،زیرا بخوبى معلوم بودکه چون مشرکین از خروج آنحضرت مطلع شوند با تمام قوائى‏که در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیرى آنحضرت‏برمیآیند و رسولخدا صلى الله علیه و آله باید راهى را انتخاب کندو بترتیبى خارج شود که دشمنان نتوانند او را پیدا کرده و بمکه‏باز گردانند.
براى این منظور هم شبى که از مکه خارج شد بجاى آنکه‏راه معمولى یثرب را در پیش گیرد، و اساسا به سمت‏شمال‏غربى مکه و ناحیه یثرب برود،راه جنوب غربى را در پیش‏گرفت و خود را به غار معروف‏«غار ثور»رسانید.و سه روز درآن غار ماند آنگاه بسوى مدینه حرکت کرد.
در این میان ابو بکر نیز از ماجرا مطلع شد و خود را به پیغمبررساند و با آنحضرت وارد غار شد (1) و یا بگفته دسته‏اى از مورخین رسولخدا صلى الله علیه و آله همان شب او را از ماجرامطلع کرده بهمراه خود به غار برد.
ابن هشام مى‏نویسد:ساعتى که رسولخدا صلى الله علیه و آله‏خواست تصمیم خود را در هجرت از مکه عملى سازد بخانه‏ابو بکر آمد و او را برداشته از در کوچکى که در پشت‏خانه‏ابو بکر بود،بسوى غار ثور حرکت کردند غار مزبور در کوهى درقسمت جنوبى مکه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسیدند و هر دو وارد غار شدند.
ابو بکر بفرزندش عبد الله دستور داد در مکه بماند و اخبارمکه و قریش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و ازآنسو غلام خود عامر بن فهیره را مامور کرد تا گوسفندان او رابعنوان چرانیدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غارسوق دهد تا بتوانند از شیر و یا احیانا از گوشت آنها در صورت‏امکان استفاده کنند،و براى اینکه رد پاى عبد الله بن ابى بکرهم که شبها بغار میآمد از بین برود و اثر پائى از او بجاى نماندعامر بن فهیره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى که‏عبد الله آمده بود و در همان خط به چرا مى‏برد.
-------------------------------------
1-احمد بن حنبل یکى از امامان اهل سنت در کتاب مسند خود(ج 1 ص 331)
داستان را همینگونه نقل کرده که مى‏گوید:على به جاى پیغمبر صلى الله علیه و آله‏خوابید در این وقت ابو بکر به خانه رسولخدا صلى الله علیه و آله آمد و خیال کردپیغمبر است که خوابیده از اینرو صدا زد:یا نبى الله،اى پیغمبر خدا-على‏علیه السلام فرمود:پیغمبر خدا اینجا نیست و بسوى‏«بئر میمون‏»-چاه میمون- رفت...و به دنبال آن ابو بکر خود را به رسولخدا صلى الله علیه و آله رسانید و واردغار گردید.
و طبرى-یکى از بزرگترین مورخان ایشان-نیز داستان را به همین گونه(درج 2 ص 100)با اضافاتى نقل کرده گوید:هنگامى که ابو بکر بالاى بستر آمد وعلى علیه السلام بدو فرمود: پیغمبر رفت.ابو بکر با سرعت‏بدان سمت که رسولخداصلى الله علیه و آله رفته بود براه افتاد و هنگامى که پیغمبر صلى الله علیه و آله صداى‏پاى او را شنید دانست‏شخصى در تعقیب او مى‏آید در آن تاریکى گمان کرد یکى‏از مشرکین است از اینرو پیغمبر نیز بسرعت‏خود افزود و همین کار او سبب شد تابند پیشین نعلین آن حضرت پاره شود و انگشت ابهام پاى حضرت بسنگى خورد وشکافت و خون زیادى از آن رفت و با این حال رسولخدا صلى الله علیه و آله از ترس‏شخصى که او را دنبال مى‏کرد پیوسته بر سرعت رفتن خود مى‏افزود تا آنجا که‏ابو بکر فریاد زد و رسولخدا صلى الله علیه و آله او را شناخت و ایستاد تا ابو بکرنزدیک شد و با یکدیگر به غار رفتند،و از پاى پیغمبر همچنان خون مى‏رفت...
و سیوطى نیز در درالمنثور چند حدیث‏به همین مضمون نقل میکند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:40 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

