0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  1:27 PM

پیمان عقبه دوم

مصعب که در انجام ماموریت‏خود بخوبى موفق شده بودپس از چندى بمکه بازگشت و چون ایام حج فرا رسید گروهى‏از مسلمانان شهر مدینه نیز بهمراه کاروانى که براى حج‏حرکت‏کرده بود بمکه آمدند تا ضمن انجام مناسک حج از نزدیک‏پیغمبر بزرگوار خود را نیز زیارت کنند.
اینان جمعا هفتاد و سه مرد و دو زن بودند که در میان‏کاروان مدینه مانند حاجیان دیگر به انجام مناسک مشغول وبسیارى از ایشان نیز در افشاء دین خود احتیاط میکردند.
چند تن از مردان آنها پیش از روز عید و رفتن بعرفات ومنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را در مسجد الحرام دیدار کرده و پیغمبر خدا با آنها قرار ملاقات و گفتگو را در شب دوم تشریق(شب دوازدهم)در منى گذارد،و براى آنکه این ملاقات درخفاء انجام شود و مشرکین مکه از ماجرا مطلع نشوند بآنهافرمود:آخرهاى شب که شد یکى یکى به خانه عبد المطلب که‏در عقبه منى است‏بیائید.
کعب بن مالک-یکى از راویان حدیث-میگوید:ما آنشب‏را تا ثلثى از شب در چادرهاى خود بسر بردیم،و پس از آن درکمال خفا یکى یکى بطرف میعادگاه براه افتادیم و همانند راه‏رفتن مرغ‏«قطا»گامها را آهسته آهسته برداشته و بر زمین‏میگذاردیم و بدین ترتیب همه هفتاد و سه نفر و آن دو زن‏مسلمانى که همراه ما بود بمیعادگاه رفتیم.
منظور از این دیدار چنانچه بعدا معلوم شد دعوت رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بمدینه و عقد پیمانى در این باره بود.
و از آنجا که این پیمان از نظر تاریخى پیمانى سرنوشت‏سازبوده و سر فصل حوادث بعدى گردیده و از هفتاد و پنج تن مرد وزنى که در آنشب در عقبه منى حضور یافته‏اند بعنوان‏تاریخ سازانى در آن مقطع تاریخ اسلام یاد شده،خوب است درآغاز نام ایشانرا براى شما ذکر کرده سپس بدنبال ماجرابازگردیم،بخصوص آنکه اکثر اینان در حوادث آینده اسلام و سیاستگذاریها و جنگها و صلحها و ماموریتهاى مهم نقش‏مهمى را بعهده داشتند،و بسیارى از آنها نیز در جریانات بعدى‏بشهادت رسیدند،که ما انشاء الله تعالى هر کدام را در جاى‏خود ذکر خواهیم کرد و در اینجا نیز اشاره‏اى اجمالى خواهیم‏داشت.
و بنا بر نقل ابن کثیر در کتاب سیره خود از تیره اوس یازده نفردر عقبه دوم شرکت داشتند که عبارت بودند از:
1-اسید بن حضیر-که پس از شهادت سعد بن معاذ ریاست‏این تیره را نیز بعهده گرفت...
2-ابو الهیثم بن تیهان-که از بدریون است.
3-سلمة بن سلامة بن وقش-که او نیز از بدریون است.
4-ظهیر بن ابى رافع.
5-ابو بردة بن تیار.
6-نهیر بن هیثم.
7-سعد بن خیثمه که یکى از نقباء بود و در جنگ بدرنیز شرکت داشت و در همان جنگ بشهادت رسید.
8-رفاعة بن عبد المنذر-که او نیز از نقباء بود و از بدریون‏است.
9-عبد الله بن جبیر بن نعمان-که از بدریون است،و درجنگ احد رسول خدا(ص)او را بر تیر اندازان امیر ساخت، و بخاطر نافرمانى سربازان تحت فرماندهى او و خالى شدن‏سنگر،دشمن بر آنها حمله کرد و او و نه نفر دیگر را بشهادت‏رساند.
10-معن بن عدى که در جنگ بدر و جنگهاى بعدى نیزشرکت داشت،و در جنگ یمامه (1) بشهادت رسید.
11-عویم بن ساعدة-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگرشرکت داشت
و از خزرجیان شصت و دو نفر بودند بشرح زیر:
1-خالد بن زید-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر نیزشرکت داشت-و در زمان معاویه در یکى از جنگها در سرزمین‏روم بشهادت رسید.
