پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 1:27 PM
پیمان عقبه دوم
مصعب که در انجام ماموریتخود بخوبى موفق شده بودپس از چندى بمکه بازگشت و چون ایام حج فرا رسید گروهىاز مسلمانان شهر مدینه نیز بهمراه کاروانى که براى حجحرکتکرده بود بمکه آمدند تا ضمن انجام مناسک حج از نزدیکپیغمبر بزرگوار خود را نیز زیارت کنند.
اینان جمعا هفتاد و سه مرد و دو زن بودند که در میانکاروان مدینه مانند حاجیان دیگر به انجام مناسک مشغول وبسیارى از ایشان نیز در افشاء دین خود احتیاط میکردند.
چند تن از مردان آنها پیش از روز عید و رفتن بعرفات ومنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را در مسجد الحرام دیدار کرده و پیغمبر خدا با آنها قرار ملاقات و گفتگو را در شب دوم تشریق(شب دوازدهم)در منى گذارد،و براى آنکه این ملاقات درخفاء انجام شود و مشرکین مکه از ماجرا مطلع نشوند بآنهافرمود:آخرهاى شب که شد یکى یکى به خانه عبد المطلب کهدر عقبه منى استبیائید.
کعب بن مالک-یکى از راویان حدیث-میگوید:ما آنشبرا تا ثلثى از شب در چادرهاى خود بسر بردیم،و پس از آن درکمال خفا یکى یکى بطرف میعادگاه براه افتادیم و همانند راهرفتن مرغ«قطا»گامها را آهسته آهسته برداشته و بر زمینمیگذاردیم و بدین ترتیب همه هفتاد و سه نفر و آن دو زنمسلمانى که همراه ما بود بمیعادگاه رفتیم.
منظور از این دیدار چنانچه بعدا معلوم شد دعوت رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بمدینه و عقد پیمانى در این باره بود.
و از آنجا که این پیمان از نظر تاریخى پیمانى سرنوشتسازبوده و سر فصل حوادث بعدى گردیده و از هفتاد و پنج تن مرد وزنى که در آنشب در عقبه منى حضور یافتهاند بعنوانتاریخ سازانى در آن مقطع تاریخ اسلام یاد شده،خوب است درآغاز نام ایشانرا براى شما ذکر کرده سپس بدنبال ماجرابازگردیم،بخصوص آنکه اکثر اینان در حوادث آینده اسلام و سیاستگذاریها و جنگها و صلحها و ماموریتهاى مهم نقشمهمى را بعهده داشتند،و بسیارى از آنها نیز در جریانات بعدىبشهادت رسیدند،که ما انشاء الله تعالى هر کدام را در جاىخود ذکر خواهیم کرد و در اینجا نیز اشارهاى اجمالى خواهیمداشت.
و بنا بر نقل ابن کثیر در کتاب سیره خود از تیره اوس یازده نفردر عقبه دوم شرکت داشتند که عبارت بودند از:
1-اسید بن حضیر-که پس از شهادت سعد بن معاذ ریاستاین تیره را نیز بعهده گرفت...
2-ابو الهیثم بن تیهان-که از بدریون است.
3-سلمة بن سلامة بن وقش-که او نیز از بدریون است.
4-ظهیر بن ابى رافع.
5-ابو بردة بن تیار.
6-نهیر بن هیثم.
7-سعد بن خیثمه که یکى از نقباء بود و در جنگ بدرنیز شرکت داشت و در همان جنگ بشهادت رسید.
8-رفاعة بن عبد المنذر-که او نیز از نقباء بود و از بدریوناست.
9-عبد الله بن جبیر بن نعمان-که از بدریون است،و درجنگ احد رسول خدا(ص)او را بر تیر اندازان امیر ساخت، و بخاطر نافرمانى سربازان تحت فرماندهى او و خالى شدنسنگر،دشمن بر آنها حمله کرد و او و نه نفر دیگر را بشهادترساند.
10-معن بن عدى که در جنگ بدر و جنگهاى بعدى نیزشرکت داشت،و در جنگ یمامه (1) بشهادت رسید.
11-عویم بن ساعدة-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگرشرکت داشت
و از خزرجیان شصت و دو نفر بودند بشرح زیر:
1-خالد بن زید-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر نیزشرکت داشت-و در زمان معاویه در یکى از جنگها در سرزمینروم بشهادت رسید.