دعائى که رسول خدا(ص)هنگام حرکت‏به سوى غار ثور خواند

در پاره‏اى از روایات آمده که چون رسول خدا(ص)
خواست‏به سوى مدینه هجرت کند این دعا را خواند:
«الحمد لله الذی خلقنی و لم اک شیئا،اللهم اعنی على هول الدنیاو بوائق الدهر،و مصائب اللیالی و الایام اللهم اصحبنی فی سفری‏و اخلفنی فی اهلی و بارک لی فیما رزقتنی،و لک فذللنی،و على صالح‏خلقی فقومنی،و الیک رب فحببنی،و الى الناس فلا تکلنی.رب المستضعفین و انت ربی.
اعوذ بوجهک الکریم الذی اشرقت له السماوات و الارض،و کشفت‏به الظلمات و صلح علیه امر الاولین و الآخرین ان تحل علی غضبک،اوتنزل بی سخطک،اعوذ بک من زوال نعمتک و فجاة نقمتک،و تحول‏عافیتک و جمیع سخطک،لک العتبى عندی خیر ما استطعت،لا حول‏و لا قوة الا بک‏» (1) .
یعنى-ستایش خدائى را است که مرا آفرید آنگاه که هیچ نبودم،بار خدایامرا بر نگرانیهاى هول انگیز دنیا و حوادث ناگوار روزگار و پیش آمدهاى‏نگران کننده شبانه روزى کمکم کن، خدایا مرا در سفرم همراهى کن و درخاندانم جانشینى فرما،و در آنچه روزیم کرده‏اى برکت ده،و در برابر خویش‏افتاده‏گى‏ام ده،و بر اخلاق نیکم استوارى ده،و محبتم را به سوى خودت‏متوجه فرما،و کارم را بمردم وامگذار اى پروردگار ناتوانان که تنها توئى‏پروردگار من.
پناه میبرم به جلوه کریمانه‏ات که آسمانها و زمینها را روشن ساخته وتاریکیها بدان منکشف گشته و کار گذشتگان و آیندگان بدان اصلاح پذیرداز اینکه خشم تو مرا فراگیرد،یا غضب تو بر من فرو ریزد،بتو پناه میبرم ازاینکه نعمتت از من زائل گردد و انتقام تو بر من ناگهانى در آید و نعمتت رادگرگون سازد و از همه آنچه موجب خشم تو است.تو را است که مرا مورد عتاب و مؤاخذه قرار دهى بدانچه توان آنرا دارم و قدرت و نیروئى جز بوسیله‏تو نیست.
-----------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 234.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:41 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

خروج از خانه  

و بهر صورت هنگامى که قریش در اطراف خانه نشسته وخود را براى قتل آنحضرت آماده میکردند رسول خداصلى الله علیه و آله نیز در میان تاریکى از خانه خارج شد وشروع کرد بخواندن سوره یس تا آیه
و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من‏خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون
آنگاه مشتى خاک برداشته‏و بر سر آنها پاشیده و رفت.
در اینوقت‏شخصى از آنجا گذشت و از آنها پرسید:
-آیا اینجا منتظر چه هستید؟گفتند:
-منتظر محمد!
گفت:خداوند ناامید و ناکامتان کرد بخدا محمد رفت و برسر همه شما خاک ریخت مشرکین بلند شده از دیوار سرکشیدندو چون بستر آنحضرت را بحال خود دیدند با هم گفتند:
نه!این محمد است که در جاى خود خفته و این هم بردمخصوص او است و دیگرى جز او نیست!