2- 4-معاذ بن حارث و دو برادرش عوف و معوذ-که در جنگ‏بدر شرکت داشتند،و معوذ همان کسى است که ضربه‏اى‏کارى در همان جنگ به ابو جهل زد و در هلاکت او بسیار مؤثربود.
5-عمارة بن حزم-که از بدریون است و در جنگهاى دیگرنیز شرکت داشته و سرانجام در جنگ یمامه بشهادت رسید.
6-اسعد بن زرارة-که اجمالى از شرح حال او را درمقالات گذشته قبل خواندید،و او چندى پس از ورود رسول‏خدا(ص)بمدینه در اثر بیمارى از دنیا رفت و توفیق شرکت درجنگهاى بدر و دیگر جنگها را پیدا نکرد.
7- 10-سهل بن عتیک،اوس بن ثابت،زید بن سهل،قیس بن ابى صعصعه-که همگى از بدریون هستند.
11-عمرو بن غزیه.
12-سعد بن ربیع که یکى از نقیبان بود،و در جنگ بدر واحد نیز شرکت داشت،و در همان جنگ احد پس از رشادت‏بسیارى بشهادت رسید (2) .
13-خارجة بن زید-که او نیز از بدریون است و در جنگ‏احد بشهادت رسید.
14-عبد الله بن رواحة-که او نیز از بدریون بود و در جنگ‏احد و خندق نیز شرکت کرد،و در سال هشتم هجرت در جنگ‏موته بعنوان سومین فرمانده جنگ پس از فداکاریهاى بسیاربشهادت رسید.
15- و 16-بشیر بن سعد و عبد الله بن زید (3) که این دو نیز ازبدریون هستند.
17-خلاد بن سوید-که او نیز در جنگ بدر و احد و خندق‏شرکت داشت و در جنگ بنى قریظه یهودیان سنگى بر سر اوانداختند و او را بشهادت رساندند،و چنانچه گفته‏اند:
رسول خدا(ص)فرمود:وى اجر دو شهید دارد.
18-عقبة بن عمرو-که بگفته ابن اسحاق جوانترین افرادى‏بود که در عقبه حضور داشت.
19-زیاد بن لبید-که از بدریون بود.
20-رافع بن مالک-که یکى از نقیبان بود.
21-خالد بن قیس-که او نیز از بدریون بود.
22-ذکوان بن عبد قیس-که داستانش را در مقاله قبلى وایمان او را به رسول خدا(ص) خواندید و نقل شده که به او«مهاجرى،انصارى‏»مى‏گفتند چون وى پس از اینکه ایمان‏آورد در مکه و در محضر رسول خدا(ص)ماند تا وقتى که‏آنحضرت هجرت فرمود،و او نیز از بدریون است که در جنگ‏احد بشهادت رسید.
23- و 24-عباد بن قیس بن عامر و برادرش حارث بن قیس‏که هر دو در جنگ بدر شرکت داشتند.
25-براء بن معرور-که بعقیده برخى-نخستین کسى بودکه در عقبه با رسول خدا(ص)بیعت کرد،ولى قبل از آنکه‏رسول خدا(ص)بمدینه بروند وى از دنیا رفت و در هنگام مرگ‏وصیت کرد ثلث مال او را به رسول خدا(ص)بدهند،و آنحضرت نیز آنرا به ورثه‏اش باز گرداند.
26-فرزند او یعنى بشر بن براء بن معرور-که در جنگهاى بدر و احد و خندق حضور داشت و در جنگ خیبر نیز بهمراه‏رسول خدا(ص)بود،و در اثر خوردن از همان گوسفندبریان کرده مسمومى که بوسیله زن یهودیه مسموم شده بود و براى‏رسول خدا(ص)آورد بشهادت رسید.
27-سنان بن صیفى-از بدریون است.
28-طفیل بن نعمان که او نیز از بدریون بود و در جنگ‏خندق بشهادت رسید.
29- 37-معقل بن منذر،و برادرش یزیدین منذر،ضحاک بن حارثه،جبار بن صخر بن امیة، طفیل بن مالک بن‏خنساء،سلیم بن عامر و برادرش قطبة بن عامر،و برادر دیگرش‏ابو المنذر یزید بن عامر و کعب بن عمرو-که همگى از بدریون‏هستند.
38- 44-مسعود بن زید،یزید بن حرام(یا خذام)کعب بن‏مالک،صیفى بن سواد،عمرو بن غنمة،خالد بن عمرو بن عدی‏عبد الله بن انیس.
