پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 1:32 PM
نخستین مهاجر
بارى پس از دستور مهاجرت،نخستین خانوادهاى که عازمهجرت بشهر یثرب گردیدند خانواده ابو سلمه بود،ابو سلمه که ازآزار مشرکین به تنگ آمده بود قبلا نیز یک بار بحبشه هجرتکرده بود پس از این رخصت،همسرش ام سلمه را(که بعدهابهمسرى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-در آمد)با فرزندش سلمهبرداشت تا بسمتیثرب حرکت کند.
قبیله ام سلمه که همان بنى مغیره بودند همینکه از ماجرابا خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند:ما نمیگذاریم این زنرا با خود ببرى و ابو سلمه هر چه کرد نتوانست آنها را قانع کندکه همسرش را همراه خود ببرد و بالاخره ناچار شد ام سلمه را بافرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهائى از مکه خارجشود.
از آنسو قبیله ابو سلمه-که بنى عبد الاسد بودند-وقتىشنیدند فرزند ابو سلمه در قبیله بنى مغیره است پیش آنها آمدهگفتند:ما نمیگذاریم فرزندى را که به ما منتسب میباشد درمیان شما بماند،و پس از کشمکش زیادى که کردند دستسلمه را گرفته و بهمراه خود بردند.
ام سلمه نقل کرده:که این ماجرا نزدیک به یک سال طولکشید،و در طول این مدت،کار روزنه من این بود که هر روز صبح از خانه بیرون میآمدم و در محله ابطح مىنشستم و تاغروب در فراق شوهر و فرزندم گریه میکردم،تا بالاخره روزىیکى از عموزادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقتبار مرامشاهده کرد پیش بنى مغیره رفت و بآنها گفت:این چه رفتارناهنجارى است؟چرا این زن بیچاره را آزاد نمىکنید شما کهمیان او و شوهر و فرزندش جدائى انداختهاید؟
اعتراض او سبب شد تا مرا رها کرده گفتند:اگر میخواهىپیش شوهرت بروى آزادى!
بنى عبد الاسد نیز با اطلاع از این جریان سلمه را بمنبرگرداندند،و من هم سلمه را برداشته با شترى که داشتم تنهابسوى مدینه حرکت کردم،و بخاطر تنهائى و طول راه ترسناکو خائف بودم،ولى هر چه بود از توقف در مکه آسانتر بود،و باخود گفتم:اگر کسى را در راه دیدم با او میروم.
چون به تنعیم(دو فرسنگى مکه)رسیدم به عثمان بنابی طلحه-که در زمره مشرکین بود-برخوردم او از من پرسید:
-اى دختر ابا امیه بکجا میروى؟
گفتم:به یثرب نزد شوهرم!
پرسید-آیا کسى همراه تو هست؟
گفتم:جز خداى بزرگ و این فرزندم سلمه دیگر کسىهمراه من نیست. عثمان فکرى کرد و گفت:بخدا نمىشود تو را به اینحالواگذارد،این جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته بسوى مدینهبراه افتاد و بخدا سوگند تا امروز همراه مردى جوانمردتر وکریمتر از او مسافرت نکرده بودم،زیرا هر وقتبمنزلگاهىمیرسیدیم شتر مرا میخواباند و خود بسوئى میرفت تا من پیادهشوم،و چون پیاده میشدم میآمد و افسار شتر مرا بدرختىمىبست و خود بزیر درختى و سایبانى به استراحتمىپرداخت،تا دوباره هنگام سوار شدن که مىشد میآمد و شترمرا آماده میکرد و بنزد من میآورد و میخواباند و خود بیکسومیرفت تا من سوار شوم،و چون سوار مىشدم نزدیک میآمد ومهار شتر را مىگرفت و راه میافتاد،و بهمین ترتیب مرا تا مدینهآورد و چون به«قباء»رسیدیم بمن گفت:برو بسلامت،وارداین قریه شوکه شوهرت ابا سلمه در همین جا است.
اینرا گفت و خودش از همانراهى که آمده بود بسوى مکهبازگشت.
و بد نیستبدانید که این عثمان بن ابی طلحه از خاندانابى طلحه عبدرى است که منصب کلید دارى خانه کعبه با آنهابود و در جنگ احد نیز او و پدر و عمو و برادرانش بهمراهمشرکان بجنگ با مسلمانان آمده بودند و در همان جنگ پدر وبرادرانش بدست مسلمانان کشته شدند...،و خداوند این توفیق را به او داد که تا سال فتح مکه زنده بماند و اسلام را اختیارنموده و به شرف اسلام مشرف شود،حتى در داستان ورودرسول خدا صلى الله علیه و آله بمسجد الحرام و باز کردن درخانه کعبه بوسیله آنحضرت حضور یابد و کلید خانه را که دردست او بود به رسول خدا تقدیم کند،و بر طبق برخى ازروایات پس از انجام این مراسم عباس بن عبد المطلب نزدرسول خدا صلى الله علیه و آله آمده و تقاضا کرد که کلید خانه رابه او بدهند و این افتخار نصیب او گردد،و رسول خدا صلى اللهعلیه و آله نیز بنا بدرخواست او این کار را کرد، ولى بدنبال آناین آیه نازل شد:
ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الى اهلها... (1)
-خداوند به شما دستور میدهد که امانتها را به اهل آن واگذار کنید...
و پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله دستور داد کلید خانه را بهعثمان بن ابى طلحه باز گردانند.. . (2) .
به ترتیبى که گفته شد مسلمانان بطور انفرادى و یا بصورتجمعى مهاجرت به یثرب را آغاز کردند،و البته این مهاجرتها نیز غالبا در خفا و پنهانى انجام میشد و اگر مشرکین مطلعمیشدند که فردى یا خانوادهاى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنهاجلوگیرى مىکردند،و حتى گاهى بدنبال آنان تا مدینهمیآمدند و با حیله و نیرنگ آنها را بمکه باز مىگرداندند، چنانچه ابن هشام در اینجا نقل مىکند که عیاش بن ابى ربیعةبهمراه عمر بمدینه آمد،و چون ابو جهل و حارث بن هشام که ازنزدیکان او بودند از هجرت او مطلع شدند بتعقیب او از مکهبمدینه آمدند،و براى اینکه او را که حاضر به بازگشت نبودراضى کنند بدو گفتند:مادرت از هجرت تو سخت پریشان وناراحتشده تا جائیکه نذر کرده است که تا تو را نبیند سرش راشانه نزند،و زیر سقف و سایه نرود؟
عیاش دلش بحال مادر سوخت و آماده بازگشتبمکه شد،و با اینکه عمر به او گفت:اینان میخواهند تو را گول بزنند واین سخن حیلهاى است که براى بازگرداندن تو طرح کردهاند، ولى عیاش توجهى نکرده و بهمراه آندو از مدینه بیرون آمد،وهنوز چندان از شهر دور نشده بودند که آندو عیاش را سر گرمساخته و بروى حمله کردند و دستگیرش نموده و با دستهاىبسته،وارد مکهاش ساختند،و در جائى او را زندانى کرده وتحتشکنجه و آزارش قرار دادند تا اینکه مجددا وسیلهاىفراهم شد و او بمدینه آمد.
---------------------------------
1-سوره نساء-آیه 58.
2-بحار الانوار-ج 21 ص 116-117 و سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 217.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.