2- 4-معاذ بن حارث و دو برادرش عوف و معوذ-که در جنگبدر شرکت داشتند،و معوذ همان کسى است که ضربهاىکارى در همان جنگ به ابو جهل زد و در هلاکت او بسیار مؤثربود.
5-عمارة بن حزم-که از بدریون است و در جنگهاى دیگرنیز شرکت داشته و سرانجام در جنگ یمامه بشهادت رسید.
6-اسعد بن زرارة-که اجمالى از شرح حال او را درمقالات گذشته قبل خواندید،و او چندى پس از ورود رسولخدا(ص)بمدینه در اثر بیمارى از دنیا رفت و توفیق شرکت درجنگهاى بدر و دیگر جنگها را پیدا نکرد.
7- 10-سهل بن عتیک،اوس بن ثابت،زید بن سهل،قیس بن ابى صعصعه-که همگى از بدریون هستند.
11-عمرو بن غزیه.
12-سعد بن ربیع که یکى از نقیبان بود،و در جنگ بدر واحد نیز شرکت داشت،و در همان جنگ احد پس از رشادتبسیارى بشهادت رسید (2) .
13-خارجة بن زید-که او نیز از بدریون است و در جنگاحد بشهادت رسید.
14-عبد الله بن رواحة-که او نیز از بدریون بود و در جنگاحد و خندق نیز شرکت کرد،و در سال هشتم هجرت در جنگموته بعنوان سومین فرمانده جنگ پس از فداکاریهاى بسیاربشهادت رسید.
15- و 16-بشیر بن سعد و عبد الله بن زید (3) که این دو نیز ازبدریون هستند.
17-خلاد بن سوید-که او نیز در جنگ بدر و احد و خندقشرکت داشت و در جنگ بنى قریظه یهودیان سنگى بر سر اوانداختند و او را بشهادت رساندند،و چنانچه گفتهاند:
رسول خدا(ص)فرمود:وى اجر دو شهید دارد.
18-عقبة بن عمرو-که بگفته ابن اسحاق جوانترین افرادىبود که در عقبه حضور داشت.
19-زیاد بن لبید-که از بدریون بود.
20-رافع بن مالک-که یکى از نقیبان بود.
21-خالد بن قیس-که او نیز از بدریون بود.
22-ذکوان بن عبد قیس-که داستانش را در مقاله قبلى وایمان او را به رسول خدا(ص) خواندید و نقل شده که به او«مهاجرى،انصارى»مىگفتند چون وى پس از اینکه ایمانآورد در مکه و در محضر رسول خدا(ص)ماند تا وقتى کهآنحضرت هجرت فرمود،و او نیز از بدریون است که در جنگاحد بشهادت رسید.
23- و 24-عباد بن قیس بن عامر و برادرش حارث بن قیسکه هر دو در جنگ بدر شرکت داشتند.
25-براء بن معرور-که بعقیده برخى-نخستین کسى بودکه در عقبه با رسول خدا(ص)بیعت کرد،ولى قبل از آنکهرسول خدا(ص)بمدینه بروند وى از دنیا رفت و در هنگام مرگوصیت کرد ثلث مال او را به رسول خدا(ص)بدهند،و آنحضرت نیز آنرا به ورثهاش باز گرداند.
26-فرزند او یعنى بشر بن براء بن معرور-که در جنگهاى بدر و احد و خندق حضور داشت و در جنگ خیبر نیز بهمراهرسول خدا(ص)بود،و در اثر خوردن از همان گوسفندبریان کرده مسمومى که بوسیله زن یهودیه مسموم شده بود و براىرسول خدا(ص)آورد بشهادت رسید.
27-سنان بن صیفى-از بدریون است.
28-طفیل بن نعمان که او نیز از بدریون بود و در جنگخندق بشهادت رسید.
29- 37-معقل بن منذر،و برادرش یزیدین منذر،ضحاک بن حارثه،جبار بن صخر بن امیة، طفیل بن مالک بنخنساء،سلیم بن عامر و برادرش قطبة بن عامر،و برادر دیگرشابو المنذر یزید بن عامر و کعب بن عمرو-که همگى از بدریونهستند.
38- 44-مسعود بن زید،یزید بن حرام(یا خذام)کعب بنمالک،صیفى بن سواد،عمرو بن غنمة،خالد بن عمرو بن عدیعبد الله بن انیس.