45-ثعلبة بن غنمه،عبس بن عامر،که این هر دو نیز ازبدریون هستند.
46- و 47-عبد الله بن عمرو بن حرام که یکى از نقیبان بود ودر جنگ بدر نیز حضور داشت و در جنگ احد بشهادت رسید،و پسرش جابر بن عبد الله.
48-معاذ بن عمرو بن جموح-که در جنگ بدر شرکت‏داشت،و همان کسى است که از آغاز جنگ در پى فرصتى‏بود تا ابو جهل را از پاى درآورد،و همچنان سایه وار او را تعقیب‏میکرد تا چنین فرصتى بدست آورد شمشیر خود را چنان بر ساق‏پاى ابو جهل-که سوار بود و معاذ پیاده-بزد که قسمت جدا شده‏پاى او(بگفته خود معاذ)همچون هسته خرمائى که از مغز خرماجدا شود بهوا پرتاب شد،و بدنبال این ماجرا بود که عکرمه‏فرزند ابو جهل که این ماجرا را مشاهده نمود به معاذ حمله کرد وبا شمشیر دست او را جدا کرد بطورى که به پوست آویزان‏شد...دنباله ماجرا را معاذ اینگونه نقل مى‏کند،که من باهمان دست‏به پوست آویزان شده تا پایان روز میجنگیدم،وچون مشاهده کردم که آن دست آویزان شده جز مزاحمت فایده‏دیگرى براى من ندارد بکنار میدان آمدم و انگشتان دست را زیرپاى خود گذارده و بدنم را با فشار به عقب کشیده و بدین ترتیب‏آنرا جدا کرده و خود را آسوده ساختم.
49-ثابت‏بن جذع-که او نیز بدرى است و در جنگ‏طائف بشهادت رسید.
50-عمیر بن حارث-بدرى است.
51-خدیج‏بن سلامة-از هم پیمانان قبیله عمر بن حارث.
52-معاذ بن جبل-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر شرکت داشت و در زمان خلافت عمر بن خطاب در اثر بیمارى‏طاعون وفات یافت.
53-عبادة بن صامت-و او یکى از نقیبان بود که جنگ بدرو جنگهاى دیگر پس از آنرا درک نمود.
54-عباس بن عبادة بن نضلة که پس از بیعت‏با رسول‏خدا(ص)در عقبه بمدینه نرفت و در همان شهر بماند تا وقتى‏که رسول خدا(ص)هجرت کرد،و از اینرو به او«مهاجرى، انصارى‏»گویند،وى در جنگ احد بشهادت رسید.
55-عقبة بن وهب-که او نیز همانند عباس بن عباده بود واز اینرو به او نیز مهاجرى انصارى گفته شده.
56- و 57- یزید بن ثعلبة و عمرو بن حارث بن لبدة.
58-رفاعة بن عمرو بن زید-بدرى است.
59-سعد بن عباده-از نقیبان بود،و بعدها مقام ریاست‏خزرج را نیز عهده‏دار شد،و همان کسى است که سقیفه را براه‏انداخت،بشرحى که در جاى خود ذکر خواهد شد.انشاء الله‏تعالى.
60-منذر بن عمرو-از نقیبان بود،و در بدر و احد نیز حضورداشت،و در جنگ بئر معونه بشهادت رسید.
61-فروة بن عمرو بن وذفه.
62-عمرو بن زید بن عوف-که در جنگ بدر فرماندهى افراد دنباله لشکر را بعهده داشت.
و اما آن دو زن-یکى‏«نسیبه‏»بود که کنیه‏اش‏«ام عماره‏»
است و دختر کعب بن عمرو بن عوف است،و از زنان فداکار وبا شهامت است که در جنگها بهمراه لشکر اسلام میرفت،وگاه همانند مردان میجنگید،و خواهرش نیز با او بود،و شوهرش‏زید بن عاصم و دو فرزندش حبیب و عبد الله را نیز بجنگ بادشمنان اسلام مى‏برد،و پسرش حبیب را مسیلمه کذاب به جرم‏دفاع از رسولخدا(ص)بطرز فجیعى پس از قطع دست‏ها وپاهایش بشهادت رساند.
اهل تاریخ نوشته‏اند:نسیبه در جنگ احد با پسران وشوهرش بمیدان رفته بود و مشگ آبى با خود برداشت و به احدآمد تا زخمیان را مداوا کند و اگر آب خواستند به آنها آب‏بدهد.