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  1:41 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

مشرکین قریش چه کردند؟

قریش آنشب را تا بصبح پشت دیوار خانه پاس دادند و از آنجا که نمى‏توانستند آسوده بنشینند و کینه و عداوتشان بارسولخدا صلى الله علیه و آله مانند آتشى از درونشان شعله‏مى‏کشید گاهگاهى سنگ روى بستر پیغمبر مى‏انداختند وعلى علیه السلام آن سنگ‏ها را بر سر و صورت و سینه خریدارى‏مى‏کرد اما حرکتى که موجب تردید آنها شود و یا بفهمند که‏دیگرى بجاى محمد صلى الله علیه و آله خوابیده است نمى‏کرد.
گاهگاهى هم براى اینکه شب را بگذرانند با هم گفتگومى‏کردند و چون کار محمد صلى الله علیه و آله را پایان یافته‏مى‏دانستند زبان به تمسخر و استهزاء گشوده و گفته‏هاى او رابصورت مسخره بازگو مى‏نمودند،ابو جهل گفت:
-محمد خیال مى‏کند اگر شما پیروى او را بکنید سلطنت‏بر عرب و عجم را بدست‏خواهید آورد،و بعد هم که مردیددوباره زنده خواهید شد و باغهائى مانند باغهاى اردن(و شام)
بشما خواهند داد ولى اگر از او پیروى نکردید کشته خواهید شد ووقتى شما را زنده مى‏کنند آتشى برایتان بر پا خواهند کرد که‏در آن بسوزید!
و شاید دیگران هم در تایید گفتار او سخنانى گفتند و بهرترتیبى بود شب را سپرى کردند و همینکه صبح شد و براى‏حمله بخانه ریختند ناگهان على بن ابیطالب را دیدند که ازمیان بستر رسولخدا صلى الله علیه و آله بیرون آمد و از جا برخاست،و بر روى آنها فریاد زد و گفت: چه خبر است؟
مشرکین بجاى خود خشک شده با کمال تعجب پرسیدند:
محمد کجاست؟
على فرمود:مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودید؟مگرشما او را به بیرون کردن از شهر تهدید نکردید؟او هم به پاى‏خود از شهر شما بیرون رفت.
اینان که در برابر عملى انجام شده و کارى از دست رفته‏قرار گرفته بودند ابتداء ابو لهب را به باد کتک گرفته به اوگفتند:تو بودى که ما را فریب دادى و مانع شدى تا ما سرشب‏کار را یکسره کنیم سپس با سرعت‏به اینطرف و آنطرف و کوه‏و دره‏هاى مکه در جستجوى محمد رفتند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:02 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در غار ثور