45-ثعلبة بن غنمه،عبس بن عامر،که این هر دو نیز ازبدریون هستند.
46- و 47-عبد الله بن عمرو بن حرام که یکى از نقیبان بود ودر جنگ بدر نیز حضور داشت و در جنگ احد بشهادت رسید،و پسرش جابر بن عبد الله.
48-معاذ بن عمرو بن جموح-که در جنگ بدر شرکتداشت،و همان کسى است که از آغاز جنگ در پى فرصتىبود تا ابو جهل را از پاى درآورد،و همچنان سایه وار او را تعقیبمیکرد تا چنین فرصتى بدست آورد شمشیر خود را چنان بر ساقپاى ابو جهل-که سوار بود و معاذ پیاده-بزد که قسمت جدا شدهپاى او(بگفته خود معاذ)همچون هسته خرمائى که از مغز خرماجدا شود بهوا پرتاب شد،و بدنبال این ماجرا بود که عکرمهفرزند ابو جهل که این ماجرا را مشاهده نمود به معاذ حمله کرد وبا شمشیر دست او را جدا کرد بطورى که به پوست آویزانشد...دنباله ماجرا را معاذ اینگونه نقل مىکند،که من باهمان دستبه پوست آویزان شده تا پایان روز میجنگیدم،وچون مشاهده کردم که آن دست آویزان شده جز مزاحمت فایدهدیگرى براى من ندارد بکنار میدان آمدم و انگشتان دست را زیرپاى خود گذارده و بدنم را با فشار به عقب کشیده و بدین ترتیبآنرا جدا کرده و خود را آسوده ساختم.
49-ثابتبن جذع-که او نیز بدرى است و در جنگطائف بشهادت رسید.
50-عمیر بن حارث-بدرى است.
51-خدیجبن سلامة-از هم پیمانان قبیله عمر بن حارث.
52-معاذ بن جبل-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر شرکت داشت و در زمان خلافت عمر بن خطاب در اثر بیمارىطاعون وفات یافت.
53-عبادة بن صامت-و او یکى از نقیبان بود که جنگ بدرو جنگهاى دیگر پس از آنرا درک نمود.
54-عباس بن عبادة بن نضلة که پس از بیعتبا رسولخدا(ص)در عقبه بمدینه نرفت و در همان شهر بماند تا وقتىکه رسول خدا(ص)هجرت کرد،و از اینرو به او«مهاجرى، انصارى»گویند،وى در جنگ احد بشهادت رسید.
55-عقبة بن وهب-که او نیز همانند عباس بن عباده بود واز اینرو به او نیز مهاجرى انصارى گفته شده.
56- و 57- یزید بن ثعلبة و عمرو بن حارث بن لبدة.
58-رفاعة بن عمرو بن زید-بدرى است.
59-سعد بن عباده-از نقیبان بود،و بعدها مقام ریاستخزرج را نیز عهدهدار شد،و همان کسى است که سقیفه را براهانداخت،بشرحى که در جاى خود ذکر خواهد شد.انشاء اللهتعالى.
60-منذر بن عمرو-از نقیبان بود،و در بدر و احد نیز حضورداشت،و در جنگ بئر معونه بشهادت رسید.
61-فروة بن عمرو بن وذفه.
62-عمرو بن زید بن عوف-که در جنگ بدر فرماندهى افراد دنباله لشکر را بعهده داشت.
و اما آن دو زن-یکى«نسیبه»بود که کنیهاش«ام عماره»
است و دختر کعب بن عمرو بن عوف است،و از زنان فداکار وبا شهامت است که در جنگها بهمراه لشکر اسلام میرفت،وگاه همانند مردان میجنگید،و خواهرش نیز با او بود،و شوهرشزید بن عاصم و دو فرزندش حبیب و عبد الله را نیز بجنگ بادشمنان اسلام مىبرد،و پسرش حبیب را مسیلمه کذاب به جرمدفاع از رسولخدا(ص)بطرز فجیعى پس از قطع دستها وپاهایش بشهادت رساند.
اهل تاریخ نوشتهاند:نسیبه در جنگ احد با پسران وشوهرش بمیدان رفته بود و مشگ آبى با خود برداشت و به احدآمد تا زخمیان را مداوا کند و اگر آب خواستند به آنها آببدهد.