در گیر و دار جنگ که مسلمانان رو به هزیمت نهادند ناگاه‏نسیبه یکى از دو پسر خود را دید که فرار مى‏کند سر راه او راگرفت و بدو گفت:پسرم بکجا فرار مى‏کنى آیا از خدا و رسول‏او مى‏گریزى؟پسر که این حرف را از مادر شنید باز گشت ولى‏بدست‏یکى از مشرکین کشته شد، نسیبه که چنان دید پیش‏رفته شمشیر فرزند خود را بدست گرفت و به قاتل او حمله کرد وشمشیر را بر ران او زده و او را کشت چنانچه رسولخدا صلى الله علیه و آله در حق او دعا کرد.
آنگاه شروع به دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله کرد وضرباتى را که حواله آن حضرت مى‏کردند با سر و سینه دفع‏مى‏کرد تا آنجا که به گفته واقدى دوازده زخم کارى از نیزه وشمشیر برداشت و در همانجا رسولخدا صلى الله علیه و آله مردى‏از مهاجرین را مشاهده کرد که سپر خود را به پشت‏سر آویزان‏کرده و مى‏گریزد،حضرت او را صدا زده فرمود:
سپر خود را بینداز و به سوى دوزخ برو!
آن مرد سپر را انداخته و گریخت،رسولخدا صلى الله علیه‏و آله فرمود:اى نسیبه این سپر را بردار،نسیبه نیز سپر را برداشت‏و شروع به جنگ کرد.
و هنگامى که‏«ابن قمئة‏»-یکى از مشرکان و دشمنان‏سرسخت پیغمبر-به رسولخدا صلى الله علیه و آله حمله کرد وضربتى به شانه آن حضرت زد و به دنبال آن فریاد زد:به لات وعزى سوگند محمد را کشتم!همین نسیبه بر او حمله کرد وضرباتى بر او زد اما چون دو زره بر تن داشت کارگر نشد و اوضربتى بر شانه نسیبه زد که تا زنده بود جاى آن بصورت‏وحشتناکى باقى ماند،و رسولخدا صلى الله علیه و آله درباره اوفرمود:
«لمقام نسیبة الیوم افضل من مقام فلان و فلان‏». سهم نسیبه در آن روز و فداکاریهایش از فلان و فلان برتر وبهتر بود.
ابن ابى الحدید معتزلى-پس از نقل این داستان-گوید:اى‏کاش راوى حدیث نام آن دو نفر را به صراحت مى‏گفت و بطورکنایه بلفظ‏«فلان و فلان‏»نمى‏گفت تا همگان آن دو نفر رامى‏شناختند و نسبت‏به دیگران گمان‏ها نمى‏بردند،و از این‏بابت تاسف مى‏خورد که چرا راوى مراعات امانت‏حدیث رانکرده و نام آن دو نفر را به صراحت ذکر نکرده (4) .
و دنباله داستان را ابن ابى الحدید از واقدى نقل مى‏کند که‏عبد الله بن زید پسر نسیبه گوید: من در آن حال پیش رفتم ودیدم مادرم مشغول دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله است وروى شانه‏اش زخم گرانى برداشته،پیغمبر به من فرمود:پسر«ام عماره‏»هستى؟عرض کردم: آرى،فرمود:مادرت!مادرت‏را دریاب و زخمش را ببند،خدا به شما خانواده برکت(وپاداش خیر) دهد.
مادرم رو به آن حضرت کرده گفت:اى رسولخدا از خدابخواه که منزل ما با تو در بهشت‏یک جا باشد و ما را در آنجارفیق و همراه تو قرار دهد و حضرت در آن حال دعا کرده‏گفت:
«اللهم اجعلهم رفقائى فى الجنة‏».
مادرم که این دعا را شنید گفت:اکنون باکى ندارم از هرمصیبتى که در دنیا به من برسد.
و اما آن زن دیگر نامش‏«اسما»دختر عمرو بن عدى‏است.
دنباله ماجرا...
و بالجمله این هفتاد و سه مرد و دو زن در میعادگاه حاضرشدند و رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز به اتفاق حمزة و على علیه السلام و بگفته برخى عمویش عباس بن عبد المطلب نیزهمراه آنان بود (5) بیامد و پس از حضور تمامى افراد-بنا بنقل ابن هشام در سیره-نخستین کسى که لب بسخن گشود عباس بن‏عبد المطلب عموى پیغمبر بود که رو بمسلمانان مدینه کرده و به‏این مضمون سخنانى گفت:
اى مردم یثرب شما مقام و شخصیت محمد را در میان مامیدانید،ما تا به امروز او را بهر ترتیبى بوده در مقابل دشمنان‏حفظ کرده‏ایم اکنون که شما میخواهید او را بشهر خود دعوت‏کنید باید بدانید که موظفید ویرا در برابر دشمنان یارى کرده واز آزار و گزند آنها محافظتش کنید چنانچه براستى آمادگى‏اینکار را دارید با او پیمانى ببندید و او را بشهر خود ببریدو گرنه ویرا بحال خود واگذارید تا در شهر خود و در میان قوم وقبیله‏اش بماند.