از آنسو رسولخدا صلى الله علیه و آله و ابو بکر در غار آرمیده واز شکافى که وارد شده بودند بیابان و صحرا را مى‏نگریستند وبر طبق روایات خداى تعالى براى گم شدن رد پاى رسولخداصلى الله علیه و آله عنکبوتى را مامور کرده بود تا بر در غار تار به‏تند،و کبکهائى را فرستاد تا آنجا تخم بگذارند و بهر ترتیبى بودوقتى مشرکین به در غار رسیدند،ابو کرز و یا سراقة نگاه کرد دیدردپاها قطع شده از اینرو همانجا ایستاد و گفت:
-محمد و رفیقش از اینجا نگذشته و داخل این غار هم نشده‏اند زیرا اگر بدرون آن رفته بودند این تارها پاره مى‏شد واین تخم کبک‏ها مى‏شکست،دیگر نمیدانم در اینجا یا بزمین‏فرو رفته‏اند و یا به آسمان صعود کرده‏اند!
مشرکین دوباره در بیابان پراکنده شدند و هر کدام براى پیداکردن رسولخدا صلى الله علیه و آله بسوئى رفتند و برخى درحوالى غار بجستجو پرداختند.اینجا بود که ابو بکر ترسید ومضطرب شد و چنانچه خداى تعالى در سوره توبه(آیه 39)
فرموده است:رسولخدا صلى الله علیه و آله براى اطمینان‏خاطرش بدو فرمود:«لا تحزن ان الله معنا...»محزون مباش که‏خدا با ما است و در پاره‏اى از روایات است که با اینحال‏مطمئن نشد،در اینوقت‏یکى از مشرکین روبروى غار نشست تابول کند پیغمبر به ابو بکر فرمود:اگر اینها ما را میدیدند این مرداینگونه برابر غار براى بول کردن نمى‏نشست.و در روایت‏دیگرى که اهل سنت نیز نقل کرده‏اند (1) آمده که چون دیدابو بکر آرام نمى‏شود بدو فرمود:بنگر-و از طریق اعجازدریائى و کشتى را بدو نشان داد که در یکسوى غار بود-و بدوفرمود:اگر اینها داخل غار شدند ما سوار بر این کشتى شده وخواهیم رفت.
بارى رسولخدا صلى الله علیه و آله سه روز هم چنان در غاربود و در اینمدت چند نفر بودند که از محل اختفاى رسولخدامطلع بودند و براى آنحضرت و ابو بکر غذا مى‏آوردند و اخبارمکه را به اطلاع آنحضرت میرساندند،یکى على علیه السلام‏بود که مطابق چند حدیث هر روزه بدانجا میآمد و سه شتر ودلیل راه بمنظور هجرت بمدینه براى آنحضرت و ابو بکر و غلام‏او تهیه کرد و دیگرى غلام ابو بکر عامر بن فهیرة بود چنانچه درپاره‏اى از تواریخ آمده.
-----------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2-ص 243.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:04 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

راه امن شد  

سه روز رسولخدا صلى الله علیه و آله در غار ماند و در این سه‏روز مشرکین قریش جاهائى را که احتمال میدادند پیغمبر خدابدانجا رفته باشد زیر پا گذاردند و چون اثرى از آنحضرت‏نیافتند تدریجا مایوس شده و موقتا از جستجو و تفحص منصرف‏شدند اما جایزه بسیار بزرگى براى کسى که محمد را بیابدتعیین کردند و آن جایزه‏«صد شتر»بود،و راستى هم براى‏اعراب آنزمان که همه ثروت و سرمایه‏شان در شتر خلاصه میشدجایزه بسیار بزرگى بود (1) .
یاس مشرکین از یافتن محمد صلى الله علیه و آله سبب شدکه راهها امن شود و پیغمبر خدا طبق طرح قبلى بتواند از غاربیرون آمده و به سوى مدینه حرکت کند.
چنانچه قبلا اشاره شد براى اینکار به دو چیز احتیاج داشتندیکى مرکب و دیگرى راهنما و دلیل راه،که آنها را حتى‏المقدور از بیراهه ببرد،مطابق آنچه‏«سیوطى‏»در کتاب‏«درالمنثور»از ابن مردویه و دیگران نقل کرده على علیه السلام‏اینکارها را انجام داد و سه شتر براى آنها خریدارى کرده ودلیل راهى نیز براى ایشان اجیر کرد و روز سوم آنها را بر در غارآورد و رسولخدا صلى الله علیه و آله بدین ترتیب بسوى مدینه‏حرکت کرد،و مطابق نقل ابن هشام و دیگران ابو بکر قبلا سه‏شتر براى انجام این منظور آماده کرده بود و شخصى را هم بنام‏عبد الله بن ارقط(یا اریقط)-که خود از مشرکین بود-ولى بخاطراینکه مورد سوء ظن قرار نگیرد او را-اجیر کردند،و دختر ابو بکر«اسماء»نیز براى ایشان آذوقه آورد.
اما همگى اینان با مختصر اختلافى نوشته‏اند:هنگامى که‏رسولخدا صلى الله علیه و آله خواست‏حرکت کند ابو بکر یاعبد الله ابن ارقط شتر را پیش آوردند که آن حضرت سوار شودولى رسولخدا صلى الله علیه و آله از سوار شدن خوددارى کرد وفرمود شترى را که از آن من نیست‏سوار نمى‏شوم و بالاخره پس‏از مذاکره رسولخدا صلى الله علیه و آله آن شتر را از ابو بکرخریدارى کرد و آنگاه سوار آن شتر شد و براه افتادند.
----------------------------------
1-جالب این است که در پاره‏اى از روایات اهل سنت آمده که قریش براى
-دستگیرى ابو بکر نیز یکصد شتر جایزه تعیین کردند...
ولى بگفته اسکافى معتزلى(بر طبق نقل ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه-ج 13ص 269) مجعول بودن اینگونه روایات روشن است،زیرا قریش نسبت‏به ابو بکرهیچگونه حساسیتى نداشتند که حاضر شوند صد شتر براى دستگیرى او بدهند،وهیچگاه در این حد از اهمیت قرار نداشت که آن مردم مال دوست‏بخیل براى‏دستگیرى او حاضر شوند چنین بهاى عظیمى را بپردازند...