در گیر و دار جنگ که مسلمانان رو به هزیمت نهادند ناگاهنسیبه یکى از دو پسر خود را دید که فرار مىکند سر راه او راگرفت و بدو گفت:پسرم بکجا فرار مىکنى آیا از خدا و رسولاو مىگریزى؟پسر که این حرف را از مادر شنید باز گشت ولىبدستیکى از مشرکین کشته شد، نسیبه که چنان دید پیشرفته شمشیر فرزند خود را بدست گرفت و به قاتل او حمله کرد وشمشیر را بر ران او زده و او را کشت چنانچه رسولخدا صلى الله علیه و آله در حق او دعا کرد.
آنگاه شروع به دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله کرد وضرباتى را که حواله آن حضرت مىکردند با سر و سینه دفعمىکرد تا آنجا که به گفته واقدى دوازده زخم کارى از نیزه وشمشیر برداشت و در همانجا رسولخدا صلى الله علیه و آله مردىاز مهاجرین را مشاهده کرد که سپر خود را به پشتسر آویزانکرده و مىگریزد،حضرت او را صدا زده فرمود:
سپر خود را بینداز و به سوى دوزخ برو!
آن مرد سپر را انداخته و گریخت،رسولخدا صلى الله علیهو آله فرمود:اى نسیبه این سپر را بردار،نسیبه نیز سپر را برداشتو شروع به جنگ کرد.
و هنگامى که«ابن قمئة»-یکى از مشرکان و دشمنانسرسخت پیغمبر-به رسولخدا صلى الله علیه و آله حمله کرد وضربتى به شانه آن حضرت زد و به دنبال آن فریاد زد:به لات وعزى سوگند محمد را کشتم!همین نسیبه بر او حمله کرد وضرباتى بر او زد اما چون دو زره بر تن داشت کارگر نشد و اوضربتى بر شانه نسیبه زد که تا زنده بود جاى آن بصورتوحشتناکى باقى ماند،و رسولخدا صلى الله علیه و آله درباره اوفرمود:
«لمقام نسیبة الیوم افضل من مقام فلان و فلان». سهم نسیبه در آن روز و فداکاریهایش از فلان و فلان برتر وبهتر بود.
ابن ابى الحدید معتزلى-پس از نقل این داستان-گوید:اىکاش راوى حدیث نام آن دو نفر را به صراحت مىگفت و بطورکنایه بلفظ«فلان و فلان»نمىگفت تا همگان آن دو نفر رامىشناختند و نسبتبه دیگران گمانها نمىبردند،و از اینبابت تاسف مىخورد که چرا راوى مراعات امانتحدیث رانکرده و نام آن دو نفر را به صراحت ذکر نکرده (4) .
و دنباله داستان را ابن ابى الحدید از واقدى نقل مىکند کهعبد الله بن زید پسر نسیبه گوید: من در آن حال پیش رفتم ودیدم مادرم مشغول دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله است وروى شانهاش زخم گرانى برداشته،پیغمبر به من فرمود:پسر«ام عماره»هستى؟عرض کردم: آرى،فرمود:مادرت!مادرترا دریاب و زخمش را ببند،خدا به شما خانواده برکت(وپاداش خیر) دهد.
مادرم رو به آن حضرت کرده گفت:اى رسولخدا از خدابخواه که منزل ما با تو در بهشتیک جا باشد و ما را در آنجارفیق و همراه تو قرار دهد و حضرت در آن حال دعا کردهگفت:
«اللهم اجعلهم رفقائى فى الجنة».
مادرم که این دعا را شنید گفت:اکنون باکى ندارم از هرمصیبتى که در دنیا به من برسد.
و اما آن زن دیگر نامش«اسما»دختر عمرو بن عدىاست.
دنباله ماجرا...
و بالجمله این هفتاد و سه مرد و دو زن در میعادگاه حاضرشدند و رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز به اتفاق حمزة و على علیه السلام و بگفته برخى عمویش عباس بن عبد المطلب نیزهمراه آنان بود (5) بیامد و پس از حضور تمامى افراد-بنا بنقل ابن هشام در سیره-نخستین کسى که لب بسخن گشود عباس بنعبد المطلب عموى پیغمبر بود که رو بمسلمانان مدینه کرده و بهاین مضمون سخنانى گفت:
اى مردم یثرب شما مقام و شخصیت محمد را در میان مامیدانید،ما تا به امروز او را بهر ترتیبى بوده در مقابل دشمنانحفظ کردهایم اکنون که شما میخواهید او را بشهر خود دعوتکنید باید بدانید که موظفید ویرا در برابر دشمنان یارى کرده واز آزار و گزند آنها محافظتش کنید چنانچه براستى آمادگىاینکار را دارید با او پیمانى ببندید و او را بشهر خود ببریدو گرنه ویرا بحال خود واگذارید تا در شهر خود و در میان قوم وقبیلهاش بماند.