مى‏نویسند:سخن عباس که بپایان رسید مسلمانان یثرب‏رو به رسولخدا صلى الله علیه و آله کرده گفتند:شما سخن بگوى‏و هر پیمانى که میخواهى براى خود و خداى خود از ما بگیر!
رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:اما آنچه مربوط بخدااست آنکه او را به پرستید و چیزیرا شریک او قرار ندهید و اما آنچه مربوط به من است آنکه چنانچه از زنان و فرزندان خود دفاع‏مى‏کنید از من نیز بهمانگونه دفاع کنید،و در برابر شمشیر وجنگ پایدارى کنید اگر چه عزیزانتان کشته شوند!
پرسیدند:اگر ما چنین کردیم پاداش ما در برابر این کارچیست؟و خدا بما چه خواهد داد؟
فرمود:اما در دنیا آنکه بر دشمنان خویش پیروز خواهیدشد،و اما در آخرت:رضوان و بهشت ابدى پاداش شما است.
براء بن معرور-که یکى از آنها بود-دست‏خود را بعنوان‏بیعت دراز کرده عرض کرد:سوگند به آنکه تو را بحق مبعوث‏فرموده ما تو را همانند عزیزانمان محافظت‏خواهیم کرد،وهمانگونه که از نوامیس خود دفاع مى‏کنیم از تو نیز بهمانگونه‏دفاع خواهیم کرد،پیمانت را با ما ببند که ما بخدا فرزندجنگ و شمشیر هستیم و جنگجوئى را از پدران خود ارث‏برده‏ایم...
ابو الهیثم بن تیهان-یکى دیگر از آنان-سخن براء را قطع‏کرده گفت:اى رسول خدا هم اکنون میان ما و دیگران‏پیمانهائى وجود دارد که ما با این پیمان باید خود را براى قطع‏همه آنها آماده کنیم،چنان نباشد که چون بنزد ما بیائى و بردشمنانت پیروز شوى ما را رها کرده و بسوى قوم خودباز گردى؟رسولخدا صلى الله علیه و آله تبسمى کرده و آنها رامطمئن ساخت که چنین نخواهد بود.
عباس بن عبادة-یکى دیگر از ایشان-که دید همگى آماده‏بستن پیمان شده‏اند بپاخاست و هم شهریان خود را مخاطب‏ساخته گفت:
-هیچ میدانید چه پیمانى با این مرد مى‏بندید؟گفتند:
آرى!گفت:
-شما با مبارزه و جنگ با همه مردم از سرخ و سیاه بیعت‏مى‏کنید،اکنون خوب دقت کنید اگر احیانا با از دست دادن‏اموال خود و کشته شدن اشراف و بزرگانتان دست از یارى اوخواهید کشید و تسلیم دشمنش خواهید کرد از بیعت‏با اوخوددارى کنید و او را بحال خود واگذارید که بخدا سوگند اگرچنین کارى بکنید ننگ ابدى را براى خود خریدارى‏کرده‏اید.
همگى گفتند:ما چنین نخواهیم کرد.و بدین ترتیب باآنحضرت بیعت کرده و نام این بیعت را«بیعة الحرب‏» گذاردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بدنبال این بیعت و پیمان بدانهافرمود اکنون از میان خود دوازده نفر را انتخاب کنید که آنهانقیب و مهتر شما در کارها باشند و آنها نیز دوازده نفر را-که نه‏تن از قبیله خزرج و سه تن دیگر از قبیله اوس بودند-براى این منصب به رسولخدا صلى الله علیه و آله معرفى کردند،آن نه تن‏که از خزرج بودند نامشان:
اسعد بن زرارة،سعد بن ربیع،براء بن معرور،منذر بن‏عمرو،عبد الله بن رواحة،رافع بن مالک، عبد الله بن عمرو بن‏حرام،عبادة بن صامت و سعد بن عبادة بوده.
و آن سه تن که از قبیله اوس بودند نامشان:یکى همان‏اسید بن حضیر بود که شرح اسلام او را قبلا ذکر کردیم،و دیگرسعد بن خیثمة و سوم رفاعة بن عبد المنذر بود.