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:04 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

سراقة در تعقیب رسولخدا  

سراقة بن مالک-یکى از افراد سرشناس مکه و سوار کاران‏عرب در زمان خود بود-گوید:من با افراد قبیله خود دور هم‏نشسته بودیم که مردى از همان قبیله از راه رسید و در برابر ماایستاده گفت:
-بخدا سوگند من سه نفر را دیدم که بسوى یثرب میرفتندگمان من این است که محمد و همراهانش بودند!
من دانستم راست میگوید اما براى اینکه آنها که این‏حرف را شنیدند به طمع جایزه بزرگ قریش به سوى یثرب براه‏نیفتند بدو گفتم:نه آنها محمد و همراهانش نبوده‏اند بلکه آنان‏افراد فلان قبیله‏اند که در تعقیب گمشده خود میگشته‏اند! آن مرد که این حرف را از من شنید باور کرد و گفت:شایدچنین باشد که میگوئى و بدنبال کار خود رفت و دیگران هم‏سرگرم گفتگوى خود شدند،اما من پس از اندکى تامل برخاسته‏بخانه آمدم و اسب خود را زین کرده و شمشیر و نیزه‏ام رابرداشته بسرعت راه مدینه را در پیش گرفتم و بالاخره خود را به‏رسولخدا صلى الله علیه و آله و همراهانش رساندم اما همینکه‏خواستم به آنها نزدیک شوم دستهاى اسب بزمین فرو رفت و من‏از بالاى سر اسب بسختى بزمین افتادم و این جریان دو یا سه‏بار تکرار شد و دانستم که نیروى دیگرى نگهبان و محافظ آن‏حضرت است و مرا بدو دسترسى نیست از اینرو توبه کرده‏بازگشتم.
و در حدیثى که احمد و بخارى و مسلم و دیگران نقل‏کرده‏اند همینکه سراقة بدانها نزدیک شد ابو بکر ترسید و باوحشت‏برسولخدا صلى الله علیه و آله عرضکرد:یا رسول الله‏دشمن بما رسید!حضرت فرمود:نترس خدا با ما است!و براى‏دومین بار از ترس گریست و گفت:تعقیب کنندگان بمارسیدند!حضرت او را دلدارى داده و درباره سراقة نفرین کرد وهمان سبب شد که اسب سراقة بزمین خورده و سراقة بیفتد...
تا بآخر.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:05 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و اینک تحقیقى درباره برخى از روایات هجرت