مىنویسند:سخن عباس که بپایان رسید مسلمانان یثربرو به رسولخدا صلى الله علیه و آله کرده گفتند:شما سخن بگوىو هر پیمانى که میخواهى براى خود و خداى خود از ما بگیر!
رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:اما آنچه مربوط بخدااست آنکه او را به پرستید و چیزیرا شریک او قرار ندهید و اما آنچه مربوط به من است آنکه چنانچه از زنان و فرزندان خود دفاعمىکنید از من نیز بهمانگونه دفاع کنید،و در برابر شمشیر وجنگ پایدارى کنید اگر چه عزیزانتان کشته شوند!
پرسیدند:اگر ما چنین کردیم پاداش ما در برابر این کارچیست؟و خدا بما چه خواهد داد؟
فرمود:اما در دنیا آنکه بر دشمنان خویش پیروز خواهیدشد،و اما در آخرت:رضوان و بهشت ابدى پاداش شما است.
براء بن معرور-که یکى از آنها بود-دستخود را بعنوانبیعت دراز کرده عرض کرد:سوگند به آنکه تو را بحق مبعوثفرموده ما تو را همانند عزیزانمان محافظتخواهیم کرد،وهمانگونه که از نوامیس خود دفاع مىکنیم از تو نیز بهمانگونهدفاع خواهیم کرد،پیمانت را با ما ببند که ما بخدا فرزندجنگ و شمشیر هستیم و جنگجوئى را از پدران خود ارثبردهایم...
ابو الهیثم بن تیهان-یکى دیگر از آنان-سخن براء را قطعکرده گفت:اى رسول خدا هم اکنون میان ما و دیگرانپیمانهائى وجود دارد که ما با این پیمان باید خود را براى قطعهمه آنها آماده کنیم،چنان نباشد که چون بنزد ما بیائى و بردشمنانت پیروز شوى ما را رها کرده و بسوى قوم خودباز گردى؟رسولخدا صلى الله علیه و آله تبسمى کرده و آنها رامطمئن ساخت که چنین نخواهد بود.
عباس بن عبادة-یکى دیگر از ایشان-که دید همگى آمادهبستن پیمان شدهاند بپاخاست و هم شهریان خود را مخاطبساخته گفت:
-هیچ میدانید چه پیمانى با این مرد مىبندید؟گفتند:
آرى!گفت:
-شما با مبارزه و جنگ با همه مردم از سرخ و سیاه بیعتمىکنید،اکنون خوب دقت کنید اگر احیانا با از دست دادناموال خود و کشته شدن اشراف و بزرگانتان دست از یارى اوخواهید کشید و تسلیم دشمنش خواهید کرد از بیعتبا اوخوددارى کنید و او را بحال خود واگذارید که بخدا سوگند اگرچنین کارى بکنید ننگ ابدى را براى خود خریدارىکردهاید.
همگى گفتند:ما چنین نخواهیم کرد.و بدین ترتیب باآنحضرت بیعت کرده و نام این بیعت را«بیعة الحرب» گذاردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بدنبال این بیعت و پیمان بدانهافرمود اکنون از میان خود دوازده نفر را انتخاب کنید که آنهانقیب و مهتر شما در کارها باشند و آنها نیز دوازده نفر را-که نهتن از قبیله خزرج و سه تن دیگر از قبیله اوس بودند-براى این منصب به رسولخدا صلى الله علیه و آله معرفى کردند،آن نه تنکه از خزرج بودند نامشان:
اسعد بن زرارة،سعد بن ربیع،براء بن معرور،منذر بنعمرو،عبد الله بن رواحة،رافع بن مالک، عبد الله بن عمرو بنحرام،عبادة بن صامت و سعد بن عبادة بوده.
و آن سه تن که از قبیله اوس بودند نامشان:یکى هماناسید بن حضیر بود که شرح اسلام او را قبلا ذکر کردیم،و دیگرسعد بن خیثمة و سوم رفاعة بن عبد المنذر بود.
