پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 1:27 PM
جوانان مدینه و بت عمرو بن جموح
ابن هشام مىنویسد:کسانى که در عقبه با رسولخداصلى الله علیه و آله بیعت کرده بودند عموما از جوانهاى مدینهبودند،و پیرمردان قبائل بیشتر در همان حالتبت پرستى وشرک بسر مىبردند،در میان سالمندان قبیله بنى سلمة پیرمردىبود بنام«عمرو بن جموح»که مانند شیوخ دیگر قبائل بتمخصوصى براى خود تهیه کرده بود به نام«مناة»و او را درخانه خود در جایگاه مخصوصى گذارده بود.
در میان جوانان تازه مسلمان همانگونه که قبلا ذکر شدیکى هم«معاذ»پسر همین عمرو بن جموح بود که تازه از سفرمکه و بیعتبا رسولخدا صلى الله علیه و آله بازگشته بود.
معاذ با رفقاى دیگر مسلمان خود که از جوانان همان قبیلهبنى سلمه بودند قرار گذاردند که چون شب شد بدستیارى وکمک او«مناة»-یعنى بت مخصوص پدرش-را بدزدند و در مزبلههاى مدینه بیاندازند،و به اینکار موفق هم شده و چند شبپى در پى«مناة»را بمیان مزبلههاى مدینه که پر از نجاستبودمیانداختند و عمرو بن جموح هر روز صبح بجستجوى بتگمشده خود به اینطرف و آنطرف میرفت و چون آنرا پیدا میکردشستشو میداد و بجاى خود باز گردانده میگفت:
-بخدا اگر میدانستم چه کسى نسبتبتو اینگونه جسارت وبى ادبى کرده او را بسختى تنبیه میکردم!
و چون این عمل تکرار شد شبى عمرو بن جموح شمشیرىبگردن بت آویخت و گفت:من که نمیدانم چه شخصى نسبتبتو این جسارتها و بىادبیها را روا میدارد اکنون این شمشیررا بگردنت میآویزم تا اگر براستى خیرى و یا نیروئى در توهست هر کس بسراغ تو میآید بوسیله آن از خودت دفاع کنى!
آن شب جوانان بنى سلمة«مناة»را بردند و شمشیر را ازگردنش باز کرده و بجاى آن،توله سگ مردهاى را بگردنشبستند و با همان حال در مزبله دیگرى انداختند.
عمرو بن جموح طبق معمول هر روز بدنبال بت آمد و چوناو را پیدا کرد کمى بدو خیره شد و بفکر فرو رفت،جوانان بنىسلمة نیز که در همان حوالى قدم میزدند تا ببینند عمرو بنجموح بالاخره چه خواهد کرد و چه زمانى از خواب غفلتبیرون آمده و فطرتش بیدار میشود وقتى آن حال را در او مشاهده کردند نزدیک آمده شروع به سرزنش بت و بت پرستان کردند وکم کم عمرو بن جموح را به ترک بت پرستى و ایمان به خدا و اسلامدعوت کردند، سخنان ایشان با آن سابقه قبلى در دل عمرو بنجموح مؤثر افتاد و مسلمان شد و در مذمت آن بت و شکرانه ایننعمتبزرگ که نصیبش شده بود اشعار زیر را سرود:
و الله لو کنت الها لم تکن انت و کلب وسط بئر فى قرن اف لملقاک الها مستدن الآن فتشناک عن سوء الغبن الحمد لله العلى ذى المنن الواهب الرزاق دیان الدین هو الذى انقذنى من قبل ان اکون فى ظلمة قبر مرتهن باحمد المهدى النبى المرتهن
و ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:
بخدا سوگند اگر تو خدا بودى هرگز با این سگ مرده بستهبیک ریسمان نبودى!اکنون دانستم که تو خدا نیستى و من ازروى سفاهت و نادانى تو را پرستش کردم،سپاس خداى بزرگو بخشنده را که بوسیله پیغمبر راهنماى خویش مرا نجاتبخشید.
امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.