پس از اینکه کار پیمان و انتخاب نقیبان به اتمام رسیدیثربیان بدستور رسولخدا صلى الله علیه و آله بچادرهاى خودبازگشتند و بقیه شب را در زیر چادرهاى خود در منى بسربردند.
قریش با خبر شدند...
با اینکه همه این جریانات در دل شب و در خانه‏سر پوشیده و در کمال خفا انجام گردید اما شیطان کار خود راکرد و بانگ خود را بگوش قریش و ساکنان منى رسانید و بآنهابانگ زد: محمد و از دین بیرون شدگان از قبیله اوس و خزرج‏براى جنگ با شما در عقبه هم پیمان شدند!
خبر بگوش قرشیان که رسید لباس جنگ به تن کرده بسوى عقبه براه افتادند و همینکه به تنگناى عقبه رسیدند جناب حمزة‏و على علیه السلام را دیدند که با شمشیر در آنجا ایستاده‏اند،وچون حمزه را دیدند پیش آمده گفتند:چه خبر شده و براى چه‏اجتماع کرده‏اید؟ حمزة گفت:
-اجتماعى نکرده‏ایم و کسى اینجا نیست و بخدا سوگندهر کس از عقبه عبور کند با این شمشیر او را خواهم زد.قریش‏که چنان دیدند بازگشتند.
کعب بن مالک گوید:فردا صبح قرشیان پیش ما آمده‏گفتند:ما شنیده‏ایم شما بر ضد ما با محمد پیمان بسته ومیخواهید او را به یثرب ببرید!ما که با شما سر جنگ نداریم وچیزى نزد ما مبغوض‏تر از جنگ با شما نیست.
گروهى از همراهان ما که در حال شرک بودند و ازماجراى شب گذشته خبرى نداشتند از جا برخاسته و براى آنهاقسم خوردند که چنین ماجرائى نبوده و ما هیچگونه اطلاعى ازآن نداریم.
قریش نزد عبد الله بن ابى بن ابى سلول که مورد احترام‏همگى بود آمده و جریان را از او پرسیدند،او نیز که از ماجرابى‏خبر بود اظهار بى‏اطلاعى کرده و براى اطمینان ایشان‏گفت: اینکه میگوئید موضوع کوچکى نیست و هیچگاه قوم من‏بدون اطلاع و مشورت با من ست‏بچنین کارى نمى‏زنند، قریش هم بسوى خانه‏هاى خود بازگشتند،اما از آنجا که‏رفت و آمد مردم یثرب بشهر مکه و هجرت گروهى از مسلمانان‏به آن شهر و اخبارى که از پیشرفت اسلام در مدینه گوشزد آنهاشده بود از این سخنان مطمئن نشده و بناى تحقیق بیشترى راگذاردند و هنگامى مطلب براى آنها مسلم شده بود که حاجیان‏از منى کوچ کرده و کاروان یثرب از شهر مکه خارج شده بود.
قریش در تعقیب کاروانیان مقدارى از شهر مکه بیرون‏آمدند و چون مایوس شدند بسوى مکه بازگشتند و با اینحال‏دو تن از مسلمانان را در«اذاخر»که نام جائى در نزدیکى مکه‏است دیدار کردند و آندو را تعقیب کردند،یکى سعد بن عبادة‏و دیگرى منذر بن عمرو-که هر دو از نقیبان بودند-.
منذر که خود را در محاصره قرشیان دید با چابکى و سرعت‏از میان حلقه محاصره خود را بیرون انداخته و فرار کرد و قرشیان‏نتوانستند او را دستگیر سازند،اما سعد بن عبادة بدست ایشان‏اسیر گردید و دستهاى او را با همان طنابى که پالان شتر خود رابا آن بسته بود بگردنش بستند و زیر ضربات مشت و چوب ولگدش گرفته بدین ترتیب وارد شهر مکه‏اش کردند.
خود سعد گوید:هم چنان هر کس میرسید کتکى بمن میزدتا آنکه ابو البخترى دلش بحال من سوخت و پیش آمده گفت:
کسى را در مکه نمى‏شناسى که او را پناه داده و حقى از اینراه بر او داشته باشى و او را بیارى خود بخوانى تا تو را نجات دهد؟
گفتم:چرا دو تن را مى‏شناسم یکى جبیر بن مطعم و دیگرى‏حارث بن حرب که من در یثرب نسبت‏به آنها چنین و چنان‏کرده‏ام و داستان پناه دادن جبیر بن مطعم را ذکر کرد و بالاخره‏به آندو خبر داده و آمدند و مرا از دست قریش نجات دادند.