پس از اینکه کار پیمان و انتخاب نقیبان به اتمام رسیدیثربیان بدستور رسولخدا صلى الله علیه و آله بچادرهاى خودبازگشتند و بقیه شب را در زیر چادرهاى خود در منى بسربردند.
قریش با خبر شدند...
با اینکه همه این جریانات در دل شب و در خانهسر پوشیده و در کمال خفا انجام گردید اما شیطان کار خود راکرد و بانگ خود را بگوش قریش و ساکنان منى رسانید و بآنهابانگ زد: محمد و از دین بیرون شدگان از قبیله اوس و خزرجبراى جنگ با شما در عقبه هم پیمان شدند!
خبر بگوش قرشیان که رسید لباس جنگ به تن کرده بسوى عقبه براه افتادند و همینکه به تنگناى عقبه رسیدند جناب حمزةو على علیه السلام را دیدند که با شمشیر در آنجا ایستادهاند،وچون حمزه را دیدند پیش آمده گفتند:چه خبر شده و براى چهاجتماع کردهاید؟ حمزة گفت:
-اجتماعى نکردهایم و کسى اینجا نیست و بخدا سوگندهر کس از عقبه عبور کند با این شمشیر او را خواهم زد.قریشکه چنان دیدند بازگشتند.
کعب بن مالک گوید:فردا صبح قرشیان پیش ما آمدهگفتند:ما شنیدهایم شما بر ضد ما با محمد پیمان بسته ومیخواهید او را به یثرب ببرید!ما که با شما سر جنگ نداریم وچیزى نزد ما مبغوضتر از جنگ با شما نیست.
گروهى از همراهان ما که در حال شرک بودند و ازماجراى شب گذشته خبرى نداشتند از جا برخاسته و براى آنهاقسم خوردند که چنین ماجرائى نبوده و ما هیچگونه اطلاعى ازآن نداریم.
قریش نزد عبد الله بن ابى بن ابى سلول که مورد احترامهمگى بود آمده و جریان را از او پرسیدند،او نیز که از ماجرابىخبر بود اظهار بىاطلاعى کرده و براى اطمینان ایشانگفت: اینکه میگوئید موضوع کوچکى نیست و هیچگاه قوم منبدون اطلاع و مشورت با من ستبچنین کارى نمىزنند، قریش هم بسوى خانههاى خود بازگشتند،اما از آنجا کهرفت و آمد مردم یثرب بشهر مکه و هجرت گروهى از مسلمانانبه آن شهر و اخبارى که از پیشرفت اسلام در مدینه گوشزد آنهاشده بود از این سخنان مطمئن نشده و بناى تحقیق بیشترى راگذاردند و هنگامى مطلب براى آنها مسلم شده بود که حاجیاناز منى کوچ کرده و کاروان یثرب از شهر مکه خارج شده بود.
قریش در تعقیب کاروانیان مقدارى از شهر مکه بیرونآمدند و چون مایوس شدند بسوى مکه بازگشتند و با اینحالدو تن از مسلمانان را در«اذاخر»که نام جائى در نزدیکى مکهاست دیدار کردند و آندو را تعقیب کردند،یکى سعد بن عبادةو دیگرى منذر بن عمرو-که هر دو از نقیبان بودند-.
منذر که خود را در محاصره قرشیان دید با چابکى و سرعتاز میان حلقه محاصره خود را بیرون انداخته و فرار کرد و قرشیاننتوانستند او را دستگیر سازند،اما سعد بن عبادة بدست ایشاناسیر گردید و دستهاى او را با همان طنابى که پالان شتر خود رابا آن بسته بود بگردنش بستند و زیر ضربات مشت و چوب ولگدش گرفته بدین ترتیب وارد شهر مکهاش کردند.
خود سعد گوید:هم چنان هر کس میرسید کتکى بمن میزدتا آنکه ابو البخترى دلش بحال من سوخت و پیش آمده گفت:
کسى را در مکه نمىشناسى که او را پناه داده و حقى از اینراه بر او داشته باشى و او را بیارى خود بخوانى تا تو را نجات دهد؟
گفتم:چرا دو تن را مىشناسم یکى جبیر بن مطعم و دیگرىحارث بن حرب که من در یثرب نسبتبه آنها چنین و چنانکردهام و داستان پناه دادن جبیر بن مطعم را ذکر کرد و بالاخرهبه آندو خبر داده و آمدند و مرا از دست قریش نجات دادند.
