0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  1:38 PM

و اما اصل داستان  

پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد:قصى بن‏کلاب جد اعلاى رسولخدا صلى الله علیه و آله پس از اینکه برتمام قبائل قریش سیادت و آقائى یافت از جمله کارهائى راخانه‏اى را براى مشورت در اداره که در مکه انجام داد این بود که کارها و حل مشکلات و پیش آمدها اختصاص داد،و پس ازوى نیز بزرگان مکه براى مشورت در کارهاى مهم خویش درآنجا اجتماع مى‏کردند و آن خانه را دار الندوة نامیدند.
این جریان هم که پیش آمد،قریش بزرگان خود را خبرکرده تا براى تصمیم قطعى درباره حضرت محمد صلى الله‏علیه و آله به شور و گفتگو بپردازند،و قانونشان هم این بود که‏افراد پائین‏تر از چهل سال حق ورود به دار الندوة را نداشتند.
محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اینگونه نقل‏کرده و مى‏نویسد:
براى مشورت در این کار چهل نفر از بزرگان در دار الندوة‏جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاکره شوند دربان‏دار الندوة پیرمردى را دید با قیافه‏اى جالب و ظاهر الصلاح که‏دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مى‏خواهد و چون از اوپرسید:تو کیستى؟جواب داد:
-من پیرمردى از اهل نجد هستم که وقتى از اجتماع شما باخبر شدم براى هم فکرى و مشورت با شما خود را به اینجارساندم شاید بتوانم کمک فکرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیرنجدى به مجلس صادر گردید.
و این پیر مرد کسى جز شیطان و ابلیس نبود که طبق روایت‏به این صورت در آمده و خود را به مجلس رسانده بود.
(و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده که پیشنهادات‏شیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفى‏نموده است)!در اینوقت ابو جهل به سخن آمده گفت:ما اهل‏حرم خدائیم که در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مى‏آیند و مارا گرامى دارند،و کسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنان‏بودیم تا اینکه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و ما اورا به خاطر صلاح و راستى و درستى‏«امین‏»خواندیم و چون به‏مقام و مرتبه‏اى رسید مدعى نبوت شد و گفت:از آسمانها براى‏من خبر مى‏آورند و بدنبال آن خردمندان ما را سفیه و بى‏خردخواند،و خدایان ما را دشنام داد،و جوانانمان را تباه ساخت وجماعت ما را پراکنده نمود،و چنین پندارد که هر که از ما مرده‏در دوزخ است و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من درباره‏او فکرى بنظرم رسیده!
گفتند:چه فکرى؟
گفت:نظر من آنست که مردى را بگماریم تا او را بقتل‏رساند!در آنوقت‏بنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند بجاى‏یک خونبها ده خونبها مى‏پردازیم!
پیرمرد نجدى گفت:این راى درستى نیست!
گفتند:چرا؟ گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم قاتل او را هر که باشدخواهند کشت و هیچگاه حاضر نمى‏شوند قاتل محمد زنده روى‏زمین راه برود و در اینصورت کدامیک از شما حاضر است اقدام‏به چنین کارى بکند و جان خود را در این راه بدهد!و انگهى‏اگر کسى هم حاضر به این کار بشود اینکار منجر بجنگ وخونریزى میان قبائل مکه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهیدشد.
دیگرى گفت:من فکر دیگرى کرده‏ام و آن این است که‏او را در خانه‏اى زندانى کنیم و هم چنان غذاى او را بدهیم‏باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانچه زهیر و نابغة‏و امرى‏ء القیس(شاعران معروف عرب)مردند.
پیرمرد نجدى گفت:این راى بدتر از آن نظر اولى است!
گفتند:چرا؟
گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم هیچگاه اینکار را تحمل‏نخواهند کرد و اگر خودشان به تنهائى هم از عهده شما برنیاینددر موسمهاى زیارتى که قبائل دیگر بمکه مى‏آیند از آنهااستمداد کرده او را از زندان بیرون میآورند!
سومى گفت:او را از شهر خود بیرون مى‏کنیم و با خیالى‏آسوده به پرستش خدایان خود مشغول مى‏شویم.
شیطان محفل مزبور گفت:این راى از آن هر دو بدتر است!
پرسیدند:چرا؟
گفت:براى آنکه شما مردى را با این زیبائى صورت وبیان گرم و فصاحت لهجه بدست‏خود به شهرها و میان قبائل‏مى‏فرستید و در نتیجه،وى آنها را با بیان خود جادو کرده پیروخود میسازد و چندى نمى‏گذرد که لشکرى بى‏شمار را بر سرشما فرو خواهد ریخت!
در اینوقت‏حاضرین مجلس سکوت کرده دیگر کسى‏سخنى نگفت و همگى در فکر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدوکرده گفتند:
-پس چه باید کرد؟
شیطان مجلس گفت:یک راه بیشتر نیست و جز آن نیزکار دیگرى نمى‏توان کرد،و آن این است که از هر تیره وقبیله‏اى از قبایل و تیره‏هاى عرب حتى از بنى هاشم یک مرد راانتخاب کنید و هر کدام شمشیرى بدست گیرند و یک مرتبه براو بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شرکت جویند،و بدین ترتیب خون او در میان قبائل عرب پراکنده خواهد شد وبنى هاشم نیز که خود در قتل او شرکت داشته‏اند نمى‏توانندمطالبه خونش را بکنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى میشوندو در آنصورت بجاى یک خونبها سه خونبها میدهید! گفتند:آرى ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته وهمگى راى پیرمرد را تصویب نموده و گفتند:بهترین راى‏همین است.و بدینمنظور از بنى هاشم نیز ابو لهب را با خودهمراه ساخته و از قبائل دیگر نیز از هر کدام شخصى را براى‏اینکار برگزیدند.
ده نفر یا بنقلى پانزده نفر که هر یک نفر یا دو نفر آنها ازقبیله‏اى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده کرده و بمنظور کشتن‏پیامبر اسلام شبانه به پشت‏خانه رسولخدا صلى الله علیه و آله‏آمدند،و چون خواستند وارد خانه شوند ابو لهب مانع شده گفت:
در اینخانه زن و کودک خفته‏اند و من نمیگذارم شما شبانه‏با اینوضع بخانه بریزید زیرا ترس آن هست که درگیرودار حمله‏به اطاق و بستر محمد بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرهاکشته شود،و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند،بایدشب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم،و همینکه صبح‏شد نقشه خود را عملى خواهیم کرد.
از آنسو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشرکین را درضمن آیه
و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک‏و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین (1) .
به اطلاع آنحضرت رسانید،رسولخدا صلى الله علیه و آله که بگفته جمعى از مورخین‏خود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده کرده و مقدمات‏کار را فراهم ساخته بود تصمیم گرفت همان شب از مکه خارج‏شود،اما اینکار خطرهائى را هم در پى داشت که مقابله با آنهانیز پیش بینى شده بود.
زیرا با توجه به اینکه خانه‏هاى مکه در آنزمان عمومادیوارهاى بلندى نداشته و مردم از خارج خانه مى‏توانستندرفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند رسولخدا صلى الله‏علیه و آله باید مردى را بجاى خود در بستر بخواباند تا مشرکین‏نفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و کار بتعویق نیفتد،وانتخاب چنین فردى هم آسان نبود.
زیرا کسى که در آنشب در بستر پیغمبر میخوابید بایدشخصى فداکار و از جان گذشته و مؤمن باشد و از نظر خلقیات‏و حرکات نیز همانند رسولخدا صلى الله علیه و آله باشد و با تمام‏خطرهائى که اینکار براى او دارد آماده باشد.
------------------------------------------
1-سوره انفال-آیه 30.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها