پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 1:38 PM
و اما اصل داستان
پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد:قصى بنکلاب جد اعلاى رسولخدا صلى الله علیه و آله پس از اینکه برتمام قبائل قریش سیادت و آقائى یافت از جمله کارهائى راخانهاى را براى مشورت در اداره که در مکه انجام داد این بود که کارها و حل مشکلات و پیش آمدها اختصاص داد،و پس ازوى نیز بزرگان مکه براى مشورت در کارهاى مهم خویش درآنجا اجتماع مىکردند و آن خانه را دار الندوة نامیدند.
این جریان هم که پیش آمد،قریش بزرگان خود را خبرکرده تا براى تصمیم قطعى درباره حضرت محمد صلى اللهعلیه و آله به شور و گفتگو بپردازند،و قانونشان هم این بود کهافراد پائینتر از چهل سال حق ورود به دار الندوة را نداشتند.
محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اینگونه نقلکرده و مىنویسد:
براى مشورت در این کار چهل نفر از بزرگان در دار الندوةجمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاکره شوند درباندار الندوة پیرمردى را دید با قیافهاى جالب و ظاهر الصلاح کهدم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مىخواهد و چون از اوپرسید:تو کیستى؟جواب داد:
-من پیرمردى از اهل نجد هستم که وقتى از اجتماع شما باخبر شدم براى هم فکرى و مشورت با شما خود را به اینجارساندم شاید بتوانم کمک فکرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیرنجدى به مجلس صادر گردید.
و این پیر مرد کسى جز شیطان و ابلیس نبود که طبق روایتبه این صورت در آمده و خود را به مجلس رسانده بود.
(و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده که پیشنهاداتشیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفىنموده است)!در اینوقت ابو جهل به سخن آمده گفت:ما اهلحرم خدائیم که در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مىآیند و مارا گرامى دارند،و کسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنانبودیم تا اینکه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و ما اورا به خاطر صلاح و راستى و درستى«امین»خواندیم و چون بهمقام و مرتبهاى رسید مدعى نبوت شد و گفت:از آسمانها براىمن خبر مىآورند و بدنبال آن خردمندان ما را سفیه و بىخردخواند،و خدایان ما را دشنام داد،و جوانانمان را تباه ساخت وجماعت ما را پراکنده نمود،و چنین پندارد که هر که از ما مردهدر دوزخ است و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من دربارهاو فکرى بنظرم رسیده!
گفتند:چه فکرى؟
گفت:نظر من آنست که مردى را بگماریم تا او را بقتلرساند!در آنوقتبنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند بجاىیک خونبها ده خونبها مىپردازیم!
پیرمرد نجدى گفت:این راى درستى نیست!
گفتند:چرا؟ گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم قاتل او را هر که باشدخواهند کشت و هیچگاه حاضر نمىشوند قاتل محمد زنده روىزمین راه برود و در اینصورت کدامیک از شما حاضر است اقدامبه چنین کارى بکند و جان خود را در این راه بدهد!و انگهىاگر کسى هم حاضر به این کار بشود اینکار منجر بجنگ وخونریزى میان قبائل مکه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهیدشد.
دیگرى گفت:من فکر دیگرى کردهام و آن این است کهاو را در خانهاى زندانى کنیم و هم چنان غذاى او را بدهیمباشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانچه زهیر و نابغةو امرىء القیس(شاعران معروف عرب)مردند.
پیرمرد نجدى گفت:این راى بدتر از آن نظر اولى است!
گفتند:چرا؟
گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم هیچگاه اینکار را تحملنخواهند کرد و اگر خودشان به تنهائى هم از عهده شما برنیاینددر موسمهاى زیارتى که قبائل دیگر بمکه مىآیند از آنهااستمداد کرده او را از زندان بیرون میآورند!
سومى گفت:او را از شهر خود بیرون مىکنیم و با خیالىآسوده به پرستش خدایان خود مشغول مىشویم.
شیطان محفل مزبور گفت:این راى از آن هر دو بدتر است!
پرسیدند:چرا؟
گفت:براى آنکه شما مردى را با این زیبائى صورت وبیان گرم و فصاحت لهجه بدستخود به شهرها و میان قبائلمىفرستید و در نتیجه،وى آنها را با بیان خود جادو کرده پیروخود میسازد و چندى نمىگذرد که لشکرى بىشمار را بر سرشما فرو خواهد ریخت!
در اینوقتحاضرین مجلس سکوت کرده دیگر کسىسخنى نگفت و همگى در فکر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدوکرده گفتند:
-پس چه باید کرد؟
شیطان مجلس گفت:یک راه بیشتر نیست و جز آن نیزکار دیگرى نمىتوان کرد،و آن این است که از هر تیره وقبیلهاى از قبایل و تیرههاى عرب حتى از بنى هاشم یک مرد راانتخاب کنید و هر کدام شمشیرى بدست گیرند و یک مرتبه براو بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شرکت جویند،و بدین ترتیب خون او در میان قبائل عرب پراکنده خواهد شد وبنى هاشم نیز که خود در قتل او شرکت داشتهاند نمىتوانندمطالبه خونش را بکنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى میشوندو در آنصورت بجاى یک خونبها سه خونبها میدهید! گفتند:آرى ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته وهمگى راى پیرمرد را تصویب نموده و گفتند:بهترین راىهمین است.و بدینمنظور از بنى هاشم نیز ابو لهب را با خودهمراه ساخته و از قبائل دیگر نیز از هر کدام شخصى را براىاینکار برگزیدند.
ده نفر یا بنقلى پانزده نفر که هر یک نفر یا دو نفر آنها ازقبیلهاى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده کرده و بمنظور کشتنپیامبر اسلام شبانه به پشتخانه رسولخدا صلى الله علیه و آلهآمدند،و چون خواستند وارد خانه شوند ابو لهب مانع شده گفت:
در اینخانه زن و کودک خفتهاند و من نمیگذارم شما شبانهبا اینوضع بخانه بریزید زیرا ترس آن هست که درگیرودار حملهبه اطاق و بستر محمد بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرهاکشته شود،و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند،بایدشب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم،و همینکه صبحشد نقشه خود را عملى خواهیم کرد.
از آنسو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشرکین را درضمن آیه
و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوکو یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین (1) .
به اطلاع آنحضرت رسانید،رسولخدا صلى الله علیه و آله که بگفته جمعى از مورخینخود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده کرده و مقدماتکار را فراهم ساخته بود تصمیم گرفت همان شب از مکه خارجشود،اما اینکار خطرهائى را هم در پى داشت که مقابله با آنهانیز پیش بینى شده بود.
زیرا با توجه به اینکه خانههاى مکه در آنزمان عمومادیوارهاى بلندى نداشته و مردم از خارج خانه مىتوانستندرفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند رسولخدا صلى اللهعلیه و آله باید مردى را بجاى خود در بستر بخواباند تا مشرکیننفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و کار بتعویق نیفتد،وانتخاب چنین فردى هم آسان نبود.
زیرا کسى که در آنشب در بستر پیغمبر میخوابید بایدشخصى فداکار و از جان گذشته و مؤمن باشد و از نظر خلقیاتو حرکات نیز همانند رسولخدا صلى الله علیه و آله باشد و با تمامخطرهائى که اینکار براى او دارد آماده باشد.
------------------------------------------
1-سوره انفال-آیه 30.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.