---------------------------------------------------
1-جنگ یمامه در سال یازدهم هجرت،پس از رحلت رسول خدا(ص)اتفاق افتادکه مسلمانان براى سرکوبى مسیلمه کذاب بدانجا رفتند،و پس از درگیرى سختىکه با او و طرفدارانش پیدا کرده و جمع زیادى از مسلمانان به شهادت رسیدند وبالاخره با پایدارى و مقاومت کم نظیرى که از خود نشان دادند به پیروزى رسیده ودشمن را از پاى درآوردند.
2-ابن هشام و دیگران نقل کردهاند که چون سر و صداى جنگ احد خوابیدرسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:کیست که از حال سعد بن ربیع ما را با خبرکند؟مردى از انصار برخاست و گفت:من به دنبال این کار مىروم،و سپسمیان کشتگان آمد و او را در حالى که رمقى در تن داشت و دقایق آخر عمر رامىگذرانید مشاهده کرده بدو گفت:رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا فرستاد تا تو راپیدا کنم و وضع حال تو را بدو اطلاع دهم!
سعد گفت:من جزء کشتگانم،سلام مرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله برسان وبگو از خدا مىخواهم تا بهترین پاداشى را که خداوند از سوى امتى به پیغمبرشان
مىدهد آن را به تو عنایت کند،و به مردم نیز سلام مرا برسان و بگو:سعد بن ربیعمىگوید: چشم برهم زدنى از حمایت رسولخدا صلى الله علیه و آله دستبرندارید واز دفاع او غافل نشوید که اگر رسولخدا صلى الله علیه و آله کشته شود و یکى از شمازنده بماند هیچگونه عذرى در پیشگاه خداوند ندارید!این را گفت و از دنیا رفت.
و چون این سخن را به آن حضرت گفتند فرمود:
«رحمه الله نصح لله و لرسوله حیا و میتا».
-خدا سعد را رحمت کند که در حیات و مرگ از خیرخواهى و حمایتخدا ورسول او ستبرنداشت.
واقدى از مالک بن دخشم نقل کرده که گفت:من بر سعد بن ربیع گذارم افتادو دیدم دوازده زخم کارى برداشته که هر کدام براى مرگ او کافى بود بدو گفتم:
مىدانى که محمد کشته شد؟
سعد گفت:گواهى میدهم که محمد رسالت پروردگارش را بخوبى انجامداد،تو برو و از دین خود دفاع کن که خداى بزرگ زنده است و هرگز نخواهد مرد.
و در نقل على بن ابراهیم است که آن مردى که بسراغ وى آمده بود گوید:رسولخداصلى الله علیه و آله جائى را نشان داد و گفت:آن جا برو و او را پیدا کن زیرا من اورا در آن جا دیدم که دوازده نیزه بالاى سرش بلند شده بود،گوید:من همانجا آمدمو او را میان کشتگان دیدم دو بار او را صدا زدم پاسخى نداد بار سوم گفتم:
رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا براى تفحص حال تو فرستاده،چون نام رسولخداصلى الله علیه و آله را شنید سربلند کرد و مانند جوجهاى که با شنیدن صداى ما در بهشعف مىآید گویا جان تازهاى گرفت دهان باز کرده گفت:مگر رسولخداصلى الله علیه و آله زنده است؟
گفتم:آرى،با خوشحالى گفت:«الحمد لله...»آنگاه پیغام و سلام او را-چنانچه در بالا ذکر شد نقل کرده-و در پایان گوید:در این وقت نفس عمیقىکشید که دیدم خون زیادى-مانند خونى که از گلوى شتر در وقت نحر بیرون
مىآید-از بدنش خارج شد و از دنیا رفت.
و چون جریان را به رسولخدا صلى الله علیه و آله گفتم فرمود:
«رحم الله سعدا،نصرنا حیا و اوصى بنا میتا».
-خدا رحمت کند سعد را که تا زنده بود ما را یارى کرد و در مرگ نیز سفارش ما رانمود.
3-عبد الله بن زید همان کسى است که اهل سنت عقیده دارند اذان نماز در ما بینخواب و بیدارى به او تلقین شد،و او بنزد رسول خدا(ص)آمد و جریان را به عرضآن حضرت رسانید،و آن حضرت به بلال دستور داد بر طبق گفته او اذان بگوید،که ما انشاء الله تعالى در جاى خود روى آن بحثخواهیم کرد،و بطلان این عقیدهرا از روى روایات و شواهد دیگر به اثبات خواهیم رساند
4-نگارنده گوید:شاید آن دو نفر از کسانى بودند که بعدها داراى منصبهاىمهمى شدند و راوى بخاطر مقامى که پیدا کردند نتوانسته نام آن دو را به صراحتبگوید و از روى تقیه به کنایه گفته است،چنانچه مجلسى(ره)و دیگران گفتهاندکه کنایه از خلیفه اول و دوم است،اگر چه پیروان ایشان حاضر نیستند چنینچیزى را درباره آن دو بشنوند و آن را بپذیرند،و به همین جهت در گوشه و کنارتاریخ دیده مىشود که گاهى نام آندو را در زمره افرادى که در آن روز باپیغمبر(ص)پایدارى کرده و ماندند ذکر کردهاند،اما تعجب اینجا است که معلومنیست اگر آن دو نفر در کنار پیغمبر ماندند چطور شد که کوچکترین زخمى بدانهانرسید و هیچ تیر و نیزهاى بکار نبردند،و هیچ کس را به قتل نرساندند،و چگونهمىشود چند زخم و ضربه به صورت و شانه و بدن پیغمبر برسد،و یک زن مانندنسیبه که معمولا مورد ترحم جنگجویان قرار مىگیرد دوازده زخم کارى بر بدنشبرسد،و یا على بن ابیطالب(ع)نود زخم بر مىدارد و یا ابو دجانه و دیگران آن همهزخم بردارند،اما آن دو نفر خراشى هم برندارند ولى نام هر دوى آنها یا یکى از آنهاجزء ثابت قدمان با رسولخدا در آن روز ثبتشده باشد!
5-این روایت که عباس همراه آنحضرت بود مطابق نقل ابن هشام و ابن اسحاقاست ولى در نقل امام احمد بن حنبل که آنرا از چند طریق نقل کرده و سند همهآنها بجابر بن عبد الله میرسد اینگونه است که گوید:ما در گردنه عقبة بنزد آنحضرترفتیم و چون بنزد ما آمد عرض کردیم:
-یا رسول الله علام نبایعک؟
اى رسول خدا روى چه چیز با تو بیعت کنیم؟-فرمود:
«تبایعونى على السمع و الطاعة فى النشاط و الکسل،و النفقه فى العسر و الیسر،و علىالامر بالمعروف و النهى عن المنکر،و ان تقولوا فى الله لا تخافوا فى الله لومة لائمو على ان تنصرونى فتمنعونى اذا قدمت علیکم مما تمنعون منه انفسکم و ازواجکمو ابناءکم و لکم الجنة!...فقمنا الیه فبایعناه...»تا بآخر حدیثیعنى با من بیعت میکنید برفرمانبردارى و شنوائى دستور در خوشى و سختى،وپرداخت مال در فراخى و تنگى و امر بمعروف و نهى از منکر و اینکه در راه خداسخن حق را بگوئید و در اینراه از سرزنش کسى بیم نداشته باشید و مرا یارى کردهو از من دفاع کنید آنگاه که بنزد شما آمدم همانگونه که از خود و زنان و فرزندانتاندفاع میکنید، و البته در برابر همه اینها پاداش شما بهشت است...(سیرة النبویةابن کثیر ج 2 ص 195)
و در این حدیث که اهل حدیث و تاریخ سنت صحت آنرا تایید کردهاند نامىاز عباس بن عبد المطلب نیست،و با توجه به اینکه عباس بن عبد المطلب در آنموقعدر سلک مشرکین و از بزرگان ایشان محسوب میشده بنظر خیلى بعید میرسد کهرسول خدا(ص)او را بهمراه خود آورده باشد و چنین سخنانى گفته باشد،و از اینرواحتمال دارد این قسمتبدست جیره خواران و مزدوران بنى عباس در تاریخ افزوده
شده باشد تا بدین وسیله سابقه و فضیلتى براى جد بزرگ خود ذکر کرده و بنحوىخود را در داستان هجرت که در اسلام از اهمیتخاصى برخوردار استسهیمکنند.و از این گونه دخل و تصرفها در تاریخ بسیار صورت گرفته است.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.