---------------------------------------------------
1-جنگ یمامه در سال یازدهم هجرت،پس از رحلت رسول خدا(ص)اتفاق افتادکه مسلمانان براى سرکوبى مسیلمه کذاب بدانجا رفتند،و پس از درگیرى سختى‏که با او و طرفدارانش پیدا کرده و جمع زیادى از مسلمانان به شهادت رسیدند وبالاخره با پایدارى و مقاومت کم نظیرى که از خود نشان دادند به پیروزى رسیده ودشمن را از پاى درآوردند.
2-ابن هشام و دیگران نقل کرده‏اند که چون سر و صداى جنگ احد خوابیدرسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:کیست که از حال سعد بن ربیع ما را با خبرکند؟مردى از انصار برخاست و گفت:من به دنبال این کار مى‏روم،و سپس‏میان کشتگان آمد و او را در حالى که رمقى در تن داشت و دقایق آخر عمر رامى‏گذرانید مشاهده کرده بدو گفت:رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا فرستاد تا تو راپیدا کنم و وضع حال تو را بدو اطلاع دهم!
سعد گفت:من جزء کشتگانم،سلام مرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله برسان وبگو از خدا مى‏خواهم تا بهترین پاداشى را که خداوند از سوى امتى به پیغمبرشان
مى‏دهد آن را به تو عنایت کند،و به مردم نیز سلام مرا برسان و بگو:سعد بن ربیع‏مى‏گوید: چشم برهم زدنى از حمایت رسولخدا صلى الله علیه و آله دست‏برندارید واز دفاع او غافل نشوید که اگر رسولخدا صلى الله علیه و آله کشته شود و یکى از شمازنده بماند هیچگونه عذرى در پیشگاه خداوند ندارید!این را گفت و از دنیا رفت.
و چون این سخن را به آن حضرت گفتند فرمود:
«رحمه الله نصح لله و لرسوله حیا و میتا».
-خدا سعد را رحمت کند که در حیات و مرگ از خیرخواهى و حمایت‏خدا ورسول او ست‏برنداشت.
واقدى از مالک بن دخشم نقل کرده که گفت:من بر سعد بن ربیع گذارم افتادو دیدم دوازده زخم کارى برداشته که هر کدام براى مرگ او کافى بود بدو گفتم:
مى‏دانى که محمد کشته شد؟
سعد گفت:گواهى میدهم که محمد رسالت پروردگارش را بخوبى انجام‏داد،تو برو و از دین خود دفاع کن که خداى بزرگ زنده است و هرگز نخواهد مرد.
و در نقل على بن ابراهیم است که آن مردى که بسراغ وى آمده بود گوید:رسولخداصلى الله علیه و آله جائى را نشان داد و گفت:آن جا برو و او را پیدا کن زیرا من اورا در آن جا دیدم که دوازده نیزه بالاى سرش بلند شده بود،گوید:من همانجا آمدم‏و او را میان کشتگان دیدم دو بار او را صدا زدم پاسخى نداد بار سوم گفتم:
رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا براى تفحص حال تو فرستاده،چون نام رسولخداصلى الله علیه و آله را شنید سربلند کرد و مانند جوجه‏اى که با شنیدن صداى ما در به‏شعف مى‏آید گویا جان تازه‏اى گرفت دهان باز کرده گفت:مگر رسولخداصلى الله علیه و آله زنده است؟
گفتم:آرى،با خوشحالى گفت:«الحمد لله...»آنگاه پیغام و سلام او را-چنانچه در بالا ذکر شد نقل کرده-و در پایان گوید:در این وقت نفس عمیقى‏کشید که دیدم خون زیادى-مانند خونى که از گلوى شتر در وقت نحر بیرون
مى‏آید-از بدنش خارج شد و از دنیا رفت.
و چون جریان را به رسولخدا صلى الله علیه و آله گفتم فرمود:
«رحم الله سعدا،نصرنا حیا و اوصى بنا میتا».
-خدا رحمت کند سعد را که تا زنده بود ما را یارى کرد و در مرگ نیز سفارش ما رانمود.