1-در پاره‏اى از روایات آمده که سراقه گوید:وقتى‏دانستم که نیروى غیبى نگهبان رسول خدا است و کسى را براو دسترسى نیست فریاد زدم و به آن حضرت و همراهانش امان‏داده و درخواست کردم بایستند،و چون ایستادند نزدیک رفتم وجریان صد شتر جایزه مشرکین و مطالب دیگرى را که در این‏رابطه و تصمیم قریش بر قتل و دستگیرى آن حضرت شنیده بودم‏به اطلاع آن حضرت رساندم و از او خواستم تا اجازه دهد قدرى‏توشه راه براى آنها تهیه کنم و تیرى که همراه داشتم به او بدهم‏و عرض کردم در سر راهتان که مى‏روید شتران من در حال چراهستند و غلام من آنها را مى‏چراند،این تیر را بگیر تا نشانه وعلامتى باشد که اگر نیازمند شدید به غلام من بدهید و از شیرشتران من استفاده کنید...
ولى آن حضرت نپذیرفت و فرمود:
«لا حاجة لی فیما عندک...»
-مرا بدانچه در نزد تو است نیازى نیست...
و شاید علت این کار آن حضرت این بوده که نمى‏خواسته ازشخص مشرکى مانند سراقة بن مالک بر سر او منتى باشد...
چنانچه در موارد مشابه این جریان نیز برخورد آن حضرت اینگونه‏بود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:06 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تعقیب از طرف دشمنان

و در پاره‏اى از روایات آمده که در میان قریش مردى بودملقب به‏«ابو کرز»که از قبیله خزاعة بود و در شناختن رد پاى‏افراد مهارتى بسزا داشت از اینرو چند نفر بدنبال او رفته و از وى‏خواستند رد پاى محمد را بیابد.ابو کرز اثر قدمهاى رسولخداصلى الله علیه و آله را از در خانه آنحضرت نشان داد و بدنبال آن‏همچنان پیش رفتند تا جائى که ابو بکر به آنحضرت ملحق شده بود گفت:در اینجا ابى قحافة یا پسرش نیز به او ملحق شده!
اینان بدنبال جاى پاها همچنان تا در غار پیش آمدند.
و در روایات دیگرى بجاى ابو کرز نام سراقة بن مالک ذکرشده که او چنین کارى را کرد...
ولى بر فرض صحت این روایات کیفیت پیدا کردن رد پاى‏رسول خدا(ص)با این دقت و خصوصیات جاى تردید و موردبحث است زیرا اولا رسول خدا(ص)و ابو بکر پابرهنه نبوده‏اندکه کسى بتواند جاى آنرا با این خصوصیات بشناسد،و ثانیامقدارى از این راه روى سنگها و قسمتهاى کوهستانى بوده که‏اثرى از رفتن و جاى پا در آنها نمیماند...و الله العالم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:06 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

تعقیب از طرف دشمنان

و در پاره‏اى از روایات آمده که در میان قریش مردى بودملقب به‏«ابو کرز»که از قبیله خزاعة بود و در شناختن رد پاى‏افراد مهارتى بسزا داشت از اینرو چند نفر بدنبال او رفته و از وى‏خواستند رد پاى محمد را بیابد.ابو کرز اثر قدمهاى رسولخداصلى الله علیه و آله را از در خانه آنحضرت نشان داد و بدنبال آن‏همچنان پیش رفتند تا جائى که ابو بکر به آنحضرت ملحق شده بود گفت:در اینجا ابى قحافة یا پسرش نیز به او ملحق شده!
اینان بدنبال جاى پاها همچنان تا در غار پیش آمدند.
و در روایات دیگرى بجاى ابو کرز نام سراقة بن مالک ذکرشده که او چنین کارى را کرد...
ولى بر فرض صحت این روایات کیفیت پیدا کردن رد پاى‏رسول خدا(ص)با این دقت و خصوصیات جاى تردید و موردبحث است زیرا اولا رسول خدا(ص)و ابو بکر پابرهنه نبوده‏اندکه کسى بتواند جاى آنرا با این خصوصیات بشناسد،و ثانیامقدارى از این راه روى سنگها و قسمتهاى کوهستانى بوده که‏اثرى از رفتن و جاى پا در آنها نمیماند...و الله العالم.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  2:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها