پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 1:40 PM
بسوى غار ثور
موضوع دیگرى را که پیغمبر خدا پیش بینى کرد،مسیرىبود که براى رفتن به یثرب انتخاب نمود،زیرا بخوبى معلوم بودکه چون مشرکین از خروج آنحضرت مطلع شوند با تمام قوائىکه در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیرى آنحضرتبرمیآیند و رسولخدا صلى الله علیه و آله باید راهى را انتخاب کندو بترتیبى خارج شود که دشمنان نتوانند او را پیدا کرده و بمکهباز گردانند.
براى این منظور هم شبى که از مکه خارج شد بجاى آنکهراه معمولى یثرب را در پیش گیرد، و اساسا به سمتشمالغربى مکه و ناحیه یثرب برود،راه جنوب غربى را در پیشگرفت و خود را به غار معروف«غار ثور»رسانید.و سه روز درآن غار ماند آنگاه بسوى مدینه حرکت کرد.
در این میان ابو بکر نیز از ماجرا مطلع شد و خود را به پیغمبررساند و با آنحضرت وارد غار شد (1) و یا بگفته دستهاى از مورخین رسولخدا صلى الله علیه و آله همان شب او را از ماجرامطلع کرده بهمراه خود به غار برد.
ابن هشام مىنویسد:ساعتى که رسولخدا صلى الله علیه و آلهخواست تصمیم خود را در هجرت از مکه عملى سازد بخانهابو بکر آمد و او را برداشته از در کوچکى که در پشتخانهابو بکر بود،بسوى غار ثور حرکت کردند غار مزبور در کوهى درقسمت جنوبى مکه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسیدند و هر دو وارد غار شدند.
ابو بکر بفرزندش عبد الله دستور داد در مکه بماند و اخبارمکه و قریش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و ازآنسو غلام خود عامر بن فهیره را مامور کرد تا گوسفندان او رابعنوان چرانیدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غارسوق دهد تا بتوانند از شیر و یا احیانا از گوشت آنها در صورتامکان استفاده کنند،و براى اینکه رد پاى عبد الله بن ابى بکرهم که شبها بغار میآمد از بین برود و اثر پائى از او بجاى نماندعامر بن فهیره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى کهعبد الله آمده بود و در همان خط به چرا مىبرد.
-------------------------------------
1-احمد بن حنبل یکى از امامان اهل سنت در کتاب مسند خود(ج 1 ص 331)
داستان را همینگونه نقل کرده که مىگوید:على به جاى پیغمبر صلى الله علیه و آلهخوابید در این وقت ابو بکر به خانه رسولخدا صلى الله علیه و آله آمد و خیال کردپیغمبر است که خوابیده از اینرو صدا زد:یا نبى الله،اى پیغمبر خدا-علىعلیه السلام فرمود:پیغمبر خدا اینجا نیست و بسوى«بئر میمون»-چاه میمون- رفت...و به دنبال آن ابو بکر خود را به رسولخدا صلى الله علیه و آله رسانید و واردغار گردید.
و طبرى-یکى از بزرگترین مورخان ایشان-نیز داستان را به همین گونه(درج 2 ص 100)با اضافاتى نقل کرده گوید:هنگامى که ابو بکر بالاى بستر آمد وعلى علیه السلام بدو فرمود: پیغمبر رفت.ابو بکر با سرعتبدان سمت که رسولخداصلى الله علیه و آله رفته بود براه افتاد و هنگامى که پیغمبر صلى الله علیه و آله صداىپاى او را شنید دانستشخصى در تعقیب او مىآید در آن تاریکى گمان کرد یکىاز مشرکین است از اینرو پیغمبر نیز بسرعتخود افزود و همین کار او سبب شد تابند پیشین نعلین آن حضرت پاره شود و انگشت ابهام پاى حضرت بسنگى خورد وشکافت و خون زیادى از آن رفت و با این حال رسولخدا صلى الله علیه و آله از ترسشخصى که او را دنبال مىکرد پیوسته بر سرعت رفتن خود مىافزود تا آنجا کهابو بکر فریاد زد و رسولخدا صلى الله علیه و آله او را شناخت و ایستاد تا ابو بکرنزدیک شد و با یکدیگر به غار رفتند،و از پاى پیغمبر همچنان خون مىرفت...
و سیوطى نیز در درالمنثور چند حدیثبه همین مضمون نقل میکند.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.