3-عبد الله بن زید همان کسى است که اهل سنت عقیده دارند اذان نماز در ما بین‏خواب و بیدارى به او تلقین شد،و او بنزد رسول خدا(ص)آمد و جریان را به عرض‏آن حضرت رسانید،و آن حضرت به بلال دستور داد بر طبق گفته او اذان بگوید،که ما انشاء الله تعالى در جاى خود روى آن بحث‏خواهیم کرد،و بطلان این عقیده‏را از روى روایات و شواهد دیگر به اثبات خواهیم رساند
4-نگارنده گوید:شاید آن دو نفر از کسانى بودند که بعدها داراى منصبهاى‏مهمى شدند و راوى بخاطر مقامى که پیدا کردند نتوانسته نام آن دو را به صراحت‏بگوید و از روى تقیه به کنایه گفته است،چنانچه مجلسى(ره)و دیگران گفته‏اندکه کنایه از خلیفه اول و دوم است،اگر چه پیروان ایشان حاضر نیستند چنین‏چیزى را درباره آن دو بشنوند و آن را بپذیرند،و به همین جهت در گوشه و کنارتاریخ دیده مى‏شود که گاهى نام آندو را در زمره افرادى که در آن روز باپیغمبر(ص)پایدارى کرده و ماندند ذکر کرده‏اند،اما تعجب اینجا است که معلوم‏نیست اگر آن دو نفر در کنار پیغمبر ماندند چطور شد که کوچکترین زخمى بدانهانرسید و هیچ تیر و نیزه‏اى بکار نبردند،و هیچ کس را به قتل نرساندند،و چگونه‏مى‏شود چند زخم و ضربه به صورت و شانه و بدن پیغمبر برسد،و یک زن مانندنسیبه که معمولا مورد ترحم جنگجویان قرار مى‏گیرد دوازده زخم کارى بر بدنش‏برسد،و یا على بن ابیطالب(ع)نود زخم بر مى‏دارد و یا ابو دجانه و دیگران آن همه‏زخم بردارند،اما آن دو نفر خراشى هم برندارند ولى نام هر دوى آنها یا یکى از آنهاجزء ثابت قدمان با رسولخدا در آن روز ثبت‏شده باشد!
5-این روایت که عباس همراه آنحضرت بود مطابق نقل ابن هشام و ابن اسحاق‏است ولى در نقل امام احمد بن حنبل که آنرا از چند طریق نقل کرده و سند همه‏آنها بجابر بن عبد الله میرسد اینگونه است که گوید:ما در گردنه عقبة بنزد آنحضرت‏رفتیم و چون بنزد ما آمد عرض کردیم:
-یا رسول الله علام نبایعک؟
اى رسول خدا روى چه چیز با تو بیعت کنیم؟-فرمود:
«تبایعونى على السمع و الطاعة فى النشاط و الکسل،و النفقه فى العسر و الیسر،و على‏الامر بالمعروف و النهى عن المنکر،و ان تقولوا فى الله لا تخافوا فى الله لومة لائم‏و على ان تنصرونى فتمنعونى اذا قدمت علیکم مما تمنعون منه انفسکم و ازواجکم‏و ابناءکم و لکم الجنة!...فقمنا الیه فبایعناه...»تا بآخر حدیث‏یعنى با من بیعت میکنید برفرمانبردارى و شنوائى دستور در خوشى و سختى،وپرداخت مال در فراخى و تنگى و امر بمعروف و نهى از منکر و اینکه در راه خداسخن حق را بگوئید و در اینراه از سرزنش کسى بیم نداشته باشید و مرا یارى کرده‏و از من دفاع کنید آنگاه که بنزد شما آمدم همانگونه که از خود و زنان و فرزندانتان‏دفاع میکنید، و البته در برابر همه اینها پاداش شما بهشت است...(سیرة النبویة‏ابن کثیر ج 2 ص 195)
و در این حدیث که اهل حدیث و تاریخ سنت صحت آنرا تایید کرده‏اند نامى‏از عباس بن عبد المطلب نیست،و با توجه به اینکه عباس بن عبد المطلب در آنموقع‏در سلک مشرکین و از بزرگان ایشان محسوب میشده بنظر خیلى بعید میرسد که‏رسول خدا(ص)او را بهمراه خود آورده باشد و چنین سخنانى گفته باشد،و از اینرواحتمال دارد این قسمت‏بدست جیره خواران و مزدوران بنى عباس در تاریخ افزوده
شده باشد تا بدین وسیله سابقه و فضیلتى براى جد بزرگ خود ذکر کرده و بنحوى‏خود را در داستان هجرت که در اسلام از اهمیت‏خاصى برخوردار است‏سهیم‏کنند.و از این گونه دخل و تصرفها در تاریخ بسیار صورت گرفته است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها